مرز عکس و نقاشی
همیشه علاقه خاصی به عکسهای زیبای طبیعت داشتهام. زمانی پیدرپی با عکسهایی زیبا دسکتاپ کامپیوترم را تزیین میکردم. الآن البته آن شور و شوق را ندارم . دسکتاپم همیشه ساده است. با این حال هنوز هم عکسدوست هستم، ولی کمکم توجهم از سمت جزئیات، به سمت حسّی رفته که از دیدنِ عکسها بدست میآورم. الآن وقتی تصویر زیبایی را میبینم گویی برای لحظاتی در آن حل میشوم، مانند عارفی که احساس وحدت با اشیا می کند. یک حس شکوه یا زیبایی که برای لحظاتی احساسی از شعف به من میبخشد.
اینجا دیگر به جزئیات نیاز ندارم. گاه جزئیات محو هستند مانند آبشاری که دیگر قطرات آن دیده نمیشوند و ما در آن فقط یک جریان را میبینیم. گاهی احساس می کنم که دارم به مرز نقاشی و عکاسی میرسم. طبیعت و منظره در مرز عکاسی و نقاشی برای من دل انگیزترند. دوست دارم که وقتی از دور به عکسی می نگرم، لحظهای تردید کنم که آیا نقاشی است یا عکس.
زمانی با مرد نقاشی صحبت می کردم. الگوی او نقاشی روسی (به گمانم به نام شیشکین) بود. وقتی نقاشیهای شیشکین را دیدم، از دقت او در جزئیات شگفت زده شده بودم. نقاشیهای او غالبا از طبیعت و با جزئیات فراوان بود. اما نقاشیهای او مرا نگرفت. نقاشیهای راسِ (موبلندِ شبکه چهار) هم مرا نمیگرفت. او جزئیات زیادی نداشت ولی حس هم به من نمیداد. با دیدن آثار او احساس همین نقاشیهای معمولی که در بیرون میفروشند را داشتم. بگذریم دارم از عکس خارج میشوم.
ولی وقتی به تصویر انسانها میرسم دوست دارم عکسی با جزئیات فوق العاده داشته باشم. عکسی که همه جزئیات صورت و لباس فرد را منعکس کند. چینها، چروکها، لکها و مانند آن. اینجا بر عکس مورد قبلی بسیار واقعگرا هستم؛ نمیخواهم عکس به نقاشی نزدیک شود، بلکه هر چه بیپیرایهتر پسندیدهتر.
- ۹۴/۰۵/۱۸