خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب
چار دوست را قایقی شکسته شد. (همان چهار دوست داستان قبلی پس دوباره معرفی‌شان نمی‌کنم) بر تخته‌پاره‌ای نشسته و به جزیره‌ای فرود آمدند روزی چند در اطراف آن به فحث پرداختند و کس در آنجا نیافتند جز آنکه روزی به غاری زنی یافتند سیه چهره، پهن‌بینی، لب‌فراخ و مجعدمو، بر اطراف او استخوانهای آدمیزاد پس ایشان، را مسلم گردید که آدمی‌خواره است حکیم گفت او را بکشیم که ما را بخواهد خورد. صاحب حسن گفت این نه از جوانمردی است که ما چار مردیم و او یک زن و زیر لب با خویش گفت:
گر سیاه و آدمی‌خوار است و زشت
من نبتوانم از او برداشت دست
در جزیره نیست غیر او زنی
لنگه کفشی در بیابان نعمت است (1)
کیمیاگر نیز با او موافقت کرد و گفت او خود بدوی است و بود که تحقیقی مر او را نمایم و صور ابتدایی حیات اجتماعی روشن گردانم اخص آنکه آدمی‌خوارست و در عصر مدرن چون او می‌نتوان یافت و گفت:
چند طرح پژوهشی از این
در میاید چراش باید کشت؟
آدمی‌خواره چون زر است این عهد
به چنین فرصتی نباید پشت
و فعل (کرد) را که در شعر جای نشد به نثر ادا کرد و رأی مددکار هم بر نکشتن بود که قلبی رؤوف داشت و نظری معروف که به تربیت، همه چیز صلاح پذیرد ولو آدمی‌خواره باشد.
چون تربیتش نبود حاصل..
آدم بخورد، مدار از او بیم
تردید مکن در اینکه چنگیز
مادر ترزا شود به تعلیم
و گفت که من خود او را مدد نمایم و به صلاح آورم. حکیم هر چه دلیل آورد و مثال، تا زن را بکشند فایدت نبخشید که خردمندان گفته‌اند:
غرض اندر میان چو می‌آید
چه دهد فایده نصیحت‌ها
مردمان پند آن زمان گیرند
که بر آید از آن فضیحت‌ها
پس آن سه به تعلیم و تربیت او همت گماشتند، اما حکیم را احتیاط اختیار آمدی و از او فاصله نگاه داشتی. شبها بیدار ماندی و خنجری بر کمر بستی تا مگر ناگاه بر او حمله نیاورد و روز به گاه بیداریِ یاران اندک چرتی زدی و با خود گفتی:
چه جای خواب باشد آنکه را که
خطر بیدار اندر بیخ گوش است
امید تربیت بر آدمی دار
نه این خود آدمی، بل از وحوش است
از آن سوی، کیمیاگر در احوال او تأمل کردی و زبان بدویِ وی به تحقیق آوردی پس آنگه او را آداب حیات اجتماعیِ مدرن آموختی. مددکار او را سخن گفتن بیاموخت پس از او در باب عهد کودکیش بپرسید و ریشه خصال بدش آشکار گردانید آنگاه به درمان میل به آدم‌خوارگیِ او بپرداخت. صاحب حسن نیز او را کُشتی و شنا و حرکات موزون آموختی.
گزارش یک جلسه تمرینی کشتی بین صاحب حسن و آن زن:
زیر بگرفت از دو خم از او
پس فکندش به سرعت او بر خاک
روی او زد چو خیمه‌ای سنگین
زن به روی زمین ولو شد پاک
خواست تا کنده‌اش کشد بالا
دست خود را گذاشت اندر چاک
لیکن آن زن مقاومت می‌کرد
چون تر و فرز بود و بس چالاک
لاجرم رفت بهر بارانداز
کمرش را گرفت آن بی‌باک
بعد از آن رفت او سراغ فَنِ
فیتیله‌پیچ و بعد از آن افلاک
 یاران گفتندش اینها او را به چه کار آید و تو خود هنرهای دیگر داری ضرورتر مر او را. گفت خاموش مگر نشنیده‌اید که عقل سالم در بدن سالم است و من این خدمت که او را می‌کنم عقل او را نیز هست.
بدنش را چو پرورم، عقلش
به کمالی رسد که می‌خواهی
گر بکاهی ز قوّت جسمش
نیک می‌دان ز عقل او کاهی
یاران گفتندش ورزش دیگر نیز می‌توانستی اختیار کردن که این ورزشها گمانِ بد در ذهن آورد.
این همه ورزش است با پوشش
بی‌گمانِ بد و بدون تماس
گر چنین ورزشی بباید کرد
لااقل بر تنش نمای لباس
صاحب حسن در جواب  گفت:
ذهن‌های شما خراب شده
چون به سیمای شخص می‌نگرید
من در آثار صنع حیرانم (2)
نه به آنچه شما گمان ببرید
بدین سان زبان و ورزش و هنر و علم و فرهنگ بدو آموختند و حکیم در این مساهمت نکرد که بر رأی اولین بود که او صلاح نپذیرد گر چه هزار از اینها فرا گیرد. تا اینکه روزی آن زن سیاه به سخن درآمد و حکیم را  گفت:
ز اوّلین روز با منی دشمن
عاقبت می‌کِشی پشیمانی
فرصتی بود دادی از دستش
بعد از این حاصلت پریشانی
پس با آن سه یار دیگر در هم آمیخت و آن سه به نوبت صیغه‌اش می‌نمودند که حکیم پیش از این منع از آنان برداشته بود به این حجّت که آنجا یک زن بیش نیست و الضرورات تبیح المحذورات. (3)
ضرورت چون به پیش آید کسی را
نباید کرد ای مشتی ملامت
بخور مردار اندر وقت ناهار
بخور خوکی برای وقت شامت
شرابی را بجای آب می‌نوش
بکن صیغه عزیز من! به کامت
پس از آن سالها در آن جزیره بزیستند به خوشی و حکیم تا آخر بر رأی خویش استوار بود که او صلاح نپذیرد و روزی طینت خویش آشکار نماید. گویند چون به حال احتضار افتاد صاحب حسن گفتش:
از آمدنِ به این جزیره
بگذشت حکیم! شصت سالی
گیرم که به طینتش بگردد
ما را بخورد به پیرسالی
کاری تو نکردی و نخوردت
کردیم من و بقیه حالی
اکنون اگرم خورد غمی نیست
والّا نبود مرا خیالی
---
(1) این ضرب المثل است نمی‌دانم که جزو شعری بوده یا نه
(2) در دو مصرع اخیر از این بیت سعدی بهره گرفته‌ام:
تو به سیمای شخص می‌نگری
ما در آثار صنع حیرانیم
(3) یعنی ضرورتها آنچه را از آن حذر باید کرد مباح می‌کند.
  • ۹۰/۱۱/۲۶

نظرات (۱۶)

این فقط طنز است و دوستان به خود نگیرند و شاهدند که در هر دو کمترین بهره به حکیم رسید پس به قسمت خود راضی شوند
هنوز در ذوق پست قبلی بودیم و حالا باز به طرز فجیعی ما رو روده‌بر کردی مشتی!
خیلی با حال بود
حالا که این حکایات از یکی بیش‌تر شد، امیدوارم که باز هم ادامه پیدا کنه و دوستان هم مشارکت کنند تا کم‌کم کتابی تألیف کنیم و عنوانش هم می‌ذاریم «چار یار نامه»! کی به کیه آقا به عنوان یک نسخه‌ی نثر و نظم ادبی و طنز کهن چاپش می‌کنیم. فروشش قیامت می‌کنه! می‌دونید چه پولی می‌تونیم به جیب بزنیم؟


همین و لاغیر............

بسیار از حکیم ممنونیمکه در این زمانه عسرت بار اینچنین قلم می فرساید ...و ما را هم به حیوضات ( جمع حض) دنیوی ( زنان ادم خواره کشتی بلد چغر) می رساند هم اخرت را به ما می نصیباند.....

الحق که دلاور مردی هستی از خطه مازندران... بیخود نیست مسلمونا 300 سال طول کشید تا تونستند طبرستانو فتح کنند....مطمئنا ابا و اجداد حکیم مسئول این قضیه بودند.
از اظهار لطف دوستان ممنونم به نظر می آید مجی راضی تر باشد به جهت آنکه حاصلی
بیشتر در این پست بدست آورد ولی مرتض عقبگرد داشت
این پستها شقشقه ای است و معلوم نیست که بتوانم باز بنویسم
الحق که فوق العاده بود....
البته هنوز بر ما مشکوف نیست در آن شبهای بیداری که حکیم سر بر بالین ننهادی چه می گدشت . چرا که سایر یاران خسته از خلوت های روزانه غرق خواب بودند و حکیم بکر بود یه شب دراز
این که بعد از شصت سال آزگار آدم خواره با حکیم هیچش نبود کار جای تامل دارد و بر کیمیاگر است که طرحی پژوهشی در این باب اجرا نماید. چرا که مولوی علیه الرحمه می فرماید:
واعظین کین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
باری از آنجا که حکمای امروزی خلوت و خواب هایشان بیش از یک نفر است و از همه مهمتر با توجه به حکایت فوق و تهدید حکیم از سوی انسان خواره، ظن قوی بر این است که معامله پشت پرده ای صورت گرفته و خوردن ها معکوس شده و در آن شبهای خلوت به جای حکیم خوری حکیم خورانی صورت گرفته.... کسی چه می داند . باید منتظر ماند و نتایج تحقیقات کیمیاگر را دید
موافق اجرای طرح پژوهشی هستم، و لکن قبل از اون باید تأمین اعتبار مالی بشه. حالا باید یه مذاکرات و زد و بندی با مرکز تحقیقات فرهنگی انجام بدم تا کار ردیف بشه! از همکاری صاحب حسن و مددکار هم استقبال می‌شود.
یکی از فرضیات اصلی تحقیق: حکیم در مواقع غیبت یا خواب سه یار دیگر، به آن آدمخواره باج‌های فلسفی ـ اخلاقی (و گاهی غیر اخلاقی!) می‌داده تا از تهدید در امان بماند.


راستی این مولوی علیه‌الرّحمه توی ویرایش جدید اشعارشون این‌جوری فرمودند دیگه؟!
شعر افشن البته مال حافظ بود با مختصر تغییراتی
اما به قول مولوی
ادمی خوارند جمله مردمان
از سلام علیکشان کم جو امان
الان هم با بسیاری از ادمی خواره ها زندگی می کنیم
ضمنا متاع ما را ادم نا خواران هم نمی خرند چه برسد به ادمخواران
ما چیزی برای زد و بند در اختیار نداریم
بگذارید به حساب ادبیات ندانی اینجانب که البته چنین هم هست. پوزش کثیر و تشکر بابت یاداوری و تصحیح خطا.
ضمنا مجی جان از باب لطف به دکتر باج اخلاقی را به عنوان یکی از فرضیات اصلی مطرح کرده. در حالی که یه آدم خواره هنوز در مرحله نیازهای اولیه مازلو هست و تا رسیدن به خودشکوفایی و اخلاقی شدن کلی مراحل را باید طی کنه.
پنجمی می رفت و در آن غار دید
از جنایت شاهد بسیار دید
دید آنجا گور آدم خواره را
آن زن آدم خور بیچاره را
آنچنان او را کشیدندی به سیخ
که در آمد جان آدم خور ،زبیخ
طرح تحقیقی به فور آغاز کرد
صد گره از راز آنان باز کرد
حاصل آمیزش آن چند جفت
نوجوانی بود بس گردن کلفت
گفت این کودک شبیه مرتض است
یا نه از صلبینه ی افشین بجست
یا که نه او حاصل آن دیگری است
ای خدا راهی نما گو چاره چیست؟
ناگهان در کله اش برقی جهید
کشف ژن را چاره ی آن کار دید
یک نمونه برد از موی پسر
تا به دانش حل کند این مختصر
خرده ای از پوست یا مویی ز سر
یافت، تا ژنها بگویند از پدر
هرچه می گشت او نمی دید از قضا
ردی از ژنهای خوب مرتضی
در فشین حتی ژن بسیار دید
اشتراکی با پسر اما ندید
کیمیاگر را چون ژن کاویده بود
باز هم رد از ژن بابا نبود
ناگهان چون رفت او سوی حکیم
سیخ شد موی تنش مثل گلیم
آن پسر از صلب آقا جسته بود
صبح زود و نیمه شبها جسته بود
آن جوان خوبروی بی ندیم
بود فرزند گل بابا حکیم
این حکایت گفتم ای دانای راز
تا بدانی اینکه شب باشد دراز
آن قلندر را که گفت از منکرات
ناگهان دیدیم مست از مسکرات
او تمام عمر شبها را نخفت
تا شود آسوده با دلدار جفت
این شعر فوق العاده آخر از کی بود...ما که ک نداشتیم؟
خواهش می کنم یه بار دیگه همه دوستان به این شعری که در قالب کامنت امده به دقت نگاه کنید. نتیجه فوق العاده است
عالی بود باید ج.ابی برایش بنویسم ضمنا نویسنده خود را معرفی کند به هر سه شما این ظن می رود فقط نمیدونم چرا مخفیکاری کرده اید
کار من که نیست ذوقش ورای استعداد من است
کار کریم خودمون نیست؟
آن جوان خوبروی بی ندیم
بود فرزند گل بابا حکیم
این حکایت گفتم ای دانای راز
تا بدانی اینکه شب باشد دراز
آن قلندر را که گفت از منکرات
ناگهان دیدیم مست از مسکرات
او تمام عمر شبها را نخفت
تا شود آسوده با دلدار جفت
فوق العاده است. این ابیات کوبنده و گویا و ویرانگر و افشا کننده هستند
.جالبه...فکر نکنم کریم اینجا رو بلد باشه.. مگه کسی از شماها ادرس داده باشه...من که ندادم....

البته حدس میزنم میتونه کار خود دکی هم باشه....که عذاب وجدان گرفته اعتراف کرده....چون بین ماها فقط دکی میتونه همچین شعر قوی بگه....
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی