خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

با همکاری مولوی 3

يكشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۰، ۰۵:۵۱ ق.ظ
بخاطر استقبال زیاد از پست قبلی یک شعر دیگر با همکاری مولوی می فرستم

انکار کردن مرتض (زیدَ دَرآمَدُه) بر مناجات شبان و هدایت شدن او

دید مرتض یک شبانی را به راه

«کو همی‌گفت ای خدا و ای اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم کنم شانه سرت

جامه‌ات شویم شپشهایت کشم

شیر پیشت آورم ای محتشم

دستکت بوسم بمالم پایکت

وقت خواب آید بروبم جایکت

ای فدای تو همه بزهای من

ای بیادت هیهی و هیهای من»

چونکه مرتض این سخن از وی شنید

گفت با چوپان که این وصف که بید؟

گفت وصف آنکه ما را آفرید

این زمین و چرخ زو آمد پدید

گفت مرتض من تسامح‌پیشه‌ام

لیک تو هم چرت کمتر گو ببم

اینکه گفتی کی بود وصف خدای

عبد باید که نباشد ژاژخای

اینکه گفتی وصف یک چوپان بود

وصف آن کن آن‌چنان‌که آن بود

او نه جسم است و (از اینجا چوپان حرف مرتض را قطع می‌کند و نمی‌گذارد به کلامش ادامه بدهد)

گفت چوپان: «های خیره‌سر شدی

خود مسلمان‌ ناشده کافِر شدی»

این چنین گفتند ما را وصف او

تو چه می‌گویی برو گم شو ببو

هر چه می‌گویند از بالا به ما

آن بود در نزد ما وصف خدا

وصف دیگر جملگی باشد غلط

هر چه من گویم همان حق شد فقط

ما برای فصل کردن آمدیم

نی برای وصل کردن آمدیم

چون فقط قال است نزد ما اصیل

گر تو اهل حال هستی، دسته بیل...

هست درمان تو از نادانیت.

گر نپیچی سر از این ظلمانیت...

می‌کنم در آستینت چوب را

تا شناسی فرق بد با خوب را

ما برای کسر گردن آمدیم (کسر=شکستن)

کی برای فکر کردن آمدیم

گفت ای چوپان «دهانم دوختی

وز پشیمانی تو جانم سوختی»

این زمان حق شد برای من پدید

تو مرا کردی هدایت ای سعید

این زمان حق را بدیدم همچو نور

پیش از این من کور بودم کورِ کور

هر چه آداب است و ترتیب است ای جوان

باز گو تا من شوم عامل بدان

هر چه می‌خواهد دل تنگم، به دور...

خواهم افکندن که بود آن از غرور.

  • ۹۰/۰۳/۲۹

نظرات (۳)

سلام . سالگرد شهادت دکتر شریعتی تسلیت . با سخنی زیبا از ایشون به روزم . منتظر نظر ارزشمندت هستم .
انصافاً فوق‌العاده بود دکی جون، هم قبلی و هم این یکی
برای قبلی دلم می‌خواست حدّ اقل یکی دو بیت به عنوان کامنت بنویسم تا درخور اون پست باشه، ولی «قوّت شاعره‌ی من سحر از فرط ملال / منتفّر شده از بنده گریزان می‌رفت»!
خلاصه کنم تو محشری، از همه سری!
مخصوصاً با این بیت خیلی حال کردم:
می‌کنم در آستینت چوب را
تا بدانی فرق بد با خوب را
سلام
عزیز برادر حال و روز وبلاگ ما هنم مانند خیابان های 25 خرداد تهران است. خونی تازه و دمی مسیحایی می خواهد. خدا کند مسیح ما متولد شود
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی