مناظره خسرو و مرتضاد (با همکاری نظامی)
سه شنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۰، ۰۷:۲۳ ق.ظ
این مطلب طنز است نه از جهت رنجهای مرتضی بلکه برای انتخابی که کرده است
نخستین بار گفتش از کجایی؟
بگفت ایرانیم من آریایی
بگفت آنجا چه چیزی میفروشند؟
بگفت اخلاق و دین و مردم و پند
بگفت آنجا تو داری هیچ کاری؟
بگفت علافی و خواب و خماری
از او پرسید بودی پیش از این هم؟
بگفتا نه در ایران خودرو بودم
بدو گفتا چرا کردی رهایش؟
که باید باشد انسان از خدایش!
بگفت از پنج بودم بنده بیدار
و کل روز هم علاف و بیکار
چو شیری در قفص یا همچو بازی
گرفته مردمان او را به بازی
مجالی کو که استعدادهایم
برای دیگران ظاهر نمایم
نهایت چشمهایم عینکیده
قد همچون چنار من خمیده
در آخر دادم استعفای خود را
از آنجا ورکشیدم پای خود را
شنید از مرتضاد اینها چو خسرو
بگفتا راست گفتی مخلص تو
بیا این یار شیرین از برایت
که تا تسکین دهد آن دردهایت
- ۹۰/۱۰/۲۷
طبع تو ویرانگر دلهای ماست..... حرف تو یک حرف که نه کیمیاست
ولی ای کاش بیت اخر ذره ای از حقیقت بهره داشت.....!!!
کجاست ان یار شیرین رخ شیرین کردار.....
هی جوانی کجایی که یادت به خیر...!!!!! ( البته ما تو جوونی هم چیزی نبودی)