خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

یک داستان و تشکر از مج

چهارشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۰، ۰۵:۵۸ ق.ظ

مج جان خیلی شعرهایت جالب بود انتظار نداشتم بتوانی اینطور شعر بگویی رمز رو برات ایمیل می‌کنم ممنون از همراهیت، امیدوارم پستهایی هم به این شیرینی بنویسی.

ضمنا چون دانشگاه تعطیل می‌شود و من در خانه به اینترنت دسترسی ندارم حضورم به هفته‌ای یکی دو بار محدود می شود فکر کنم در مقابل ماهی دو بار دوستان خوب باشد.

من استعداد داستان‌نویسی ندارم فقط می خواستم به دو تن از دوستان این بلاگ هدیه کنم:

یک روز کاری:

این هزارمین سایتی بود که باز می‌کرد آن روز از صبح شروع کرده بود. کارتش رو که زد اول رفت پشت کامپیوتر ایمیلش رو چک کرد بعدش رفت تو شبکه‌های مجازی برای دوست‌یابی. امروز اتوسا و آناهیتا براش پیغام گذاشته بودن، اما مینا دعوتش رو برای دوستی نپذیرفته بود یه کمی دمغ شد اما مهم نبود باز هم رفت گشت دو سه تا دختر دیگه پیدا کرد و دعوتشون کرد. ظهر از پای کامپیوتر بلند شد و کمی بدنش رو کش داد، آخه شنیده بود نشستن دائم پشت کامپیوتر کمردرد میاره. ناهارو که خورد برگشت پای کامپیوتر. با خودش گفت بد نیست کمی آناتومی بدن انسان رو مطالعه کنم این کارو چند سالی بود داشت انجام می‌داد و فعلاً روی آناتومی بدن زنان تمرکز کرده بود می‌خواست بعدش بره سراغ آناتومی مردها، اما اینقدر این علم گسترده‌س که به این زودی نمیشه توی حوزه دیگه‌ای وارد شد. بعدش رفت چند تا سایت غیر مجاز رو با یو باز کرد با خودش گفت این مخابرات نمیذاره آدم به کار علمیش برسه، همه سایتا ف.یل.ت.ره. چند سالی بود روی گونه‌شناسی سایتای پ.و.رنو کار می‌کرد البته هنوز چیزی ننوشته بود چون می‌خواست اول به پختگی کافی برسه و مطلب رو خوب خوب هضم کنه بعد دربارش بنویسه. مخصوصاً مدتی بود به نشانه‌شناسی بدن علاقمند شده بود البته روی قسمتهای خاصی از بدن زن تمرکز کرده بود چون روی اندامهای دیگه کار کرده بودن و او می‌خواست کارش تازگی داشته باشه. دیگه دو ساعت از ظهر گذشته بود که یه دفعه صداش کردن. گفتن پنج دقیقه کارش دارن. خلقش تنگ شد: آخه این شرکتهای خودروستزی نمیدارن آدم دو دقیقه به حال خودش باشه و به کارهای علمی بپردازه، همش وقت آدم رو میگیرن. اما کاری که داشتن همون پنج دقیقه هم طول نکشید. زود برگشت سر کامپیوتر. این بار رفت سراغ چند سایت ایرانی غیر مجاز. الفاظی که بکار می بردن نظرش رو جلب کرد. با خودش گفت بد نیست که روی سیر تطور الفاظ رکیک توی این سایتا کار کنم اما بعدش منصرف شد چون معمولاً به داده‌های تصویری علاقه بیشتری داشت تا متون. چون اعتقاد داشت تصویر رسانه قویتریه انرژیش رو صرف متن نمی‌کرد یه بار دیگه ایمیلش رو چک کرد و رفت توی شبکه مجازی. از اون چند تا دختر فقط آزیتا جوابش رو داده بود. رفت تو پروفایلش. تم پروفایلش آجری رنگ بود. یه دفعه به ذهنش رسید که خوبه که به آجر سری بزنم. الآن دو ماهه نرفتم طرفش، اما تا خواست وبلاگ رو باز کنه صدا زدن که بدویین الآن سرویسا میرن. با خودش گفت: حیف شد واقعاً هیچ‌وقت فرصت سر زدن به آجر رو پیدا نمی‌کنم.

  • ۹۰/۰۳/۱۱

نظرات (۴)

ایول داری جون ماها! و ایضاً یدی طولا و عرضا و بیضا در صنعت داستان‌نویسی
جدّاً خوشمان آمد.

حالا: خود حقیقت شرح حال کیست این؟ مرتض یا فشین؟
مهم اون لحظه آخره که فرد یه دفعه یادش می افته که سری به آجر بزنه ولی نمیشه قلبش اونقدر مهم نیست برای هر دوتاشون نوشتم
خیلی داستان تاثیرگذاری بود...انصافاَ.........

به نظرم تو قابلیت تبدیل شدن به یکی از بزرگترین داستان پردازای عصر ما رو داری
پس چرا دیگه نمی نویسی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی