خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

برای مجید 2

يكشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۱۷ ق.ظ
اگر یادنامه‌های بزرگان را دیده باشید معمولا سه صورت دارد: گاه مطالبی نوشته می‌شود درباره آن بزرگ، گاه مطالبی نوشته می‌شود نه درباره آن بزرگ ولی در عین حال با تعریضی به او و در نهایت مطالبی غیر مرتبط و فقط در جهت پر کردن یادنامه با مطالبی غالبا علمی که معمولا در حیطه تخصص آن بزرگ است.
مطلبی که دیروز فرستادم بالطبع از نوع دوم بود؛ درباره مادربزرگ‌های خودم و با تعریضی به درگذشت مادربزرگِ مجی. حیفم آمد کلام شیرین فشن و یادکردِ مجی از مادربزرگش را نگذارم. البته دوست دارم فقره‌ای از آن فایل صوتی از مادربزرگش را بگذارد شاید اگر هست قسمتی از مطایبه‌هایش را.

فشن:
من اما برعکس دوکی مادر بزرگ پدری ام رو ندیدم. همه می گویند تو اون دوره قحطی و فقر دست و دلباز بود و البته مردم دار. 
مادربزرگ مادریم هنوز زنده است و سرحال و بسیار با حال و خوش مشرب و خوش خوراک. دوسش دارم. گاهی بهش زنگ می زنم. خیلی شاد و شنگوله. فکر نبودنش هم منو به گریه میندازه. 

مجی:
خاطرات زیادی از مادربزرگ پدری‌ام دارم. صفات قابل تحسینی داشت از جمله مناعت طبع، شهامت، سخت‌کوشی، محکم بودن و شوخ‌طبعی. جمله‌ی قصاری داشت که بین فامیل ما مشهور است؛ با این‌که چربی و قند خون بالا داشت و بیماری دیابتش او را مجبور به تزریق انسولین کرده بود، اگر خوراکی خوش‌مزه‌ای می‌دید جلوی خودش را نمی‌گرفت و می‌گفت: «اگه بخورم و بمیرم به ز اینه که بشینم و ببینم!» البتّه مواقعی که وضعش حاد بود پرهیز می‌کرد. از حدود سی و هشت سال پیش که همسرش (پدربزرگم که او را ندیده‌ام) فوت کرد، خودش کار کرده و سه دختر و دو پسرش را که در خانه بودند به مرور راهی خانه‌ی بخت کرده بود. همان اوایل داغ پسر نوجوانش را دید و در این چند سال گذشته هم باز به طور غیر منتظره داغ‌دار یک دختر و یک پسرش شد. با این همه محکم بود و با وجود تمام سختی‌هایی که خاص نسل مادربزرگ‌هایی چون او بود، حتّی اگر لب به شکایت از تلخی‌ها و دشواری‌های زندگی گذشته‌اش می‌گشود، شوخ‌طبعی‌اش را چاشنی کلامش می‌کرد و ضمن مقایسه سختی‌های گذشته با رفاه و آسایش فعلی ابراز رضایت و شکرگزاری می‌کرد. خوشبختانه به واسطه‌ی چند سال کار کردن توانسته بود سابقه‌ی بیمه‌ی تأمین اجتماعی محدودی برای خود جور کند و در حدّ مستمرّی‌بگیری مستقل و بی‌نیاز بود. دست‌پخت خیلی خوبی هم داشت و خانه‌اش پاتوق جمع فامیل بود. یک بار با پسرعمویم ازش خواستیم تا از گذشته‌اش تعریف کند و صدایش را ضبط کردیم. ...
 من کار خاصّی نتوانسته‌ام برایش انجام دهم و نهایت هنرم این بوده که گاهی تلفنی حالش را می‌پرسیدم. از او بیش از مادربزرگ مادری‌ام که این‌جا به ما نزدیک‌تر بوده و هنوز در قید حیات است خاطره دارم.
مادر بزرگ مادری‌ام به واسطه‌ی زندگی در ده و کارهای معمول زنان روستایی، دست‌های نسبتاً زبری داشت که وقتی ما بچه بودیم و پشتمان می‌خارید، دست‌های او جان می‌داد برای خاراندن پشت ما! او هم اگرچه بعضی از ویژگی‌های مثبت مادربزرگ پدری‌ام را ندارد ولی در مجموع مهربان و خوب است و آرزوی سلامتی برایش دارم. 

خداوند مادربزرگ‌های در قید حیاتِ شما را برایتان حفظ کند
  • ۹۴/۰۵/۱۱

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی