خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

برای مجید

شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۲۲ ب.ظ

بیدار که شدم دیدم دستم درد می‌کند. فهمیدم شب را بد خوابیده‌ام با این حال بلند شدم تا به مدرسه بروم اما یادم آمد که امروز جمعه است. خوشحال شدم. در خانه کسی نبود. به حیاط رفتم آنجا هم کسی نبود. یادم نمی‌آمد چه کسی آمد و به من گفت که مادربزرگ (پدری‌ام) فوت کرده است. در عالم بچگی‌ام (در سن هفت سالگی) خیلی احساساتی نشدم. مادبرزرگ من بیست سال بود که (بر اثر فوت عمه‌ام) سکته کرده بود و ده سال آخر را تماما زمین‌گیر بود. با او ارتباطی نداشتم. یادم نمی‌آید که می‌توانست حرف بزند یا نه، اگر هم بود با لکنت شدید بوده است.

آنها همسایه ما بودند، به خانه‌شان رفتم جنازه مادربزرگم را روی زمین گذاشته بودند همسایه‌ها همه دور جنازه جمع شده بودند و منتظر پدرم بودند. پدرم آمد و و روی جنازه مادربزرگم خم شد و گریست. اکنون تنها چیزی که مرا متاثر می‌کند خاطره همان صحنه است.



کلاسم تمام شده بود. در اتاق استادان نشسته بودم که زنگ موبایلم به صدا در آمد. برادرم بود. گفت که مادربزرگ (مادری‌ام) فوت شده است. او دو سالی بیمار بود. با این حال تا همان اواخر سر پا بود. با او اما خاطرات فراوان داشتم، اما نه چندان شیرین. او زجر دیده بود. در سن سه‌سالگی پدرش را از دست داده بود و سی و اندی سال پیش از آن در یک سال هم همسر و هم تنها پسرش را. اما حتی یک بار ندیدم که یادی از آنها بکند و گریه کند. هیچ وقت از همسر و پسرش حرفی نمی‌زد کسی هم پیش او از آنها یاد نمی‌کرد فکر کنم یک توافق نانوشته بود. در طی این سی و اندی سال به قبرستان روستا و بر سر قبر آن دو نرفت تا آنکه جنازه‌اش را به آنجا بردند.

نمی‌دانم چطور یک زن روستایی توانسته بود اینگونه بر احساسات خود سرپوش بگذارد. به نظرم این بیشتر یک مبارزه بود تا یک فراموشی. او نخواست تا بشکند و نشکست، اما گویی معترض بود به سرنوشتی که برای او رقم خورده بود. دوست داشت پیش او بنشینیم و آن موقع بود که ساعت‌ها برای ما حرف می‌زد اما همیشه از بدبختی‌ها و غصه‌ها و شکایت‌ها می‌گفت. این بود که خیلی به ماندن طولانی پیش او مایل نبودم.

مادربزرگ‌های من، مادربزرگ‌های کلیشه‌ای قصه‌گو نبودند، مادربزرگ‌های غصه‌دیده بودند. شاید نتوانستند که نقش متعارف مادربزرگ مهربان قصه‌ها و کارتون‌ها و فیلم‌ها را برای من بازی کنند، اما زندگی‌شان هم آنقدر قصه شیرینی نبود. خدایشان بیامرزد.



این مختصر را نوشتم بجای تسلیت برای مجیدِ عزیز که در سوگ مادربزرگ (پدری‌اش) نشسته است. یادم می‌آید که آخر هفته‌ها غالبا به کرج و پیش او می‌رفت و می‌دانم که با او خاطرات فراوان داشته است.

  • ۹۴/۰۵/۱۰

نظرات (۳)

اول به مجی تسلیت می گویم. امیدوارم که مجی در دنیا تونسته باشه بهشون محبت کنه.
این سبک نگارشت عالی بود دکتر. دو تا اپیزود از یک نسل. البته از دو آدم تقریبا شبیه به هم. 
یاد اون کاریکاتور مشهور کودک فلسطینی که همیشه ناظر وقایع بوده. 
من اما برعکس دوکی مادر بزرگ پدری ام رو ندیدم. همه می گویند تو اون دوره قحطی و فقر دست و دلباز بود و البته مردم دار. 
مادربزرگ مادریم هنوز زنده است و سرحال و بسیار با حال و خوش مشرب و خوش خوراک. دوسش دارم. گاهی بهش زنگ می زنم. خیلی شاد و شنگوله. فکر نبودنش هم منو به گریه میندازه. 

ممنون فشن جان! نام آن کودک فلسطینی حنظله بود و کاریکاتوریست آن که بعدها ترور شد ناجی العلی.

خدا مادربزرگ پدری‌ات را رحمت و مادربزرگ مادری‌ات را برایت حفظ کند. تعبیر خوش‌خوراکت جالب بود. قدیمیها خوب می خوردند اما فعال هم بودند، الان خانم‌ها گزیده‌خور شده‌اند.
.

ممنون از لطف و محبّت شما دوستان عزیز. آرامش پس از مرگ برای همه‌ی مادربزرگ‌های درگذشته و سلامتی برای همه‌ی مادربزرگ‌های در قید حیات مخصوصاً مادربزرگ مادری افشین عزیز آرزو می‌کنم.
دکترجان خیلی زیبا و دل‌نشین نوشتی. خدا هر دو مادربزرگ شما را رحمت کند.
همون‌طور که گفتی خاطرات زیادی از مادربزرگ پدری‌ام دارم. صفات قابل تحسینی داشت از جمله مناعت طبع، شهامت، سخت‌کوشی، محکم بودن و شوخ‌طبعی. جمله‌ی قصاری داشت که بین فامیل ما مشهور است؛ با این‌که چربی و قند خون بالا داشت و بیماری دیابتش او را مجبور به تزریق انسولین کرده بود، اگر خوراکی خوش‌مزه‌ای می‌دید جلوی خودش را نمی‌گرفت و می‌گفت: «اگه بخورم و بمیرم به ز اینه که بشینم و ببینم!» البتّه مواقعی که وضعش حاد بود پرهیز می‌کرد. از حدود سی و هشت سال پیش که همسرش (پدربزرگم که او را ندیده‌ام) فوت کرد، خودش کار کرده و سه دختر و دو پسرش را که در خانه بودند به مرور راهی خانه‌ی بخت کرده بود. همان اوایل داغ پسر نوجوانش را دید و در این چند سال گذشته هم باز به طور غیر منتظره داغ‌دار یک دختر و یک پسرش شد. با این همه محکم بود و با وجود تمام سختی‌هایی که خاص نسل مادربزرگ‌هایی چون او بود، حتّی اگر لب به شکایت از تلخی‌ها و دشواری‌های زندگی گذشته‌اش می‌گشود، شوخ‌طبعی‌اش را چاشنی کلامش می‌کرد و ضمن مقایسه سختی‌های گذشته با رفاه و آسایش فعلی ابراز رضایت و شکرگزاری می‌کرد. خوشبختانه به واسطه‌ی چند سال کار کردن توانسته بود سابقه‌ی بیمه‌ی تأمین اجتماعی محدودی برای خود جور کند و در حدّ مستمرّی‌بگیری مستقل و بی‌نیاز بود. دست‌پخت خیلی خوبی هم داشت و خانه‌اش پاتوق جمع فامیل بود. یک بار با پسرعمویم ازش خواستیم تا از گذشته‌اش تعریف کند و صدایش را ضبط کردیم. ...
 من کار خاصّی نتوانسته‌ام برایش انجام دهم و نهایت هنرم این بوده که گاهی تلفنی حالش را می‌پرسیدم. از او بیش از مادربزرگ مادری‌ام که این‌جا به ما نزدیک‌تر بوده و هنوز در قید حیات است خاطره دارم.
مادر بزرگ مادری‌ام به واسطه‌ی زندگی در ده و کارهای معمول زنان روستایی، دست‌های نسبتاً زبری داشت که وقتی ما بچه بودیم و پشتمان می‌خارید، دست‌های او جان می‌داد برای خاراندن پشت ما! او هم اگرچه بعضی از ویژگی‌های مثبت مادربزرگ پدری‌ام را ندارد ولی در مجموع مهربان و خوب است و آرزوی سلامتی برایش دارم.
...............................
باز هم از لطف شما منون‌ام.
راستی پست قبلی در مورد روباه بی‌دست و پای هم فوق‌العاده عالی بود. روح سعدی هم حتماً از این روزآمدسازی حکایتش شاد خواهد شد. شعر افشین جان هم خیلی خوب بود و معلوم شد که استعداد خوبی در این زمینه دارد و رو نمی‌کند.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی