سر چوب و آستین
شعری تقدیم به آن کس که هنوز شوری در سر دارد با همکاری مولوی:
«پیل اندر خانه تاریک بود عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود اندر آن تاریکیاش کف میبسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد گفت همچون ناودان است این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید آن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی بر پشت او بنهاد دست گفت خود این پیل چون تختی بدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید فهم آن میکرد هرجا میشنید»
آن یکی گفتا که این فیل است و من دیدهام آن را به چشم خویشتن
هست حیوانی بزرگ و زفت و سخت بینیاش چون ناودان و پشت تخت
گوش او چون بادبیزن هست و نیز دارد او دندان عاجی سخت تیز
ناگهان شد بمب خنده منفجر قوم خندبدند بر او کرّ و کرّ
جملگی گفتند او دیوانه است یا که شوخی می کند یا هست مست
بحث شد در بین آنها چند روز پیش آوردند چوبی نیمسوز *
چونکه استعمال کردند آن فحول چوب را در آستین آن فضول
او حقیقت را به رأی العین دید بحثها برخاست آرامش رسید
چوب اندر آستین چون میرود بس حقایق دان که روشن میشود
سر چوب و آستین را درک کن پند من بشنو مگو دیگر سخُن
× استفاده از چوب نیمسوز به این جهت است که از طرفی که نیمسوز نیست وارد آستین شود و به جهت نیمسوز بودنِ آن طرفی که بیرون از آستین است کسی هم نتواند درش بیاورد.
- ۹۰/۰۳/۲۲