در جواب فشین
برای بررسی دیدگاهشان ابتدا سه مقدمه میآورم:
1- صفات همه جا حالت عرض دارند (بحث درباره وجود متفاوت است و جای آن اینجا نیست) بنابراین وجود مستقل ندارند و تنها در ضمن موضوع خود وجود مییابند.
2- برخی صفات نسبی هستند و برخی مطلق. صفاتِ نسبی که تقریباً اکثر صفات را تشکیل میدهند همیشه باید در بحثهای دقیق با نظر به نسبتهایشان ملاحظه شوند، مثلاً وقتی کسی میگوید مورچه قوی است میتواند در نسبت با حشراتی دیگر باشد از جهت نیروی مورچه و یا آنکه با توجه به این باشد که مورچه میتواند بیست برابر وزن خود بار بردارد، اما روشن است که مورچه از بابت مورد اول بسیار از فیل ضعیفتر است و از جهت مورد دوم از فیل قویتر. اما صفت مطلقی مانند «موجود بودن» چنین حالتی ندارد.
3- برخی از صفات اولیهاند و ربطی به مدرِک (ادراککننده) ندارند مانند طول یک چیز که اگر همه انسانها از بین بروند هم به هیأت خود برقرار است هر چند انسانها برای آن واحدهای سنجشی اختیار کرده باشند. برخی صفات ثانویه هستند مانند بو که اساساً به مدرِک بستگی دارد.
حال با نظر به این سه مقدمه:
شر بودنِ امری، صفت آن و بنابراین عارض بر آن است، پس وجودی مستقل از موضوع خود ندارد. البته این بدان معنا نیست که شر عدمی است ولی به ما کمک میکند که بهتر این سؤال را بفهمیم که آیا در عالم شر وجود دارد؟
شر بودن صفتی نسبی است. چیزی برای کسی شر و برای دیگری خیر است موارد آن بیشمار است و نیازی به آوردن مثال نمیبینم
شر بون صفتی ثانویه است. به تعبیر دیگر شر امری انسانی است و اگر انسانها منقرض شوند شری هم در میان نخواهد بود.
بنابراین حداقل درباره شرور طبیعی یا شروری که انسان آنها را پدید نیاورده است شر چندان جای بحث ندارد. این گذر موقت انسان بر عالم است که برخی از حوادث آن را شر جلوه میدهند وگرنه حقیقتاً شر نیستند. مثلاً جاذبه زمین به تعبیر برخی میتواند شر باشد. هر ساله بسیاری بر زمین میافتند و سقوط میکنند برخی زخمی میشوند و درد میکشند و برخی میمیرند، اما جاذبه چیزی است که میلیاردها سال قبل از بشر بوده است و خوبیهای فراوان دارد بلکه اساساً وجود نسل بشر متوقف بر آن است و خود یکی از علل وجود بشر است. برای دیگر مسائل نیز میتوان همین بحثها را مطرح کرد. در هر حال من به شر طبیعی معتقد نیستم و معتقدم که زمینه سنتی انسانمرکزی یکی از عوامل شر نامیدن آن است.
اما درباره شرور انسانساخته، دفاع سنتی این است که این هزینهای است که برای اختیار خودمان باید بپردازیم و به تعبیری اختیار ما خیر کثیری در برابر شر قلیل است. البته من با این دفاع موافق نیستم اولاً معتقدم هزینه اختیارمان میتوانست کمتر از اینی باشد که الان هست بدون آنکه لوازم نامعقولی در پی داشته باشد و ثانیاً من شرور انسانساخته در عالم را قلیل نمییابم، مخصوصاً شروری که ممکن است به تدریج یا دفعتاً نسل بشر را از بین ببرد (مانند خطر بم.ب هس.تهای یا آسیب به محیط زیست). اینها نمیتوانند شر قلیل باشند چون اساساً خانه و خانهخدا را از میان بر میدارند. دیگر انسانی در کار نخواهد بود که اختیارش بر این شر انسانساخته انسانهای دیگر تفوق پیدا کند.
یک دفاع میتواند مبتنی بر درکی باشد که از نقشآفرینی خدا در عالم داریم بسیار معتقدم که عمده دینداری را تفسیر فرد از عالم تشکیل میدهد و نه ضرورتاً مشاهده تغییراتی که به وضوح از ناحیه خدا باشند در این نوع تفکر، خداوند به ضرورت و اندک در نظام هستی دخالت میکند. به تعبیر حدیث مشهور«ابی الله آن یجری الامور الا باسبابها» یعنی خدا ابا دارد که امور بیرون از قواعد و قوانین متعارف جریان یابد. دینداران تفسیر دینی از رخدادها دارند و این البته معقول است اما تغییری در رخدادها نمیدهد مگر شذّ و ندر. مثالی که معمولاً میآورم آن است که اگر آجری از ساختمانی نیمهکاره سقوط کند و از کنار گوش کسی رد شود بدون آنکه به او آسیب بزند دیندار میگوید خدا رحم کرد و بیدین میگوید شانس آوردم و هیچکدام از این دو سخن جز تفسیری از آن رخداد نیستند. دینداری حتی تا آنجا میتواند به پیش برود که فرد اموری را که در حالت عادی شر تلقی میشوند شر نبیند مانند سخن مشهور حضرت زینب که «ما رأیت الا جمیلا»، بنابراین دینداری حتی میتواند در تفسیر شرور انسانساخته نیز دخالت کند چه برسد به شرور طبیعی.
انسانها با اختیاری که دارند در عالم شر میآفرینند و بسیار هم زیادهروی میکنند این شرور هم بیش از آنی هستند که برای تحقق خیرهای کثیر ضرورت داشته باشند خدایی که بدست خضر کودکی را به کشتن میدهد تا پدر و مادری فاسد نشوند (سوره کهف) همین کار را میتوانست در زمان کودک?ِ هیتلر بکند تا شصت و پنج میلیون نفر در جنگ جهانی دوم کشته نشوند و چندین برابر آن دچار انواع آسیبهای جسمی و روحی نگردند. این البته لطمهای به کلیت اختیار انسان نمیزد. به هر حال از نگاه دیندارنه خدا خود بهتر میداند که کجا آن اندک دخالتهای محدود خود را صورت دهد. این البته بهمقتضای دینداری است و دفاعی برای کسی که دیندار نیست نمیتواند باشد.
دفاع دیگر مبتنی بر آن است که خدا دخالت مستقیم در عالم ندارد بلکه این سنتهای او هستند که در عالم جریان دارند هر کس در مسیر هر کدام از سنتها قرار بگیرد قواعد آن سنت برای او محقق میشود. جهان آنگونه عمل میکند که خدا میخواهد ولی خدا مشخصاً در امور جزئی دخالت نمیکند (حتی میتوان گفت که دخالت خدا در امور جزئی لوازم نامعقول فلسفی دارد) در اینجا این سؤال را میتوان مطرح کرد که آیا سنتها نمیتوانستند به نحوی باشند که شرور کمتر باشد؟ دعا سنت خداست. تأثیر دعا در شرایط خاص نیز سنت خداست. درواقع این تفسیر تقابل جدی با دینداری ندارد. این البته بحث مفصلی است و اینجا جای آن نیست.
دیگر کشش نوشتن بیش از این را ندارم شاید بعداً این بحث را تفصیل دادم. فقط درباره خودِ پست، بعد از تشکر از فشن باید بگویم که نقد شارح ابتدای پست شتابزده است
ببینید درباره «مثال» سخن مشهور و دقیقی است که میگوید مثال از بعدی نزدیککننده است و از بعدی دورکننده؛ بنابراین مثال قطعاً با آنچه مثال برای آن آورده شده است، تفاوتهایی دارد و این ایرادی بر آن نیست. صرف اینکه مثال انشتین یا آن شاگرد مدرسه در حوزه فیزیک است و مسأله شر بر حسب ادعا(یی که باید توضیح بیشتری بیابد) انتزاعی و زبانی، دلیلی بر رد آن استدلال نمیشود. آوردن استدلالی بر مبنای تمثیل، فینفسه خطا نیست. منتقد باید نشان دهد که وجه شَبَهی که استدلالکننده در نظر گرفته بیوجه است و به اصطلاح، مثالْ مع الفارق است. روشن است که استدلال انشتین و آن شاگرد با بحث شر تفاوت دارد وگرنه اصلاً مثال نمیشد و میشد خودِ بحث شر. پس گول این ظرافتنماییها را نخورید. شارحِ ابتدای مطلب، استدلالی نیاورده و صرفاً اظهار فضل کرده است و باید از او طلب استدلال کرد که اولاً به چه معنا این مفهوم را انتزاعی میداند (با نظر به معنای انتزاعی بودن) و به چه معنا میگوید اینها مقولات زبانی هستند (آیا منظورش این است که اینها مابإزای خارجی ندارند؟) و اینکه نشان دهد مثال مع الفارق است با بیان فارق و نه تفاوت (چون بیان تفاوت کار بسیار سادهای است و کمکی به نفی مثال نمیکند). البته شاید خود من هم مثال انشتین و آن شاگرد را نپذیرم ولی این راه ورود به نقض آن نیست. البته مثال نقضی که شارح آورده و مجی هم به آن اشاره کرده خوب و پذیرفتنی است، اما دیگر دعاوی شارح، خام است و جای بحث و نقد ندارد.
از مجی هم بخاطر نظر پر و پیمانش ممنونم این احترامی به پستدهنده و خواننده نظر است، هر چند خوب میبود اگر این پست نوشته خود فشین میبود. این حرف مجی خوب بود که «آبکی بودن یک استدلال با قیاس الکی، به خودی خود نمیتونه نتیجهگیری رو نفی کنه یعنی درست نبودن اون رو به طور قطعی نشون بدهد.»
ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و خواندید.
- ۹۰/۱۱/۱۵