خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

مرزها و نیازها

پنجشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۳۳ ب.ظ

چند روز پیش نوشته‌ای بسیار خوب از مرتضای عزیز خواندم در باب نیاز و نشانه. اکنون حال بازگویی آن نوشته را ندارم. اجمالا بدانید که صحبت بر سر این بود که زمان قدیم غالبا مصرف بر اساس نیاز بود، ولی اکنون جهتِ مصرف در بسیاری موارد به سمت و سوی آن است تا نشانه‌ای بر چیز دیگر باشند؛ مثلا آنکه گوشی آیفون می‌خرد در پی آن است تا نشان دهد که با کلاس است‏، نه اینکه در واقع نیاز به گوشی‌ای با آن مشخصات و قیمت داشته باشد.

اینکه اکنون یاد آن متن کردم از باب آن است که چند روز پیش مجیِ عزیز از من اطلاعاتی در موردِ یک گوشیِ خوب خواست. می‌دانم که او از زمره «درپیِ‌برطرف‌کردن‌نیازان» است و نه «نشانه‌جویان»‏، اما او همیشه بر مرزهای شبهه‌ناک حرکت می‌کند. قیمتی که او مد نظر دارد نه آنقدر بالاست که به آسودگی گوشیِ خوبی به او معرفی کنی، و نه آنقدر پایین که او را به گوشی‌ای با حداقل‌ها ارجاع بدهی.

دوست داشتم می‌گفت بین یک تا یک و پانصد، و یا می‌گفت زیر چهارصد.

اگر اولی را می‌گفت می‌توانستم چیزی معرفی کنم که امکاناتی خوب داشته باشد و کم‌ایراد باشد و اگر دومی را می‌گفت می‌دانستم که نمی‌تواند توقعی زیاد داشته باشد و به آسودگی چیزی معرفی می‌کردم با برخی خوبی‌ها و برخی عیب‌ها و اگر هم بعدها اعتراضی به عیبی می‌کرد می‌توانستم به راحتی به او بگویم: «دو زار دادی، می‌خوای جمیله هم برات برقصه؟!»

اما او مثل من است. «رونده بر مرزها»

رونده بودن بر مرزها یعنی انتخاب‌های سخت. این سرنوشت من و مجی است. نه فقط در موبایل و لپ‌تاپ، بلکه در همه عرصه‌های زندگی.

من و او چندان پرتوقع نیستیم و انتظار زیادی از زندگی نداریم؛ اما زندگی آنقدر به ما نمی‌بخشد که فراغت پیدا کنیم و آنقدر هم سخت نمی‌گیرد که فراغت را از بیخ فراموش کنیم.

در سیستم اقتصادی کنونی، نیازها و نشانه‌ها با هم در آمیخته‌اند. او برای آنکه گوشی‌ای بخرد که تا سالها نیازش را  بر آورد باید چندصد تومان هزینه نشانه هم بکند. او این کار را نخواهد کرد و من هم به ناچار گوشی‌هایی معرفی خواهم کرد که لااقل یک عیب جدی خواهند داشت، چون بر مرزها ایستاده‌اند.

او تردیدی نداشته باشد که گوشی‌ها این رنجِ قیمت غالبا در دو جهت ضعف دارند: عمر باتری و ظرفیت داخلیِ کم.

در هر حال، امیدوارم هر چه می‌خری از آن لذت ببری.

از من بشنو و با اندکی عبور از مرز، هوآوی g7 را بخر

و بعد از آن اگر هم می‌خواهی بر مرز خودت تعصب و لجاجت و یک‌دندگی نشان بدهی و از خر شیطان پایین نیایی، همان هوآوی P8lite که خودت گفتی خوب است.

شاد باشی

 

 

مشتهای گره شده

جمعه, ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۸ ق.ظ

چند روز پیش زاکربرگ مدیر فیس بوک وهمسرش اعلام کردند که 99 درصد از ثروتشان یعنی معادل 40 میلیارد دلار را به امور خیریه اختصاص خواهند داد. مدتهاست که بیل گیتس، ثروتمندترین مرد جهان هم مقدار معتنابهی از ثروتش شاید حدود بیست میلیارد دلار را صرف امور خیریه کرده است تحت عنوان بنیاد بیل و ملیندا گیتس.
آن چیز که برای من جالب است مکانیسم گرفتن چنین تصمیمی است.
الان در شهر ما سرمایه دارهای بسیار بزرگی وجود دارند اما در شهر اثری از خیر بودن آنها نیست شاید بگویید که آنها مخفیانه به فقرا کمک می کنند ولی کمک در یک سطح کلان مخفی نمی ماند جدای از اینکه انجام خدمات شهری مانند ساختن بیمارستانی یا بخشی از بیمارستانی کاری نیست که از چشمان دور بماند.
آنها برای ساکت نگه داشتن وجدان خودشان گاهی استخوانی برای کسی می اندازند و دل خودشان و دیگران را خوش می کنند. گاه می شنوم که فلانی صد هزار تومن به فلان جا کمک کرده است. حالا این فلانی ثروتش از صد میلیارد تومان فراتر می رود. باور کنید که همان صد هزار تومان را هم با منت می دهند. بله در هر شهری استثناهایی هموجود دارند ولی بسیار بسیار کمند حتی واژه انگشت شمار هم برای آنها زیاد است.
سوال این است که اینها چرا دست به کار نمی شوند؟ چرا خیرین اینقدر اندک اند؟ شاید بگویید ثروت زاکربرگ خیلی زیاد است و حتی اگر 99 درصد از آن را هم ببخشد باز هم چندصد میلیون دلاری برایش باقی می ماند که برای یک زندگی مرفه تا آخر عمر کافی است. اما آیا در همین کشور ما کمند تعداد کسانی که سرمایه آنها برای یک زندگی مرفه تا آخر عمر کافی باشد؟ فکر کنید کسی مانند همین آقای ب.ز اگر 99 درصد دارایی اش را به خیریه ببخشد از رفاهش کم می شود؟ حالا ما 99 درصد نخواستیم فقط 20 درصد از ثروتشان را بدهند خیلی به آنها لطمه می خورد؟
البته قانون هم باید کارش را بکند و مالیات اساسی از این افراد بگیرد ولی وجدان و اخلاق چه می شود. مخصوصا کشور ما که در آن ثروتمند شدن هر یک  از اینها به قیمت بدبخت شدن بسیاری دیگر بوده است.
باید قبول کنیم که درباره سنت انفاق عقب مانده ایم در سنتی که در آن هر روز می شنویم که دنیا وفا ندارد و در قبر فقط یک کفن می بری و امثال آن، چنین چیزی بسیار عجیب است
ولی باید راه کاری هم وجود داشته باشد. سیستمی که ثروتمندان را کنار هم جمع کند و آنها را قانع کند که کمک کنند

باز آمدم

دوشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۹ ب.ظ

مدتی این مثنوی تاخیر شد

در این مدت با شبکه های اجتماعی سرگرم بودم به غایت وقت بر و در عین حال کم فایده

البته شبکه های اجتماعی عامل جدایی از آجر نبودند تنها در فراق آجر نوعی وق گذرانی بودند. مشکل در این بود که تمرکز کافی برای نوشتن در آجر را نداشتم.

احترام

دوشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۵۱ ب.ظ

احترام چیست؟ 

(اول سخن اینکه این نوشته را با تامّلی اندک و بی‌مراجعه به منبعی نوشته‌ام بنابراین خالی از کاستی نخواهد بود. نمی‌دانم تحلیل این موضوع مربوط به کدامین علم است؛ روانشناسی یا جامعه‌شناسی یا علمی دیگر. در هر حال احتمال می‌دهم که شما در این‌باره مطالعاتی داشته‌اید، بنابراین خوشحال می‌شوم از نظرات و اصلاحات شما بهره‌مند شوم.

همچنین دوست دارم که ابعادی از این مساله را که از نظر من دور مانده است گوشزد فرمایید.

دیگر اینکه متن کمی طولانی است. تحمل کنید و تأمل بفرمایید. در فرصتی بخوانید که به بزخوانی نینجامد ولو آنکه چند روزی در کامنت تاخیر افتد.)

برای پاسخ به این سؤال گمان می کنم ابتدا باید تکلیفمان را با دو واژه حرمت و تقدس روشن کنیم.

به نظر من حرمت با احترام متفاوت است. غالبا وقتی درباره اشخاص سخن می‌گوییم از کلمه احترام استفاده می‌شود و وقتی بحث در موارد دیگر است از حرمت. البته این تفکیکِ دقیقی نیست و این دو واژه به جای هم نیز به کار می‌روند. ولی مراد من عرف غالب است. مثلا گاه می‌گوییم حرمت قرآن یا حرمت خانه خدا و در مقابل معمولا از احترام به استاد یا پدر و مادر سخن به میان می‌رود.

تقدس هم با احترام متفاوت است. تقدس غالبا با بی‌چون و چرا بودن همراه است. هنگامی که درباره چیزی چون و چرا هم بکنی انگار تقدس آن را زیر سؤال برده‌ای. وقتی می‌گویند فلان چیز یا فلان کس مقدس است یعنی نمی‌توان آن را زیر سؤال برد، اما احترام اینگونه نیست. یک استاد برای دانشجو محترم است، اما البته انواع چون و چراها در این میان وجود دارد و احترام به معنای تقدس قایل شدن برای استاد نیست.

بنابراین از ابتدا بگویم که منظورم حرمت یا تقدس به معنایی که گفتم نیست، هر چند اذعان می‌کنم که اینها گاه با هم تداخل هم می‌کنند ولی من موقتا تداخل آنها را در نظر نمی گیرم.

نکته دیگر اینکه من در احترام بر دو عنصر اختیاری بودن و مثبت بودن تأکید دارم. با این تعبیر احترام از روی ترس را احترام نمی‌خوانم بلکه آن را می‌توان خشوع با ترس یا خشیت در نظر گرفت. بنابراین اینکه مردمان از ترس به میتی کومان احترام بگذارند را فی الواقع احترام نمی‌خوانم. این بیان من هم باز نوعی هرَس کردن زبان عادی است چون البته در عرف آن را هم احترام می‌خوانند. ضمنا احترام مثبت است یعنی حاکی از احساس مثبت احترام‌گذار به ویژگی‌های مثبت فرد محترَم است.

با این مقدمات یک تعریف اجمالی از احترام به دست می‌دهم هر چند این تعریف شخصی است و فقط برای کمک به ادامه بحث است:

احترام: احساس، گفتار یا عمل خاصِّ مثبتی از روی اختیار است که نشان‌دهنده آن است که احترام‌گذار، فرد محترم را واجد اهمیت، ارزش یا خصوصیاتی مثبتی می‌داند که شایستۀ آن احساس، گفتار یا عملِ احترام‌آمیز است. 

بر این اساس احترام چهار عنصر دارد:

1- کسی که به او احترام گذاشته می‌شود: محترَم.

2- کسی که احترام می‌گذارد: احترام‌گذار.

3- موضوعی که شایستگی محترَم برای احترام را ایجاد می‌کند.

4- احساس احترام‌آمیز و یا نحوه ادای احترام.

البته مورد سوم یعنی موضوعی که شایستگی محترَم برای احترام را ایجاد می‌کند، نیاز به بسط و تشریح دارد. همه ما به اقتضای موقعیتی که در آن هستیم و کارهایی که انجام می‌دهیم، عناوین مختلفی را همزمان بر خود می‌پذیریم. یک فرد مانند فشن ممکن است هم‌زمان هم فرزند باشد، هم پدر، هم همسر، هم استاد، هم دانشجو، هم کارمند، هم .... هر عنوانی هم می‌تواند ما را واجد ارزش، اهمیت یا ویژگی‌های مثبتی کند که بر اساس آن شایسته احترام باشیم. روشن است که در هر یک از این موقعیت‌ها احترام‌گذارندگان و نحوه ادای احترام تغییر می‌کند. اگر یکی از شاگردانِ دختر فشن به او بگوید عزیزم یا او را به اسم کوچک+جان صدا کند به او احترام نگذارده است، بلکه احیانا این کار به معنای بی‌احترامی خواهد بود، اما همین رفتار از جانب همسر می‌تواند نشانه احترام باشد. 

خلاصه اینکه ما در هر موقعیتی که سزاوار آن باشیم، شایستگی احترام داریم.

حالا چه هنگام به ما بی‌احترامی می‌شود؟ وقتی شخص ما آن احترامی که در آن موقعیت خاص سزاوار آن است را از طرف افرادی که در موضع احترام گذاشتن در آن موقعیت هستند نبیند.

فرض کنید که مادری معلم فرزند خود نیز هست. ممکن است فرزند او در کلاس کاری را انجام دهد که به عنوان شاگرد، بی احترامی به معلم (یعنی همان مادر) باشد، ولی به عنوان فرزند، بی‌احترامی به مادر نباشد. مثلا رفتن به دستشویی اجازه مادر را نمی‌خواهد، اما اینکه بدون اجازه برای رفتن به دستشویی از کلاس بیرون برود، بی احترامی به مادرش (در مقام معلم) خواهد بود.

به نظر من یک نکته مهم که نباید فراموش کرد این است که هر چقدر انسانی شخصیت بزرگتری می‌یابد طیف کسانی که احترام گذاردن آنها در چشم او حایز اهمیت است محدودتر می‌شود. آدم‌های کم‌جنبه (معادل محترمانه حقیر) وقتی به نحوی شایستگی احترام را پیدا می‌کنند (که البته بیشتر از نوع فضل است تا فضیلت) مثل پلنگ نسبت به ندیدنِ آن احترام مورد نظر واکنش نشان می‌دهند. نمونه این مساله را در نزد سلبریتی‌ها یا مشاهیر موسیقی و ورزشی کم‌مایه می‌توان دید. اگر به اخبار زندگیِ آنها توجه کنید واکنش‌ها و درگیری‌های آنها با مردمان را می‌توانید ببینید. اگر به آنها بگویید بالای چشم شما ابروست به قصد خون شما جلو می‌آیند. نمی خواهم وارد مصادیق بشوم، اگر خواستید در قسمت کامنت مواردی را ذکر خواهم کرد.

اما انسان‌های بزرگ یا به تعبیر بهتری بزرگوار (تعبیری که از شهید مطهری در خاطر دارم)، خیلی به احترام آدم‌های کم‌مایه اهمیت نمی‌دهند. آنها می‌دانند که مردمان عادی شأن و جایگاه و در مجموع سطح شایستگی آنها برای احترام را درک نمی‌کنند و شاید بسیاری از آنها هیچگاه به چنین درکی نرسند، اما البته از بی‌احترامی یا ندیدن احترام لازم از ناحیه کسانی که از آنها انتظار احترام گذاردن دارند آزرده‌خاطر می‌شوند. گویی به زبان حال می‌گویند تو که جایگاه مرا می‌دانی چرا؟ 

البته باز تاکید می‌کنم که احترام در موقعیت معنا پیدا می‌کند، مثلا یک استاد فاضلِ بزرگوار دانشگاه را در نظر بگیرید. شاید همسر او به جایگاه علمی و اخلاقی او آگاهی نداشته باشد و او از این منظر انتظار احترام مطابق با این موقعیت از همسرش را نداشته باشد، اما به حق می‌تواند انتظار داشته باشد احترام به شوهر، مطابق آنچه متعارف است را دریافت کند.

مثلا در نظر بگیرید که آقای الهی قمشه‌ای و خواهرشان، به پدر مرحومشان هم از جایگاه پدری و هم از جایگاه علمی و اخلاقی احترام می‌گذارند و این از سخنانشان هم آشکار می‌شود. البته این موارد زیاد نیست و اصلِ غالبْ تنهاییِ این افراد بزرگ از این جنبه‌هاست.

با عذرخواهی از طولانی شدن کلام، سخنم را با داستانی از صحنۀ به دار آویختن حسین منصور حلاج از تذکرة الاولیای عطار خاتمه می‌دهم:

پس‌ هر کسی‌ سنگی‌ می‌انداختند. شبلی‌ موافقت‌ را گِلی‌ انداخت‌. حسین‌ منصور آهی‌ کرد. گفتند ازین‌ همه‌ سنگ‌ هیچ‌ آه‌ نکردی‌، از گِلی‌ آه‌ کردن‌ چه‌ معنی‌ است‌؟ گفت‌: از آن‌که‌ آن‌ها نمی‌دانند معذوراند، ازو سختم‌ می‌آید که‌ او می‌داند که‌ نمی‌باید انداخت‌. 


مجی عزیز، کامنتی بر این پست گذاشته که به متن منتقل می‌کنمش. با سپاس فراوان از او که نکته زیبایی در ارتباط میان ادب و احترام آورده است. حقیقتا به ارتباط بین این دو فکر نکرده بودم. در واقع تا حدی فکر می کردم که این دو یکی هستند. در عرف هم می‌گوییم «ادب و احترام»؛ یعنی این دو را با هم بکار می‌بریم. با این حال حق با مجی است، چون ادب تنها در مقام عمل معنا پیدا می‌کند ولی همانطور که گفتم احترام در درونِ ما هم تحقق پیدا می‌کند. البته از یک جهت با او موافق نیستم و آن اینکه «فرد محترم، از افرادی که در مقام ادب هستند یا باید باشند می‌تواند انتظار رعایت احترام را داشته باشد.» انتظار احترام به معنای توقع احترام، از افراد بی ادب هم می‌رود، کما اینکه پدر از فرزند ناخلف خود هم انتظار احترام دارد، ولی انتظار به معنای پیش‌بینیِ احترام، از انسان‌های بی‌ادب نمی‌رود. نمی‌دانم مراد تو کدام بوده است. اگر اولی بوده مخالفم و اگر دومی موافق. با دیگر سخنان تو موافقم. معیارهای غلط محترم بودن از نظر عوام و نگاه آنها به انسان‌های مؤدب چیزی نیست که از نظر امثال ما مخفی باشد.


اما نظر مج:

هم تعریف خوبی از مفهوم احترام ارائه کردی و هم درباره‌ی تمایز آن با حرمت و تقدّس شرح خوبی دادی. 
واکنش پلنگ‌آسای افراد کم‌جنبه و کم‌مایه که بر حسب اتّفاق جایگاهی یافته‌اند را من هم کم و بیش دیده‌ام، مخصوصاً در محلّ کارم مواردی را دیده و شنیده‌ام. حیرت‌انگیز است که عقده‌ی حقارت و عدم تعادل روانی چه‌ها می‌کند ...
نوشته‌ات حسن ختام زیبایی هم داشت از حکایت حسین منصور حلاج و شبلی. نکته‌ی قابل ذکری نمی‌توانم به این بحث بیفزایم و تنها چیزی که به ذهنم می‌آید این است که احترام را می‌توان با مفهوم ادب نیز هم‌بسته و مرتبط دانست با این توضیح که ادب عبارت از آن حالت روحی ناشی از تقیّد اخلاقی‌ به فروتنی یا تحسین در برابر فضیلت است که فرد ضمن آگاهی و علم به ارزش و شایستگی افراد دیگر در خود احساس می‌کند. با این توضیح فرد محترم، از افرادی که در مقام ادب هستند یا باید باشند می‌تواند انتظار رعایت احترام را داشته باشد. در واقع فردی که نقش خود را در مقام ادب خوب به جا آورد (یعنی فرد مؤدّب)، احترام‌گذارنده‌ی خوبی است. البتّه و امّا که متأسّفانه در عرف معمول مردم و جامعه‌ی ما نه افراد از لحاظ ذهنی درک مناسبی از این مفاهیم دارند و نه معیارهای ارزش و احترام و ادب به درستی پاس داشته می‌شود، به طوری که در پندار و رفتار عموم مردم مایه‌ی ارزش و احترام بیش از هر چیز شامل ظاهر، ثروت، نفوذ و قدرت افراد می‌شود و این را می‌توان در پاره‌ای ضرب‌المثل‌ها هم دنبال کرد از جمله این موارد: «آستین نو بخور پلو» و «دارندگی و برازندگی». یاد بیت شعر عامیانه‌ای افتادم که در زمان نوحوانی از پدرم شنیده‌ام و می‌گوید:
«هر آن‌کس که در کیسه‌اش زر بود
کلامش متین است ولو خر بود!»
در واقع این جابه‌جایی یا عدم درک صحیح عموم مردم از معیارهای ارزشمندی و احترام است که باعث می‌شود بسیاری از مردم در حالی که فرد مؤدّب (یعنی کسی که در جای درست ادای احترام می‌کند) را ذلیل و خاک‌برسر فرض می‌کنند خودشان در برابر افراد نامحترم یا نه‌چندان محترم رفتار ذلیلانه‌ای داشته باشند و رفتار خود را ناشی از رعایت احترام و نشانه‌ی ادب خود به حساب آورند. 


هفته پیش، ساعاتی در محضر مرتض عزیز بودم. در باب احترام با او نیز سخن گفتم. آنچه در ادامه می‌نویسم شمه‌ای است از آنچه گفت.

او میان حرمت و احترام تفاوت می‌گذارد، البته از وجهی دیگر که تأمل‌برانگیز است.

حرمت از نگاه او چیزی است که همگان در آن سهم دارند. بر اساس این تعریف، حرمت بر مبنای حقوق طبیعی به افراد اعطا می‌شود. هنگامی‌که از حرمت انسان سخن می‌گوییم چیزی است که درباره هر انسانی صدق می‌کند، ازاین‌رو، حرمت نهادن به انسان، علت نمی‌خواهد؛ همان انسان بودن برای آن کافی است.

اما احترام باید مبتنی بر وجه و علتی باشد. بنابراین مثلاً پدر و مادر به جهت انسان بودنشان از حرمتی برابر با همه انسان‌ها برخوردارند، لیکن برای آنکه به آن‌ها احترام گزارده شود صرف پدر و مادر بودن کفایت نمی‌کند. آن‌ها باید آن‌ها کاری که درخور احترام باشد در قبال فرزندشان انجام داده و یا از شخصیتی که شایان احترام است برخوردار باشند. البته این (همان‌طور که به او گفتم) با فرهنگ سنتی و اسلامی ما سازگاری چندانی ندارد، چراکه احترام به پدر، مادر و استاد تقریباً نامشروط است، مگر در مواقعی که به مسائلی همچون شرک به خداوند بربخوریم.

 

به نظر من در پاسخ به مرتض عزیز، به دو نکته باید توجه کرد:

نخست این‌که باید میان اطاعت و احترام، تفاوت گذارد. اطاعت، ساختِ یک وظیفه را دارد، بنابراین گاه ما موظفیم تا از کسی اطاعت کنیم، هر چند برای او احترامِ چندانی هم قایل نباشیم. مثلا شما موظفید که از رئیس‌تان، فارغ از اینکه آیا برای او حقیقتاً احترامی قایلید یا نه، اطاعت کنید. پس از استاد یا پدر و مادر اطاعت می‌شود، هر چند حس احترام درونی نباشد.

نکته دیگر این است که ظاهراً مرتض، وجه عاطفیِ وجود ما را که عامل مهمی در احترام است نادیده گرفته است. همه ما به خانوادۀ خود علاقه خاصی داریم و نوع برخورد ما با آنها صرفاً ناشی از معادلاتی که مبتنی بر مفاهیمی چون حساب‌گری یا حتی عدالت است، شکل نمی‌گیرد. مثلا فرزند ناخلفِ فرد با پسر ناخلف همسایه تفاوت دارد. آدمی فرزند ناخلف همسایه را کمتر تحمل می‌کند تا فرزند ناخلف خود را. حتی می‌توان ادعا کرد که بخشی از این خصوصیت، ذاتی و جبلی است.

همینطور معامله با هر عضوی از خانواده بر اساس عواطف هم شکل می‌گیرد و صرفا مبتنی بر وظیفه نیست. یک پزشک، قسم خورده که وظیفۀ خود نسبت به همه بیماران را به انجام رساند، لیکن اینکه فراتر از وظیفۀ خود، به فرزند بیمار خود بیشتر برسد هیچگاه کاری غیر اخلاقی نیست. او ممکن است در هر روز دو بار به هر بیماری سر بزند و هر بار پنج دقیقه پیش او بماند، اما روزی چهار بار به فرزند خود سر بزند و نیم ساعت پیش او بماند. این کار تا آنجایی که پزشک در انجام وظیفه خود نسبت به بیماران دیگر کوتاهی نکرده باشد. هیچ ایرادی ندارد.

البته ما یک سطح بالاتری از اخلاق را داریم که آن را اخلاق مشفقانه می‌خوانند. بر این اساس، پزشکِ مشفق، با همه بیماران مانند فرزند خود برخورد می کند. این تصویر از اخلاق معمولاً جز در موارد نادر دست‌یافتنی نیست و بیشتر مورد ادعای عرفاست.

حال، سخن در اینجاست که آیا رابطۀ ما با پدر و مادرمان مانند رابطه‌مان به دیگران، مبادله‌ای است؟ به این معنا که بگوییم که آنها در نسبت با کارهایی که برای ما انجام داده‌اند، یا شخصیتی که برای خود ساخته‌اند، احترام خواهند دید؟ به نظر من نه. حداقل بخشی از احترامی که آنها از ما دریافت می کنند به جهت همین نسبت عاطفی و تعلق خاطری است که نسبت به آنها داریم. قطعاً اگر رشته این تعلق خاطر، به جهتِ موجهی پاره شود، مثلا پدر، شمر ابن ذی الجوشن باشد، این احترام از دست می‌رود.

 این هم نظر مفصل مجی که به غایت غافلگیرکننده بود؛ چون او مدتها بود که به «هایکو»گویی روی آورده بود.


در مورد این فقره از حرف من مبنی بر «انتظار احترام از فردی که در مقام ادب است یا باید باشد» و این‌که واژه‌ی انتظار را در دو مفهوم «توقّع» و «پیش‌بینی» مطرح کردی و الخ! به نظرم می‌رسه که سوء تفاهمی رخ داده؛ به نظر من انتظار احترام در هر دو مفهوم می‌تواند درست باشد. چون در معنای دوم (پیش‌بینی احترام) با هم موافق هستیم به معنای اوّل می‌پردازم. اگر به تعریف من از «ادب» دقّت شود معلوم خواهد شد که اتّفاقاً ادب محدود به مقام عمل نیست چون گفته‌ام «ادب عبارت از آن حالت روحی ناشی از...» در حالی که احترام را به وجهی و بنابر تعریف خود شما می‌توان در مقام عمل دانست (و نه البتّه محدود به مقام عمل) چرا که طبق تعریف احترام «احساس، گفتار یا عمل خاصِّ مثبتی از روی اختیار است». تکلیف عمل و گفتار که روشن است چون هر دو مشمول مقام عمل هستند (گفتار هم مقام عمل زبان و بیان است!) احساس هم وقتی معنا می‌یابد که ابراز شود و به مقام عمل در آید! (البتّه می‌پذیرم که احساس می‌تواند صرفاً جنبه‌ای درونی و غیر عملی هم داشته باشد!)
 با این توضیح، در حرف من که گفته‌ام «فرد محترم، از افرادی که در مقام ادب هستند یا باید باشند می‌تواند انتظار رعایت احترام را داشته باشد» لازم است دقّت شود که انتظار احترام را موکول به مؤدّب بودن طرف مقابل فرد محترم نکرده‌ام، چون گفته‌ام «از افرادی که در مقام ادب هستند یا باید باشند» بنابراین مثلاً فرزند ناخلف یا بی‌ادب هم (اخلاقاً) باید در مقام ادب باشد به این معنی که باید اوّلاً نسبت به ارزش و شرافت پدر خود (فی‌نفسه) آگاه و واقف باشد و ثانیاً آن تقیّد اخلاقی را به فروتنی و تحسین داشته باشد. بنابراین انتظار احترام از او هم می‌رود. در واقع منظور من از انتظار (توقّع) احترام با توجّه به عنصر «آگاهی و علم به ارزش و شایستگی فرد محترم» در تعریف «ادب» معنا پیدا می‌کند؛ توقّع احترام از فردی که در مقام ادب است (هم آگاهی دارد و هم تقیّد اخلاقی) انتظاری به‌جا و طبیعی است، امّا از فردی هم که به لحاظ جایگاهش باید در مقام ادب باشد (فرزند، شاگرد و غیره) می‌توان انتظار ادب داشت هرچند که این مقام را خوب ادا نکند چنان‌که شبلی در قبال حسین منصور حلّاج نکرد.
.........
با خواندن بحث مرتض به این فکر می‌کنم که ما درباره‌ی مفاهیم بسیار نزدیک و شاید یکسانی داریم بحث می‌کنیم و حتّی شاید تفکیک و تعریفی هم که خودم درباره‌ی مفهوم «ادب» مطرح کردم وجهی نداشته باشد و حالت «این‌همانی» بین «احترام» و «حرمت» و «ادب» برقرار باشد. من این را می‌فهمم که مثلاً در زبان یا گفتار معمول همان‌طور که گفته‌ای «حرمت» را برای موضوعات دینی و مذهبی به کار می‌بریم و احترام را برای اشخاص، ولی این را نمی‌فهمم که حرمت امری عام برای انسان‌ها یعنی مربوط به حقوق طبیعی انسان باشد و احترام را مشروط به وجه و علّتی بیش از انسان بودن افراد بدانیم. به نظرم لزومی به این تفکیک دو مفهوم حرمت و احترام نیست، گو این‌که هر دو هم از یک ریشه‌اند، زیرا به راحتی می‌توانیم بگوییم که «احترام» یا حرمت را در دو یا چند سطح می‌توان مدّ نظر قرار داد یکی سطح عام است که به «ارزش» انسان بودن به خودی خود مربوط می‌شود و یکی سطح خاص‌ است که با «فضیلت» یا «شایستگی» افراد علاوه بر «ارزش ذاتی انسانی‌شان» ارتباط دارد. در این صورت به نظرم نیازی به داخل کردن یا نکردن ملاحظات حساب‌گرانه برای احترام به پدر و مادر نیست و البتّه وجه عاطفی وجود انسان را هم می‌توان در این سطح‌بندی جا داد. به این ترتیب می‌توانیم بگوییم که پدر و مادر، فراتر از شأن انسانی عامّی که دارند، به واسطه‌ی پیوند عاطفی‌ای که برای ما و آن‌ها ارزشمند است درخور احترامی ویژه از سوی فرزندان هستند و البتّه اگر از نظر جایگاه علمی، هنری و غیره نیز شخصیت ارزشمندی داشته باشند این نیز ارزش مازاد برای آن‌ها می‌آورد و در مقابل احترام فوق‌العاده‌ی فرزندان را می‌طلبد و بر می‌انگیزد (چنان‌که در مثال دکتر الهی قمشه‌ای و خواهرش نسبت به مرحوم ابوی‌شان اشاره کرده‌ای). البتّه اگر پدر و مادر خدمت یا کاری علی‌حدّه برای فرزندان انجام داده باشند یا زحمت و مرارت فوق‌العاده‌ای متحمّل شده باشند باز هم این ارزش مازاد و متقابلاً احترام ویژه‌تر را می‌توان قائل شد، چنان‌که به نظرم در قرآن هم بر احترام فوق‌العاده به مادر به واسطه‌ی زحمت و رنج بیش‌تری که برای فرزند متحمّل شده تأکید رفته است.


پاسخت در باب مفهوم ادب، دندان‌شکن بود. با غالب آنچه گفتی موافقم، جز آنکه به نظر من، دیدگاه مرتض در تفکیک حرمت و احترام، از جهتی درست است و آن اینکه حرمت نهادن به کسی در تعریفِ او به معنای ادای حقوق او و تعدی نکردن به آنهاست. البته به این معنا، سخن مرتض از اساس خارج از موضوعِ موردِ بحث من قرار می‌گیرد، چون من احترام را به معنای متعارف آن در نظر گرفته‌ام (با تعریفی که بیان کردم) و حرمت هم در معنای مورد نظرِ من، صرفاً ادای حقوق و عدم تعرض به آن نیست بلکه شبیه به احترام است و فقط متعلَّقِ آن فرق می‌کند. حال می‌توان گفت که اگر مثلا پدری دارای شخصیتی شیطانی باشد مطلقاً دارای احترام از منظرِ پدری نخواهد بود، چون آن تعلق خاطر و ارتباط عاطفی به او از میان رفته است. او فقط حرمتِ انسانی (به‌معنای مرتضانه) دارد و باید حقوقِ او محترم دانسته شود.  

در واقع حرمت از دیدگاه من و مرتض، صرفا اشتراک لفظی دارد. حرمتِ او ناظر به حقوق اولیه انسانی است و حرمتِ من و تو، ادب به همان معنایی که گفتی.

سپاس


دقایقی را با مجیِ عزیز در باب احترام سخن گفتم. این فرصتی بود تا مراد او از قرابت معنایی حرمت و ادب و احترام را دریابم. ظاهرا او با تعریف من از احترام موافق است، اما در باب تفکیک‌هایی که مظرح کرده ام دیدگاه متفاوتی دارد. به باور او احترام ماهیتی واحد دارد با مصادیقی که اقلّ آن همان حرمت در معنای مورد نظر مرتض است، یعنی آنچه مبتنی بر حقوق اولیه انسانی است لیکن در مراتب بالاتر غالبا به دلیل فضلی که فرد دارد، یا فضایلی که به دست می‌آورد، این احترام فزونی می‌یابد.

به نظرم می‌رسد که رأی او صائب است


خاتمه این پست طولانی، نظر فشن عزیز است که تقریبا تاییدی است بر آنچه پیش از این گفته شد. او به بیان هر سه مرتبه احترام پرداخته است

احترامی که به صرف انسان بودن بر انسان بار می‌شود و به بیان او مددکاری بر همین احترام استوار است.

احترامی که مبتنی بر جایگاه افراد است؛ چیزی که غالبا در سنت و محیط‌های سنتی می‌توان دید.

احترامی که معطوف به فضایل و ویژگیهای شخصی افراد و اعمال آنهاست.


با سپاس از او، کامنتش را به اینجا منتقل می‌کنم:

مددکاری اجتماعی بر دو محور ارزشها و اصول بنا شده است. یکی از ارزش های اساسی مددکاری اجتماعی حرمت مقام انسان است. این ارزش به تبعیت از کلام قرانی کرمنا بنی آدم و اعلامیه جهانی حقوق بشر می باشد. از دیدگاه مددکاری اجتماعی انسان به ما هو انسان دارای  حرمت است. بر اساس این ارزش افراد و به طور کلی همه انسانها این حق را دارند که از امکانات و منابع موجود برای بهتر زیستن و ارتقای سطح زندگی خود استفاده کنند.

در پرتواین ارزش، اصل پذیرش بر حرمت انسان ها فارغ از جنسیت، قومیت، رنگ، نژاد، موقعیت اجتماعی و ... تاکید می کند. اصل پذیرش به این معنا است که انسان ها را بی قضاوت محترم بشماریم و کمک به آنها باید براساس انگیزه، ظرفیت و استعدادشان باشد. بنا بر این ارزش و اصل، انسان به صرف انسان بودن دارای حرمت است.

به نظر من احترام به شان و منزلت افراد به ویژگی های شخصیتی، مقام و موقعیت اجتماعی آنها بر می گردد. کما اینکه در روایات آمده که پیامبر به اصحاب توصیه می کرد که اگر بر قبیله ای غالب شدند، ریش سفید، رئیس یا بزرگ آن قبلیه را محترم بشمارند. این جدای از حرمت انسان است و به موقعیت اجتماعی، سیاسی، علمی و به اصطلاح امروزی به پایگاه اجتماعی فرد برمی گردد. البته احترام صرفا بر مبنای موقعیت افراد نیست و به غیر از شان و مقام افراد، به ویژگی های شخصیتی احترام گذارنده هم برمی گردد. و بر اساس تربیت، خصوصیات فردی و باورهای دینی و اخلاقی به همه افراد احترام می گذارد. 


مسألةٌ

چهارشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۳:۰۴ ب.ظ

همیشه این برای من به عنوان یک پرسش مطرح بوده است که چرا شطرنج آقایان و بانوان داریم؟ من می‌فهمم که چرا وزنه برداری‏، کشتی، فوتبال و امثال آن میان آقایان و بانوان تفکیک می‌شود. روشن است که توان جسمانیِ آقایان بیشتر است، لیکن درباره شطرنج چرا باید این دو جنس از هم جدا باشند؟ مگر اینکه بپذیریم، بانوان از آقایان در بازی شطرنج ضعیف‌ترند. 

ضعیف‌تر بودن در بازی شطرنج را چگونه می‌توان تحلیل کرد؟ شطرنج یک مهارتِ فکری است. البته با تمرینْ رشد می‌کند و فوت و فن‌هایی هم دارد که با ممارست می‌توان در آن تبحر یافت، با این حال، با آنکه در اکثر کشورهای جهان، فرصت‌های مشترک و مشابهی میان زنان و مردان در این زمینه موجود است و بلکه گسترش نرم‌افزارهای عالی در شطرنج، مهارت‌افزایی در این زمینه را به داخل خانه‌ها هم گسترش داده است، اما باز می‌بینیم در همه کشورهایی که سردمدار برابری زن و مرد هستند شطرنج زنان و مردان از هم جداست. 

شاید باید بپذیریم که در زمینه توان تحلیل حرکات، برآورد احتمالات و خلق راه‌حل‌ها در شطرنج، ذهن بانوان ضعیف‌تر عمل می‌کند. روشن است که بازی شطرنج، فی‌نفسه در این زمینه خصوصیتی ندارد و می‌توان نتیجه این تحلیل را به موارد دیگرِ مشابه تعمیم داد. به تعبیر مشهور: حُکم الأمثال فی ما یجوز و فی ما لا یجوز واحد.

نتیجۀ این تحلیل شاید چندان خوشایند بانوان قرار نگیرد و شاید مؤید برخی روایات دینی ما از جمله برخی فقراتِ مشهور در نهج البلاغه باشد؛ اینکه بانوان را از لحاظ عقلِ منطقی (و نه ضرورتا عقل عملی) در جایگاهب پایین‌تر از مردان بدانیم. 

در اینجا از یک بدفهمی معمول هم باید اجتناب کرد و آن اینکه تعمیم در اینجا به معنای غلبه حد اکثری است و نه غلبه همه افراد یک طرف بر همه افراد طرف دیگر. مثلا همه ما قبول داریم که مردان از لحاظ جسمانی از زنان قوی‌ترند، اما این به معنای غلبه حداکثری است و تردیدی نیست که زنانی وجود دارند که بسیار زورمندند و احتمالا ما چند نفر را به راحتی ضربه فنی خواهند کرد. در زمینه عقلی هم روشن است که گاه زنانی با قوۀ عقلِ نظریِ درخشان یافت می ‌شوند ولی البته غلبه حداکثری با مردان است.

نمی‌دانم آیا شما در این زمینه تحلیل دیگری دارید یا نه. دوست دارم بیان شما از دلیل این تفکیک را بدانم. 


  • ۷ نظر
  • ۲۱ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۰۴

مرز عکس و نقاشی

يكشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۴، ۰۶:۵۰ ب.ظ

همیشه علاقه خاصی به عکس‌های زیبای طبیعت داشته‌ام. زمانی پی‌درپی با عکس‌هایی زیبا دسکتاپ کامپیوترم را تزیین می‌کردم. الآن البته آن شور و شوق را ندارم . دسکتاپم همیشه ساده است. با این حال هنوز هم عکس‌دوست هستم، ولی کم‌کم توجهم از سمت جزئیات، به سمت حسّی رفته که از دیدنِ عکس‌ها بدست می‌آورم. الآن وقتی تصویر زیبایی را می‌بینم گویی برای لحظاتی در آن حل می‌شوم، مانند عارفی که احساس وحدت با اشیا می کند. یک حس شکوه یا زیبایی که برای لحظاتی احساسی از شعف به من می‌بخشد. 

اینجا دیگر به جزئیات نیاز ندارم. گاه جزئیات محو هستند مانند آبشاری که دیگر قطرات آن دیده‌ نمی‌شوند و ما در آن فقط یک جریان را می‌بینیم. گاهی احساس می کنم که دارم به مرز نقاشی و عکاسی می‌رسم. طبیعت و منظره در مرز عکاسی و نقاشی برای من دل انگیزترند. دوست دارم که وقتی از دور به عکسی می نگرم، لحظه‌ای تردید کنم که آیا نقاشی است یا عکس.

زمانی با مرد نقاشی صحبت می کردم. الگوی او نقاشی روسی (به گمانم به نام شیشکین) بود. وقتی نقاشی‌های شیشکین را دیدم، از دقت او در جزئیات شگفت زده شده بودم. نقاشی‌های او غالبا از طبیعت و با جزئیات فراوان بود. اما نقاشی‌های او مرا نگرفت. نقاشی‌های راسِ (موبلندِ شبکه چهار) هم مرا نمی‌گرفت. او جزئیات زیادی نداشت ولی حس هم به من نمی‌داد. با دیدن آثار او احساس همین نقاشی‌های معمولی که در بیرون می‌فروشند را داشتم. بگذریم دارم از عکس خارج می‌شوم.

ولی وقتی به تصویر انسان‌ها می‌رسم دوست دارم عکسی با جزئیات فوق العاده داشته باشم. عکسی که همه جزئیات صورت و لباس فرد را منعکس کند. چین‌ها، چروک‌ها، لک‌ها و مانند آن. اینجا بر عکس مورد قبلی بسیار واقع‌گرا هستم؛ نمی‌خواهم عکس به نقاشی نزدیک شود، بلکه هر چه بی‌پیرایه‌تر پسندیده‌تر.

  • ۲ نظر
  • ۱۸ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۵۰

رسالات

دوشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۲۵ ب.ظ

پایان‌نامه‌هایی که مشاوره آنها را بر عهده دارم، یکی داستان است پر بول و غائط. لااقل در رابطه با پایان‌نامه‌هایی که خودم راهنماییِ آنها را بر عهده دارم، به جهت انتخاب اولیه‌ام، اوضاع کمی بهتر است و یکی داستان است پر خدو و قی.

در هر حال نمی‌خواهم فعلا در مورد قبلی‌ها بنویسم. این روزها دو نفر از دانشجویان، از طریق ایمیل به من پیشنهاد راهنماییِ پایان‌نامه‌شان را داده‌اند. یکی از آنها قائم را قاعم نوشته است! تصور کنید که اینها کارشناس ارشد فلسفه اسلامی‌اند! و بسیاری از متون‌شان قاعدتا عربی است. این باز خوب و نورعلی‌نور است. کس دیگری در ایمیل خود بارها ملاصدرا را مولاصدرا خوانده است. در حیرتم از اینکه کسی که مثلا کارشناس ارشد فلسفه اسلامی است، حتی نام ملاصدرا را هم نمی‌تواند درست بنویسد! این اشتباه به دفعات رخ داده، پس آن را نمی‌توان حواله به تصادف کرد. او مثلا باید کارشناس ارشد ملاصدرا باشد. 

می‌خواهم از شما مشاوره‌ای بگیرم: راهنمایی پایان‌نامه هر دو نفر را بپذیرم، یا فقط یکی از آنها را. در صورتی که نظر شما بر یک نفر است، کدام‌یک از آنها را ترجیح می‌دهید؟

  • ۴ نظر
  • ۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۵

برای مجید 2

يكشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۱۷ ق.ظ
اگر یادنامه‌های بزرگان را دیده باشید معمولا سه صورت دارد: گاه مطالبی نوشته می‌شود درباره آن بزرگ، گاه مطالبی نوشته می‌شود نه درباره آن بزرگ ولی در عین حال با تعریضی به او و در نهایت مطالبی غیر مرتبط و فقط در جهت پر کردن یادنامه با مطالبی غالبا علمی که معمولا در حیطه تخصص آن بزرگ است.
مطلبی که دیروز فرستادم بالطبع از نوع دوم بود؛ درباره مادربزرگ‌های خودم و با تعریضی به درگذشت مادربزرگِ مجی. حیفم آمد کلام شیرین فشن و یادکردِ مجی از مادربزرگش را نگذارم. البته دوست دارم فقره‌ای از آن فایل صوتی از مادربزرگش را بگذارد شاید اگر هست قسمتی از مطایبه‌هایش را.

فشن:
من اما برعکس دوکی مادر بزرگ پدری ام رو ندیدم. همه می گویند تو اون دوره قحطی و فقر دست و دلباز بود و البته مردم دار. 
مادربزرگ مادریم هنوز زنده است و سرحال و بسیار با حال و خوش مشرب و خوش خوراک. دوسش دارم. گاهی بهش زنگ می زنم. خیلی شاد و شنگوله. فکر نبودنش هم منو به گریه میندازه. 

مجی:
خاطرات زیادی از مادربزرگ پدری‌ام دارم. صفات قابل تحسینی داشت از جمله مناعت طبع، شهامت، سخت‌کوشی، محکم بودن و شوخ‌طبعی. جمله‌ی قصاری داشت که بین فامیل ما مشهور است؛ با این‌که چربی و قند خون بالا داشت و بیماری دیابتش او را مجبور به تزریق انسولین کرده بود، اگر خوراکی خوش‌مزه‌ای می‌دید جلوی خودش را نمی‌گرفت و می‌گفت: «اگه بخورم و بمیرم به ز اینه که بشینم و ببینم!» البتّه مواقعی که وضعش حاد بود پرهیز می‌کرد. از حدود سی و هشت سال پیش که همسرش (پدربزرگم که او را ندیده‌ام) فوت کرد، خودش کار کرده و سه دختر و دو پسرش را که در خانه بودند به مرور راهی خانه‌ی بخت کرده بود. همان اوایل داغ پسر نوجوانش را دید و در این چند سال گذشته هم باز به طور غیر منتظره داغ‌دار یک دختر و یک پسرش شد. با این همه محکم بود و با وجود تمام سختی‌هایی که خاص نسل مادربزرگ‌هایی چون او بود، حتّی اگر لب به شکایت از تلخی‌ها و دشواری‌های زندگی گذشته‌اش می‌گشود، شوخ‌طبعی‌اش را چاشنی کلامش می‌کرد و ضمن مقایسه سختی‌های گذشته با رفاه و آسایش فعلی ابراز رضایت و شکرگزاری می‌کرد. خوشبختانه به واسطه‌ی چند سال کار کردن توانسته بود سابقه‌ی بیمه‌ی تأمین اجتماعی محدودی برای خود جور کند و در حدّ مستمرّی‌بگیری مستقل و بی‌نیاز بود. دست‌پخت خیلی خوبی هم داشت و خانه‌اش پاتوق جمع فامیل بود. یک بار با پسرعمویم ازش خواستیم تا از گذشته‌اش تعریف کند و صدایش را ضبط کردیم. ...
 من کار خاصّی نتوانسته‌ام برایش انجام دهم و نهایت هنرم این بوده که گاهی تلفنی حالش را می‌پرسیدم. از او بیش از مادربزرگ مادری‌ام که این‌جا به ما نزدیک‌تر بوده و هنوز در قید حیات است خاطره دارم.
مادر بزرگ مادری‌ام به واسطه‌ی زندگی در ده و کارهای معمول زنان روستایی، دست‌های نسبتاً زبری داشت که وقتی ما بچه بودیم و پشتمان می‌خارید، دست‌های او جان می‌داد برای خاراندن پشت ما! او هم اگرچه بعضی از ویژگی‌های مثبت مادربزرگ پدری‌ام را ندارد ولی در مجموع مهربان و خوب است و آرزوی سلامتی برایش دارم. 

خداوند مادربزرگ‌های در قید حیاتِ شما را برایتان حفظ کند
  • ۰ نظر
  • ۱۱ مرداد ۹۴ ، ۰۸:۱۷

برای مجید

شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۲۲ ب.ظ

بیدار که شدم دیدم دستم درد می‌کند. فهمیدم شب را بد خوابیده‌ام با این حال بلند شدم تا به مدرسه بروم اما یادم آمد که امروز جمعه است. خوشحال شدم. در خانه کسی نبود. به حیاط رفتم آنجا هم کسی نبود. یادم نمی‌آمد چه کسی آمد و به من گفت که مادربزرگ (پدری‌ام) فوت کرده است. در عالم بچگی‌ام (در سن هفت سالگی) خیلی احساساتی نشدم. مادبرزرگ من بیست سال بود که (بر اثر فوت عمه‌ام) سکته کرده بود و ده سال آخر را تماما زمین‌گیر بود. با او ارتباطی نداشتم. یادم نمی‌آید که می‌توانست حرف بزند یا نه، اگر هم بود با لکنت شدید بوده است.

آنها همسایه ما بودند، به خانه‌شان رفتم جنازه مادربزرگم را روی زمین گذاشته بودند همسایه‌ها همه دور جنازه جمع شده بودند و منتظر پدرم بودند. پدرم آمد و و روی جنازه مادربزرگم خم شد و گریست. اکنون تنها چیزی که مرا متاثر می‌کند خاطره همان صحنه است.



کلاسم تمام شده بود. در اتاق استادان نشسته بودم که زنگ موبایلم به صدا در آمد. برادرم بود. گفت که مادربزرگ (مادری‌ام) فوت شده است. او دو سالی بیمار بود. با این حال تا همان اواخر سر پا بود. با او اما خاطرات فراوان داشتم، اما نه چندان شیرین. او زجر دیده بود. در سن سه‌سالگی پدرش را از دست داده بود و سی و اندی سال پیش از آن در یک سال هم همسر و هم تنها پسرش را. اما حتی یک بار ندیدم که یادی از آنها بکند و گریه کند. هیچ وقت از همسر و پسرش حرفی نمی‌زد کسی هم پیش او از آنها یاد نمی‌کرد فکر کنم یک توافق نانوشته بود. در طی این سی و اندی سال به قبرستان روستا و بر سر قبر آن دو نرفت تا آنکه جنازه‌اش را به آنجا بردند.

نمی‌دانم چطور یک زن روستایی توانسته بود اینگونه بر احساسات خود سرپوش بگذارد. به نظرم این بیشتر یک مبارزه بود تا یک فراموشی. او نخواست تا بشکند و نشکست، اما گویی معترض بود به سرنوشتی که برای او رقم خورده بود. دوست داشت پیش او بنشینیم و آن موقع بود که ساعت‌ها برای ما حرف می‌زد اما همیشه از بدبختی‌ها و غصه‌ها و شکایت‌ها می‌گفت. این بود که خیلی به ماندن طولانی پیش او مایل نبودم.

مادربزرگ‌های من، مادربزرگ‌های کلیشه‌ای قصه‌گو نبودند، مادربزرگ‌های غصه‌دیده بودند. شاید نتوانستند که نقش متعارف مادربزرگ مهربان قصه‌ها و کارتون‌ها و فیلم‌ها را برای من بازی کنند، اما زندگی‌شان هم آنقدر قصه شیرینی نبود. خدایشان بیامرزد.



این مختصر را نوشتم بجای تسلیت برای مجیدِ عزیز که در سوگ مادربزرگ (پدری‌اش) نشسته است. یادم می‌آید که آخر هفته‌ها غالبا به کرج و پیش او می‌رفت و می‌دانم که با او خاطرات فراوان داشته است.

  • ۳ نظر
  • ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۲۲

با همکاری سعدی

چهارشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۱۴ ق.ظ

پیش از این گاهی سرعت نوشتنِ من بر سرعت خواندن دوستان مر پست‌هایم را فراتر می‌رفت. در آن مواقع پست‌ها را ذخیره می‌کردم. برخی از آنها گم شد و برخی در حادثه خراب شدن فلشِ من فنا شدند. این شعر را اخیرا در یکی از جعبه‌های کتابهایم پیدا کردم. نمی‌دانم آیا قبلا فرستاده‌ام یا نه، ولی در هر حال می‌فرستم با آنکه شعرش چندان امیدبخش هم نیست.


«یکی روبهی دید بی‌دست و پای

فرو ماند در لطف و صنع خدای

که چون زندگانی به سر می‌برد؟

بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟

در این بود درویش شوریده رنگ»

که شیری و ببری و گرگ و پلنگ

به آنجا رسیدند و روباه را        

بدیدند افتاده بی دست و پا

بخوردند روباه را آن چهار

نه یک‌باره بل کم کم و زار زار

دریدند او را به دندان تیز

نماند استخوانش که شد ریز ریز

بخوردند سیر از سرش تا به دم

همه پشم و پیلش بشد گور و گم

زمانه به یک لحظه دادش به باد

تو گفتی که روبه ز مادر نزاد

چنین است رسم سرای سپنج

که بر رنج‌دیده دهد باز رنج

چه خوش گفته‌اند اینکه شد هر چه سنگ

به پای هر آنکس که او هست لنگ


  • ۳ نظر
  • ۰۷ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۱۴