احترام چیست؟
(اول سخن اینکه این نوشته را با تامّلی اندک و بیمراجعه به منبعی نوشتهام بنابراین خالی از کاستی نخواهد بود. نمیدانم تحلیل این موضوع مربوط به کدامین علم است؛ روانشناسی یا جامعهشناسی یا علمی دیگر. در هر حال احتمال میدهم که شما در اینباره مطالعاتی داشتهاید، بنابراین خوشحال میشوم از نظرات و اصلاحات شما بهرهمند شوم.
همچنین دوست دارم که ابعادی از این مساله را که از نظر من دور مانده است گوشزد فرمایید.
دیگر اینکه متن کمی طولانی است. تحمل کنید و تأمل بفرمایید. در فرصتی بخوانید که به بزخوانی نینجامد ولو آنکه چند روزی در کامنت تاخیر افتد.)
برای پاسخ به این سؤال گمان می کنم ابتدا باید تکلیفمان را با دو واژه حرمت و تقدس روشن کنیم.
به نظر من حرمت با احترام متفاوت است. غالبا وقتی درباره اشخاص سخن میگوییم از کلمه احترام استفاده میشود و وقتی بحث در موارد دیگر است از حرمت. البته این تفکیکِ دقیقی نیست و این دو واژه به جای هم نیز به کار میروند. ولی مراد من عرف غالب است. مثلا گاه میگوییم حرمت قرآن یا حرمت خانه خدا و در مقابل معمولا از احترام به استاد یا پدر و مادر سخن به میان میرود.
تقدس هم با احترام متفاوت است. تقدس غالبا با بیچون و چرا بودن همراه است. هنگامی که درباره چیزی چون و چرا هم بکنی انگار تقدس آن را زیر سؤال بردهای. وقتی میگویند فلان چیز یا فلان کس مقدس است یعنی نمیتوان آن را زیر سؤال برد، اما احترام اینگونه نیست. یک استاد برای دانشجو محترم است، اما البته انواع چون و چراها در این میان وجود دارد و احترام به معنای تقدس قایل شدن برای استاد نیست.
بنابراین از ابتدا بگویم که منظورم حرمت یا تقدس به معنایی که گفتم نیست، هر چند اذعان میکنم که اینها گاه با هم تداخل هم میکنند ولی من موقتا تداخل آنها را در نظر نمی گیرم.
نکته دیگر اینکه من در احترام بر دو عنصر اختیاری بودن و مثبت بودن تأکید دارم. با این تعبیر احترام از روی ترس را احترام نمیخوانم بلکه آن را میتوان خشوع با ترس یا خشیت در نظر گرفت. بنابراین اینکه مردمان از ترس به میتی کومان احترام بگذارند را فی الواقع احترام نمیخوانم. این بیان من هم باز نوعی هرَس کردن زبان عادی است چون البته در عرف آن را هم احترام میخوانند. ضمنا احترام مثبت است یعنی حاکی از احساس مثبت احترامگذار به ویژگیهای مثبت فرد محترَم است.
با این مقدمات یک تعریف اجمالی از احترام به دست میدهم هر چند این تعریف شخصی است و فقط برای کمک به ادامه بحث است:
احترام: احساس، گفتار یا عمل خاصِّ مثبتی از روی اختیار است که نشاندهنده آن است که احترامگذار، فرد محترم را واجد اهمیت، ارزش یا خصوصیاتی مثبتی میداند که شایستۀ آن احساس، گفتار یا عملِ احترامآمیز است.
بر این اساس احترام چهار عنصر دارد:
1- کسی که به او احترام گذاشته میشود: محترَم.
2- کسی که احترام میگذارد: احترامگذار.
3- موضوعی که شایستگی محترَم برای احترام را ایجاد میکند.
4- احساس احترامآمیز و یا نحوه ادای احترام.
البته مورد سوم یعنی موضوعی که شایستگی محترَم برای احترام را ایجاد میکند، نیاز به بسط و تشریح دارد. همه ما به اقتضای موقعیتی که در آن هستیم و کارهایی که انجام میدهیم، عناوین مختلفی را همزمان بر خود میپذیریم. یک فرد مانند فشن ممکن است همزمان هم فرزند باشد، هم پدر، هم همسر، هم استاد، هم دانشجو، هم کارمند، هم .... هر عنوانی هم میتواند ما را واجد ارزش، اهمیت یا ویژگیهای مثبتی کند که بر اساس آن شایسته احترام باشیم. روشن است که در هر یک از این موقعیتها احترامگذارندگان و نحوه ادای احترام تغییر میکند. اگر یکی از شاگردانِ دختر فشن به او بگوید عزیزم یا او را به اسم کوچک+جان صدا کند به او احترام نگذارده است، بلکه احیانا این کار به معنای بیاحترامی خواهد بود، اما همین رفتار از جانب همسر میتواند نشانه احترام باشد.
خلاصه اینکه ما در هر موقعیتی که سزاوار آن باشیم، شایستگی احترام داریم.
حالا چه هنگام به ما بیاحترامی میشود؟ وقتی شخص ما آن احترامی که در آن موقعیت خاص سزاوار آن است را از طرف افرادی که در موضع احترام گذاشتن در آن موقعیت هستند نبیند.
فرض کنید که مادری معلم فرزند خود نیز هست. ممکن است فرزند او در کلاس کاری را انجام دهد که به عنوان شاگرد، بی احترامی به معلم (یعنی همان مادر) باشد، ولی به عنوان فرزند، بیاحترامی به مادر نباشد. مثلا رفتن به دستشویی اجازه مادر را نمیخواهد، اما اینکه بدون اجازه برای رفتن به دستشویی از کلاس بیرون برود، بی احترامی به مادرش (در مقام معلم) خواهد بود.
به نظر من یک نکته مهم که نباید فراموش کرد این است که هر چقدر انسانی شخصیت بزرگتری مییابد طیف کسانی که احترام گذاردن آنها در چشم او حایز اهمیت است محدودتر میشود. آدمهای کمجنبه (معادل محترمانه حقیر) وقتی به نحوی شایستگی احترام را پیدا میکنند (که البته بیشتر از نوع فضل است تا فضیلت) مثل پلنگ نسبت به ندیدنِ آن احترام مورد نظر واکنش نشان میدهند. نمونه این مساله را در نزد سلبریتیها یا مشاهیر موسیقی و ورزشی کممایه میتوان دید. اگر به اخبار زندگیِ آنها توجه کنید واکنشها و درگیریهای آنها با مردمان را میتوانید ببینید. اگر به آنها بگویید بالای چشم شما ابروست به قصد خون شما جلو میآیند. نمی خواهم وارد مصادیق بشوم، اگر خواستید در قسمت کامنت مواردی را ذکر خواهم کرد.
اما انسانهای بزرگ یا به تعبیر بهتری بزرگوار (تعبیری که از شهید مطهری در خاطر دارم)، خیلی به احترام آدمهای کممایه اهمیت نمیدهند. آنها میدانند که مردمان عادی شأن و جایگاه و در مجموع سطح شایستگی آنها برای احترام را درک نمیکنند و شاید بسیاری از آنها هیچگاه به چنین درکی نرسند، اما البته از بیاحترامی یا ندیدن احترام لازم از ناحیه کسانی که از آنها انتظار احترام گذاردن دارند آزردهخاطر میشوند. گویی به زبان حال میگویند تو که جایگاه مرا میدانی چرا؟
البته باز تاکید میکنم که احترام در موقعیت معنا پیدا میکند، مثلا یک استاد فاضلِ بزرگوار دانشگاه را در نظر بگیرید. شاید همسر او به جایگاه علمی و اخلاقی او آگاهی نداشته باشد و او از این منظر انتظار احترام مطابق با این موقعیت از همسرش را نداشته باشد، اما به حق میتواند انتظار داشته باشد احترام به شوهر، مطابق آنچه متعارف است را دریافت کند.
مثلا در نظر بگیرید که آقای الهی قمشهای و خواهرشان، به پدر مرحومشان هم از جایگاه پدری و هم از جایگاه علمی و اخلاقی احترام میگذارند و این از سخنانشان هم آشکار میشود. البته این موارد زیاد نیست و اصلِ غالبْ تنهاییِ این افراد بزرگ از این جنبههاست.
با عذرخواهی از طولانی شدن کلام، سخنم را با داستانی از صحنۀ به دار آویختن حسین منصور حلاج از تذکرة الاولیای عطار خاتمه میدهم:
پس هر کسی سنگی میانداختند. شبلی موافقت را گِلی انداخت. حسین منصور آهی کرد. گفتند ازین همه سنگ هیچ آه نکردی، از گِلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آنکه آنها نمیدانند معذوراند، ازو سختم میآید که او میداند که نمیباید انداخت.
مجی عزیز، کامنتی بر این پست گذاشته که به متن منتقل میکنمش. با سپاس فراوان از او که نکته زیبایی در ارتباط میان ادب و احترام آورده است. حقیقتا به ارتباط بین این دو فکر نکرده بودم. در واقع تا حدی فکر می کردم که این دو یکی هستند. در عرف هم میگوییم «ادب و احترام»؛ یعنی این دو را با هم بکار میبریم. با این حال حق با مجی است، چون ادب تنها در مقام عمل معنا پیدا میکند ولی همانطور که گفتم احترام در درونِ ما هم تحقق پیدا میکند. البته از یک جهت با او موافق نیستم و آن اینکه «فرد محترم، از افرادی که در مقام ادب هستند یا باید باشند میتواند انتظار رعایت احترام را داشته باشد.» انتظار احترام به معنای توقع احترام، از افراد بی ادب هم میرود، کما اینکه پدر از فرزند ناخلف خود هم انتظار احترام دارد، ولی انتظار به معنای پیشبینیِ احترام، از انسانهای بیادب نمیرود. نمیدانم مراد تو کدام بوده است. اگر اولی بوده مخالفم و اگر دومی موافق. با دیگر سخنان تو موافقم. معیارهای غلط محترم بودن از نظر عوام و نگاه آنها به انسانهای مؤدب چیزی نیست که از نظر امثال ما مخفی باشد.
اما نظر مج:
هم تعریف خوبی از مفهوم احترام ارائه کردی و هم دربارهی تمایز آن با حرمت و تقدّس شرح خوبی دادی.
واکنش پلنگآسای افراد کمجنبه و کممایه که بر حسب اتّفاق جایگاهی یافتهاند را من هم کم و بیش دیدهام، مخصوصاً در محلّ کارم مواردی را دیده و شنیدهام. حیرتانگیز است که عقدهی حقارت و عدم تعادل روانی چهها میکند ...
نوشتهات حسن ختام زیبایی هم داشت از حکایت حسین منصور حلاج و شبلی. نکتهی قابل ذکری نمیتوانم به این بحث بیفزایم و تنها چیزی که به ذهنم میآید این است که احترام را میتوان با مفهوم ادب نیز همبسته و مرتبط دانست با این توضیح که ادب عبارت از آن حالت روحی ناشی از تقیّد اخلاقی به فروتنی یا تحسین در برابر فضیلت است که فرد ضمن آگاهی و علم به ارزش و شایستگی افراد دیگر در خود احساس میکند. با این توضیح فرد محترم، از افرادی که در مقام ادب هستند یا باید باشند میتواند انتظار رعایت احترام را داشته باشد. در واقع فردی که نقش خود را در مقام ادب خوب به جا آورد (یعنی فرد مؤدّب)، احترامگذارندهی خوبی است. البتّه و امّا که متأسّفانه در عرف معمول مردم و جامعهی ما نه افراد از لحاظ ذهنی درک مناسبی از این مفاهیم دارند و نه معیارهای ارزش و احترام و ادب به درستی پاس داشته میشود، به طوری که در پندار و رفتار عموم مردم مایهی ارزش و احترام بیش از هر چیز شامل ظاهر، ثروت، نفوذ و قدرت افراد میشود و این را میتوان در پارهای ضربالمثلها هم دنبال کرد از جمله این موارد: «آستین نو بخور پلو» و «دارندگی و برازندگی». یاد بیت شعر عامیانهای افتادم که در زمان نوحوانی از پدرم شنیدهام و میگوید:
«هر آنکس که در کیسهاش زر بود
کلامش متین است ولو خر بود!»
در واقع این جابهجایی یا عدم درک صحیح عموم مردم از معیارهای ارزشمندی و احترام است که باعث میشود بسیاری از مردم در حالی که فرد مؤدّب (یعنی کسی که در جای درست ادای احترام میکند) را ذلیل و خاکبرسر فرض میکنند خودشان در برابر افراد نامحترم یا نهچندان محترم رفتار ذلیلانهای داشته باشند و رفتار خود را ناشی از رعایت احترام و نشانهی ادب خود به حساب آورند.
هفته پیش، ساعاتی در محضر مرتض عزیز
بودم. در باب احترام با او نیز سخن گفتم. آنچه در ادامه مینویسم شمهای است از
آنچه گفت.
او میان حرمت و احترام تفاوت میگذارد،
البته از وجهی دیگر که تأملبرانگیز است.
حرمت از نگاه او چیزی است که همگان
در آن سهم دارند. بر اساس این تعریف، حرمت بر مبنای حقوق طبیعی به افراد اعطا میشود.
هنگامیکه از حرمت انسان سخن میگوییم چیزی است که درباره هر انسانی صدق میکند، ازاینرو،
حرمت نهادن به انسان، علت نمیخواهد؛ همان انسان بودن برای آن کافی است.
اما احترام باید مبتنی بر وجه و
علتی باشد. بنابراین مثلاً پدر و مادر به جهت انسان بودنشان از حرمتی برابر با همه
انسانها برخوردارند، لیکن برای آنکه به آنها احترام گزارده شود صرف پدر و مادر
بودن کفایت نمیکند. آنها باید آنها کاری که درخور احترام باشد در قبال فرزندشان
انجام داده و یا از شخصیتی که شایان احترام است برخوردار باشند. البته این (همانطور
که به او گفتم) با فرهنگ سنتی و اسلامی ما سازگاری چندانی ندارد، چراکه احترام به
پدر، مادر و استاد تقریباً نامشروط است، مگر در مواقعی که به مسائلی همچون شرک به
خداوند بربخوریم.
به نظر من در پاسخ به مرتض عزیز،
به دو نکته باید توجه کرد:
نخست اینکه باید میان اطاعت و
احترام، تفاوت گذارد. اطاعت، ساختِ یک وظیفه را دارد، بنابراین گاه ما موظفیم تا
از کسی اطاعت کنیم، هر چند برای او احترامِ چندانی هم قایل نباشیم. مثلا شما
موظفید که از رئیستان، فارغ از اینکه آیا برای او حقیقتاً احترامی قایلید یا نه،
اطاعت کنید. پس از استاد یا پدر و مادر اطاعت میشود، هر چند حس احترام درونی
نباشد.
نکته دیگر این است که ظاهراً مرتض،
وجه عاطفیِ وجود ما را که عامل مهمی در احترام است نادیده گرفته است. همه ما به
خانوادۀ خود علاقه خاصی داریم و نوع برخورد ما با آنها صرفاً ناشی از معادلاتی که مبتنی
بر مفاهیمی چون حسابگری یا حتی عدالت است، شکل نمیگیرد. مثلا فرزند ناخلفِ فرد
با پسر ناخلف همسایه تفاوت دارد. آدمی فرزند ناخلف همسایه را کمتر تحمل میکند تا
فرزند ناخلف خود را. حتی میتوان ادعا کرد که بخشی از این خصوصیت، ذاتی و جبلی است.
همینطور معامله با هر عضوی از
خانواده بر اساس عواطف هم شکل میگیرد و صرفا مبتنی بر وظیفه نیست. یک پزشک، قسم
خورده که وظیفۀ خود نسبت به همه بیماران را به انجام رساند، لیکن اینکه فراتر از
وظیفۀ خود، به فرزند بیمار خود بیشتر برسد هیچگاه کاری غیر اخلاقی نیست. او ممکن
است در هر روز دو بار به هر بیماری سر بزند و هر بار پنج دقیقه پیش او بماند، اما
روزی چهار بار به فرزند خود سر بزند و نیم ساعت پیش او بماند. این کار تا آنجایی
که پزشک در انجام وظیفه خود نسبت به بیماران دیگر کوتاهی نکرده باشد. هیچ ایرادی
ندارد.
البته ما یک سطح بالاتری از اخلاق
را داریم که آن را اخلاق مشفقانه میخوانند. بر این اساس، پزشکِ مشفق، با همه
بیماران مانند فرزند خود برخورد می کند. این تصویر از اخلاق معمولاً جز در موارد
نادر دستیافتنی نیست و بیشتر مورد ادعای عرفاست.
حال، سخن در اینجاست که آیا رابطۀ
ما با پدر و مادرمان مانند رابطهمان به دیگران، مبادلهای است؟ به این معنا که بگوییم
که آنها در نسبت با کارهایی که برای ما انجام دادهاند، یا شخصیتی که برای خود
ساختهاند، احترام خواهند دید؟ به نظر من نه. حداقل بخشی از احترامی که آنها از ما
دریافت می کنند به جهت همین نسبت عاطفی و تعلق خاطری است که نسبت به آنها داریم.
قطعاً اگر رشته این تعلق خاطر، به جهتِ موجهی پاره شود، مثلا پدر، شمر ابن ذی
الجوشن باشد، این احترام از دست میرود.
این هم نظر مفصل مجی که به غایت غافلگیرکننده بود؛ چون او مدتها بود که به «هایکو»گویی روی آورده بود.
در مورد این فقره از حرف من مبنی بر «انتظار احترام از فردی که در مقام ادب است یا باید باشد» و اینکه واژهی انتظار را در دو مفهوم «توقّع» و «پیشبینی» مطرح کردی و الخ! به نظرم میرسه که سوء تفاهمی رخ داده؛ به نظر من انتظار احترام در هر دو مفهوم میتواند درست باشد. چون در معنای دوم (پیشبینی احترام) با هم موافق هستیم به معنای اوّل میپردازم. اگر به تعریف من از «ادب» دقّت شود معلوم خواهد شد که اتّفاقاً ادب محدود به مقام عمل نیست چون گفتهام «ادب عبارت از آن حالت روحی ناشی از...» در حالی که احترام را به وجهی و بنابر تعریف خود شما میتوان در مقام عمل دانست (و نه البتّه محدود به مقام عمل) چرا که طبق تعریف احترام «احساس، گفتار یا عمل خاصِّ مثبتی از روی اختیار است». تکلیف عمل و گفتار که روشن است چون هر دو مشمول مقام عمل هستند (گفتار هم مقام عمل زبان و بیان است!) احساس هم وقتی معنا مییابد که ابراز شود و به مقام عمل در آید! (البتّه میپذیرم که احساس میتواند صرفاً جنبهای درونی و غیر عملی هم داشته باشد!)
با این توضیح، در حرف من که گفتهام «فرد محترم، از افرادی که در مقام ادب هستند یا باید باشند میتواند انتظار رعایت احترام را داشته باشد» لازم است دقّت شود که انتظار احترام را موکول به مؤدّب بودن طرف مقابل فرد محترم نکردهام، چون گفتهام «از افرادی که در مقام ادب هستند یا باید باشند» بنابراین مثلاً فرزند ناخلف یا بیادب هم (اخلاقاً) باید در مقام ادب باشد به این معنی که باید اوّلاً نسبت به ارزش و شرافت پدر خود (فینفسه) آگاه و واقف باشد و ثانیاً آن تقیّد اخلاقی را به فروتنی و تحسین داشته باشد. بنابراین انتظار احترام از او هم میرود. در واقع منظور من از انتظار (توقّع) احترام با توجّه به عنصر «آگاهی و علم به ارزش و شایستگی فرد محترم» در تعریف «ادب» معنا پیدا میکند؛ توقّع احترام از فردی که در مقام ادب است (هم آگاهی دارد و هم تقیّد اخلاقی) انتظاری بهجا و طبیعی است، امّا از فردی هم که به لحاظ جایگاهش باید در مقام ادب باشد (فرزند، شاگرد و غیره) میتوان انتظار ادب داشت هرچند که این مقام را خوب ادا نکند چنانکه شبلی در قبال حسین منصور حلّاج نکرد.
.........
با خواندن بحث مرتض به این فکر میکنم که ما دربارهی مفاهیم بسیار نزدیک و شاید یکسانی داریم بحث میکنیم و حتّی شاید تفکیک و تعریفی هم که خودم دربارهی مفهوم «ادب» مطرح کردم وجهی نداشته باشد و حالت «اینهمانی» بین «احترام» و «حرمت» و «ادب» برقرار باشد. من این را میفهمم که مثلاً در زبان یا گفتار معمول همانطور که گفتهای «حرمت» را برای موضوعات دینی و مذهبی به کار میبریم و احترام را برای اشخاص، ولی این را نمیفهمم که حرمت امری عام برای انسانها یعنی مربوط به حقوق طبیعی انسان باشد و احترام را مشروط به وجه و علّتی بیش از انسان بودن افراد بدانیم. به نظرم لزومی به این تفکیک دو مفهوم حرمت و احترام نیست، گو اینکه هر دو هم از یک ریشهاند، زیرا به راحتی میتوانیم بگوییم که «احترام» یا حرمت را در دو یا چند سطح میتوان مدّ نظر قرار داد یکی سطح عام است که به «ارزش» انسان بودن به خودی خود مربوط میشود و یکی سطح خاص است که با «فضیلت» یا «شایستگی» افراد علاوه بر «ارزش ذاتی انسانیشان» ارتباط دارد. در این صورت به نظرم نیازی به داخل کردن یا نکردن ملاحظات حسابگرانه برای احترام به پدر و مادر نیست و البتّه وجه عاطفی وجود انسان را هم میتوان در این سطحبندی جا داد. به این ترتیب میتوانیم بگوییم که پدر و مادر، فراتر از شأن انسانی عامّی که دارند، به واسطهی پیوند عاطفیای که برای ما و آنها ارزشمند است درخور احترامی ویژه از سوی فرزندان هستند و البتّه اگر از نظر جایگاه علمی، هنری و غیره نیز شخصیت ارزشمندی داشته باشند این نیز ارزش مازاد برای آنها میآورد و در مقابل احترام فوقالعادهی فرزندان را میطلبد و بر میانگیزد (چنانکه در مثال دکتر الهی قمشهای و خواهرش نسبت به مرحوم ابویشان اشاره کردهای). البتّه اگر پدر و مادر خدمت یا کاری علیحدّه برای فرزندان انجام داده باشند یا زحمت و مرارت فوقالعادهای متحمّل شده باشند باز هم این ارزش مازاد و متقابلاً احترام ویژهتر را میتوان قائل شد، چنانکه به نظرم در قرآن هم بر احترام فوقالعاده به مادر به واسطهی زحمت و رنج بیشتری که برای فرزند متحمّل شده تأکید رفته است.
پاسخت در باب مفهوم ادب، دندانشکن بود. با غالب آنچه گفتی موافقم، جز آنکه به نظر من، دیدگاه مرتض در تفکیک حرمت و احترام، از جهتی درست است و آن اینکه حرمت نهادن به کسی در تعریفِ او به معنای ادای حقوق او و تعدی نکردن به آنهاست. البته به این معنا، سخن مرتض از اساس خارج از موضوعِ موردِ بحث من قرار میگیرد، چون من احترام را به معنای متعارف آن در نظر گرفتهام (با تعریفی که بیان کردم) و حرمت هم در معنای مورد نظرِ من، صرفاً ادای حقوق و عدم تعرض به آن نیست بلکه شبیه به احترام است و فقط متعلَّقِ آن فرق میکند. حال میتوان گفت که اگر مثلا پدری دارای شخصیتی شیطانی باشد مطلقاً دارای احترام از منظرِ پدری نخواهد بود، چون آن تعلق خاطر و ارتباط عاطفی به او از میان رفته است. او فقط حرمتِ انسانی (بهمعنای مرتضانه) دارد و باید حقوقِ او محترم دانسته شود.
در واقع حرمت از دیدگاه من و مرتض، صرفا اشتراک لفظی دارد. حرمتِ او ناظر به حقوق اولیه انسانی است و حرمتِ من و تو، ادب به همان معنایی که گفتی.
سپاس
دقایقی را با مجیِ عزیز در باب احترام سخن گفتم. این فرصتی بود تا مراد او از قرابت معنایی حرمت و ادب و احترام را دریابم. ظاهرا او با تعریف من از احترام موافق است، اما در باب تفکیکهایی که مظرح کرده ام دیدگاه متفاوتی دارد. به باور او احترام ماهیتی واحد دارد با مصادیقی که اقلّ آن همان حرمت در معنای مورد نظر مرتض است، یعنی آنچه مبتنی بر حقوق اولیه انسانی است لیکن در مراتب بالاتر غالبا به دلیل فضلی که فرد دارد، یا فضایلی که به دست میآورد، این احترام فزونی مییابد.
به نظرم میرسد که رأی او صائب است
خاتمه این پست طولانی، نظر فشن عزیز است که تقریبا تاییدی است بر آنچه پیش از این گفته شد. او به بیان هر سه مرتبه احترام پرداخته است
احترامی که به صرف انسان بودن بر انسان بار میشود و به بیان او مددکاری بر همین احترام استوار است.
احترامی که مبتنی بر جایگاه افراد است؛ چیزی که غالبا در سنت و محیطهای سنتی میتوان دید.
احترامی که معطوف به فضایل و ویژگیهای شخصی افراد و اعمال آنهاست.
با سپاس از او، کامنتش را به اینجا منتقل میکنم:
مددکاری اجتماعی بر دو محور ارزشها و اصول بنا شده است. یکی از ارزش های اساسی مددکاری اجتماعی حرمت مقام انسان است. این ارزش به تبعیت از کلام قرانی کرمنا بنی آدم و اعلامیه جهانی حقوق بشر می باشد. از دیدگاه مددکاری اجتماعی انسان به ما هو انسان دارای حرمت است. بر اساس این ارزش افراد و به طور کلی همه انسانها این حق را دارند که از امکانات و منابع موجود برای بهتر زیستن و ارتقای سطح زندگی خود استفاده کنند.
در پرتواین ارزش، اصل پذیرش بر حرمت انسان ها فارغ از جنسیت، قومیت، رنگ، نژاد، موقعیت اجتماعی و ... تاکید می کند. اصل پذیرش به این معنا است که انسان ها را بی قضاوت محترم بشماریم و کمک به آنها باید براساس انگیزه، ظرفیت و استعدادشان باشد. بنا بر این ارزش و اصل، انسان به صرف انسان بودن دارای حرمت است.
به نظر من احترام به شان و منزلت افراد به ویژگی های شخصیتی، مقام و موقعیت اجتماعی آنها بر می گردد. کما اینکه در روایات آمده که پیامبر به اصحاب توصیه می کرد که اگر بر قبیله ای غالب شدند، ریش سفید، رئیس یا بزرگ آن قبلیه را محترم بشمارند. این جدای از حرمت انسان است و به موقعیت اجتماعی، سیاسی، علمی و به اصطلاح امروزی به پایگاه اجتماعی فرد برمی گردد. البته احترام صرفا بر مبنای موقعیت افراد نیست و به غیر از شان و مقام افراد، به ویژگی های شخصیتی احترام گذارنده هم برمی گردد. و بر اساس تربیت، خصوصیات فردی و باورهای دینی و اخلاقی به همه افراد احترام می گذارد.