با همکاری مولوی 2
سه شنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۰، ۰۷:۱۲ ق.ظ
تو همه شیری ولی شیر قلم
زین سبب حمله کنندت دم به دم
حملهشان با چوب و بس پیداست چوب
میرود در آستینت خوبِ خوب
پس نظر را ول کن و شو بینظر
تا رها گردی ز ترس و از خطر
«دانه پنهان کن به کلی دام شو
غنچه پنهان کن گیاه بام شو»
بشنوید از من کنون این داستان
«خود حقیقت نقد حال ماست آن»
«آن یکی بر رفت بالای درخت
میفشاند او میوه را دزدانه سخت
صاحب باغ آمد و گفت ای دنی
از خدا شرمت بگو چه میکنی؟»
حق نداری برخوری زین میوهها
کی روا در دین بود این شیوهها
گفت زورم میرسد حرف تو چیست
گنده...وزی میکنی حد تو نیست
«پس ببستش سخت آن دم بر درخت» (ضمیر ش بر خلاف شعر مولوی به صاحب باغ بر میگردد)
کرد اندر آستینش چوب سخت
گفت توبه کردم از حق ای عیار
اضطرار است اضطرار است اضطرار
- ۹۰/۰۳/۲۴