با همکاری سعدی
پیش از این گاهی سرعت نوشتنِ من بر سرعت خواندن دوستان مر پستهایم را فراتر میرفت. در آن مواقع پستها را ذخیره میکردم. برخی از آنها گم شد و برخی در حادثه خراب شدن فلشِ من فنا شدند. این شعر را اخیرا در یکی از جعبههای کتابهایم پیدا کردم. نمیدانم آیا قبلا فرستادهام یا نه، ولی در هر حال میفرستم با آنکه شعرش چندان امیدبخش هم نیست.
«یکی روبهی دید بیدست و پای
فرو ماند در لطف و صنع خدای
که چون زندگانی به سر میبرد؟
بدین دست و پای از کجا میخورد؟
در این بود درویش شوریده رنگ»
که شیری و ببری و گرگ و پلنگ
به آنجا رسیدند و روباه را
بدیدند افتاده بی دست و پا
بخوردند روباه را آن چهار
نه یکباره بل کم کم و زار زار
دریدند او را به دندان تیز
نماند استخوانش که شد ریز ریز
بخوردند سیر از سرش تا به دم
همه پشم و پیلش بشد گور و گم
زمانه به یک لحظه دادش به باد
تو گفتی که روبه ز مادر نزاد
چنین است رسم سرای سپنج
که بر رنجدیده دهد باز رنج
چه خوش گفتهاند اینکه شد هر چه سنگ
به پای هر آنکس که او هست لنگ
- ۹۴/۰۵/۰۷