برای مجید
بیدار که شدم دیدم دستم درد میکند. فهمیدم شب را بد خوابیدهام با این حال بلند شدم تا به مدرسه بروم اما یادم آمد که امروز جمعه است. خوشحال شدم. در خانه کسی نبود. به حیاط رفتم آنجا هم کسی نبود. یادم نمیآمد چه کسی آمد و به من گفت که مادربزرگ (پدریام) فوت کرده است. در عالم بچگیام (در سن هفت سالگی) خیلی احساساتی نشدم. مادبرزرگ من بیست سال بود که (بر اثر فوت عمهام) سکته کرده بود و ده سال آخر را تماما زمینگیر بود. با او ارتباطی نداشتم. یادم نمیآید که میتوانست حرف بزند یا نه، اگر هم بود با لکنت شدید بوده است.
آنها همسایه ما بودند، به خانهشان رفتم جنازه مادربزرگم را روی زمین گذاشته بودند همسایهها همه دور جنازه جمع شده بودند و منتظر پدرم بودند. پدرم آمد و و روی جنازه مادربزرگم خم شد و گریست. اکنون تنها چیزی که مرا متاثر میکند خاطره همان صحنه است.
کلاسم تمام شده بود. در اتاق استادان نشسته بودم که زنگ موبایلم به صدا در آمد. برادرم بود. گفت که مادربزرگ (مادریام) فوت شده است. او دو سالی بیمار بود. با این حال تا همان اواخر سر پا بود. با او اما خاطرات فراوان داشتم، اما نه چندان شیرین. او زجر دیده بود. در سن سهسالگی پدرش را از دست داده بود و سی و اندی سال پیش از آن در یک سال هم همسر و هم تنها پسرش را. اما حتی یک بار ندیدم که یادی از آنها بکند و گریه کند. هیچ وقت از همسر و پسرش حرفی نمیزد کسی هم پیش او از آنها یاد نمیکرد فکر کنم یک توافق نانوشته بود. در طی این سی و اندی سال به قبرستان روستا و بر سر قبر آن دو نرفت تا آنکه جنازهاش را به آنجا بردند.
نمیدانم چطور یک زن روستایی توانسته بود اینگونه بر احساسات خود سرپوش بگذارد. به نظرم این بیشتر یک مبارزه بود تا یک فراموشی. او نخواست تا بشکند و نشکست، اما گویی معترض بود به سرنوشتی که برای او رقم خورده بود. دوست داشت پیش او بنشینیم و آن موقع بود که ساعتها برای ما حرف میزد اما همیشه از بدبختیها و غصهها و شکایتها میگفت. این بود که خیلی به ماندن طولانی پیش او مایل نبودم.
مادربزرگهای من، مادربزرگهای کلیشهای قصهگو نبودند، مادربزرگهای غصهدیده بودند. شاید نتوانستند که نقش متعارف مادربزرگ مهربان قصهها و کارتونها و فیلمها را برای من بازی کنند، اما زندگیشان هم آنقدر قصه شیرینی نبود. خدایشان بیامرزد.
این مختصر را نوشتم بجای تسلیت برای مجیدِ عزیز که در سوگ مادربزرگ (پدریاش) نشسته است. یادم میآید که آخر هفتهها غالبا به کرج و پیش او میرفت و میدانم که با او خاطرات فراوان داشته است.
- ۹۴/۰۵/۱۰