حکایت چهار دوست در جزیره (به جهت استقبال از پست قبلی)
چهارشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۰، ۰۷:۲۲ ق.ظ
چار دوست را قایقی شکسته شد. (همان چهار دوست داستان قبلی پس دوباره معرفیشان نمیکنم) بر تختهپارهای نشسته و به جزیرهای فرود آمدند روزی چند در اطراف آن به فحث پرداختند و کس در آنجا نیافتند جز آنکه روزی به غاری زنی یافتند سیه چهره، پهنبینی، لبفراخ و مجعدمو، بر اطراف او استخوانهای آدمیزاد پس ایشان، را مسلم گردید که آدمیخواره است حکیم گفت او را بکشیم که ما را بخواهد خورد. صاحب حسن گفت این نه از جوانمردی است که ما چار مردیم و او یک زن و زیر لب با خویش گفت:
گر سیاه و آدمیخوار است و زشت
من نبتوانم از او برداشت دست
در جزیره نیست غیر او زنی
لنگه کفشی در بیابان نعمت است (1)
کیمیاگر نیز با او موافقت کرد و گفت او خود بدوی است و بود که تحقیقی مر او را نمایم و صور ابتدایی حیات اجتماعی روشن گردانم اخص آنکه آدمیخوارست و در عصر مدرن چون او مینتوان یافت و گفت:
چند طرح پژوهشی از این
در میاید چراش باید کشت؟
آدمیخواره چون زر است این عهد
به چنین فرصتی نباید پشت
و فعل (کرد) را که در شعر جای نشد به نثر ادا کرد و رأی مددکار هم بر نکشتن بود که قلبی رؤوف داشت و نظری معروف که به تربیت، همه چیز صلاح پذیرد ولو آدمیخواره باشد.
چون تربیتش نبود حاصل..
آدم بخورد، مدار از او بیم
تردید مکن در اینکه چنگیز
مادر ترزا شود به تعلیم
و گفت که من خود او را مدد نمایم و به صلاح آورم. حکیم هر چه دلیل آورد و مثال، تا زن را بکشند فایدت نبخشید که خردمندان گفتهاند:
غرض اندر میان چو میآید
چه دهد فایده نصیحتها
مردمان پند آن زمان گیرند
که بر آید از آن فضیحتها
پس آن سه به تعلیم و تربیت او همت گماشتند، اما حکیم را احتیاط اختیار آمدی و از او فاصله نگاه داشتی. شبها بیدار ماندی و خنجری بر کمر بستی تا مگر ناگاه بر او حمله نیاورد و روز به گاه بیداریِ یاران اندک چرتی زدی و با خود گفتی:
چه جای خواب باشد آنکه را که
خطر بیدار اندر بیخ گوش است
امید تربیت بر آدمی دار
نه این خود آدمی، بل از وحوش است
از آن سوی، کیمیاگر در احوال او تأمل کردی و زبان بدویِ وی به تحقیق آوردی پس آنگه او را آداب حیات اجتماعیِ مدرن آموختی. مددکار او را سخن گفتن بیاموخت پس از او در باب عهد کودکیش بپرسید و ریشه خصال بدش آشکار گردانید آنگاه به درمان میل به آدمخوارگیِ او بپرداخت. صاحب حسن نیز او را کُشتی و شنا و حرکات موزون آموختی.
گزارش یک جلسه تمرینی کشتی بین صاحب حسن و آن زن:
زیر بگرفت از دو خم از او
پس فکندش به سرعت او بر خاک
روی او زد چو خیمهای سنگین
زن به روی زمین ولو شد پاک
خواست تا کندهاش کشد بالا
دست خود را گذاشت اندر چاک
لیکن آن زن مقاومت میکرد
چون تر و فرز بود و بس چالاک
لاجرم رفت بهر بارانداز
کمرش را گرفت آن بیباک
بعد از آن رفت او سراغ فَنِ
فیتیلهپیچ و بعد از آن افلاک
یاران گفتندش اینها او را به چه کار آید و تو خود هنرهای دیگر داری ضرورتر مر او را. گفت خاموش مگر نشنیدهاید که عقل سالم در بدن سالم است و من این خدمت که او را میکنم عقل او را نیز هست.
بدنش را چو پرورم، عقلش
به کمالی رسد که میخواهی
گر بکاهی ز قوّت جسمش
نیک میدان ز عقل او کاهی
یاران گفتندش ورزش دیگر نیز میتوانستی اختیار کردن که این ورزشها گمانِ بد در ذهن آورد.
این همه ورزش است با پوشش
بیگمانِ بد و بدون تماس
گر چنین ورزشی بباید کرد
لااقل بر تنش نمای لباس
صاحب حسن در جواب گفت:
ذهنهای شما خراب شده
چون به سیمای شخص مینگرید
من در آثار صنع حیرانم (2)
نه به آنچه شما گمان ببرید
بدین سان زبان و ورزش و هنر و علم و فرهنگ بدو آموختند و حکیم در این مساهمت نکرد که بر رأی اولین بود که او صلاح نپذیرد گر چه هزار از اینها فرا گیرد. تا اینکه روزی آن زن سیاه به سخن درآمد و حکیم را گفت:
ز اوّلین روز با منی دشمن
عاقبت میکِشی پشیمانی
فرصتی بود دادی از دستش
بعد از این حاصلت پریشانی
پس با آن سه یار دیگر در هم آمیخت و آن سه به نوبت صیغهاش مینمودند که حکیم پیش از این منع از آنان برداشته بود به این حجّت که آنجا یک زن بیش نیست و الضرورات تبیح المحذورات. (3)
ضرورت چون به پیش آید کسی را
نباید کرد ای مشتی ملامت
بخور مردار اندر وقت ناهار
بخور خوکی برای وقت شامت
شرابی را بجای آب مینوش
بکن صیغه عزیز من! به کامت
پس از آن سالها در آن جزیره بزیستند به خوشی و حکیم تا آخر بر رأی خویش استوار بود که او صلاح نپذیرد و روزی طینت خویش آشکار نماید. گویند چون به حال احتضار افتاد صاحب حسن گفتش:
از آمدنِ به این جزیره
بگذشت حکیم! شصت سالی
گیرم که به طینتش بگردد
ما را بخورد به پیرسالی
کاری تو نکردی و نخوردت
کردیم من و بقیه حالی
اکنون اگرم خورد غمی نیست
والّا نبود مرا خیالی
---
(1) این ضرب المثل است نمیدانم که جزو شعری بوده یا نه
(2) در دو مصرع اخیر از این بیت سعدی بهره گرفتهام:
تو به سیمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حیرانیم
(3) یعنی ضرورتها آنچه را از آن حذر باید کرد مباح میکند.
گر سیاه و آدمیخوار است و زشت
من نبتوانم از او برداشت دست
در جزیره نیست غیر او زنی
لنگه کفشی در بیابان نعمت است (1)
کیمیاگر نیز با او موافقت کرد و گفت او خود بدوی است و بود که تحقیقی مر او را نمایم و صور ابتدایی حیات اجتماعی روشن گردانم اخص آنکه آدمیخوارست و در عصر مدرن چون او مینتوان یافت و گفت:
چند طرح پژوهشی از این
در میاید چراش باید کشت؟
آدمیخواره چون زر است این عهد
به چنین فرصتی نباید پشت
و فعل (کرد) را که در شعر جای نشد به نثر ادا کرد و رأی مددکار هم بر نکشتن بود که قلبی رؤوف داشت و نظری معروف که به تربیت، همه چیز صلاح پذیرد ولو آدمیخواره باشد.
چون تربیتش نبود حاصل..
آدم بخورد، مدار از او بیم
تردید مکن در اینکه چنگیز
مادر ترزا شود به تعلیم
و گفت که من خود او را مدد نمایم و به صلاح آورم. حکیم هر چه دلیل آورد و مثال، تا زن را بکشند فایدت نبخشید که خردمندان گفتهاند:
غرض اندر میان چو میآید
چه دهد فایده نصیحتها
مردمان پند آن زمان گیرند
که بر آید از آن فضیحتها
پس آن سه به تعلیم و تربیت او همت گماشتند، اما حکیم را احتیاط اختیار آمدی و از او فاصله نگاه داشتی. شبها بیدار ماندی و خنجری بر کمر بستی تا مگر ناگاه بر او حمله نیاورد و روز به گاه بیداریِ یاران اندک چرتی زدی و با خود گفتی:
چه جای خواب باشد آنکه را که
خطر بیدار اندر بیخ گوش است
امید تربیت بر آدمی دار
نه این خود آدمی، بل از وحوش است
از آن سوی، کیمیاگر در احوال او تأمل کردی و زبان بدویِ وی به تحقیق آوردی پس آنگه او را آداب حیات اجتماعیِ مدرن آموختی. مددکار او را سخن گفتن بیاموخت پس از او در باب عهد کودکیش بپرسید و ریشه خصال بدش آشکار گردانید آنگاه به درمان میل به آدمخوارگیِ او بپرداخت. صاحب حسن نیز او را کُشتی و شنا و حرکات موزون آموختی.
گزارش یک جلسه تمرینی کشتی بین صاحب حسن و آن زن:
زیر بگرفت از دو خم از او
پس فکندش به سرعت او بر خاک
روی او زد چو خیمهای سنگین
زن به روی زمین ولو شد پاک
خواست تا کندهاش کشد بالا
دست خود را گذاشت اندر چاک
لیکن آن زن مقاومت میکرد
چون تر و فرز بود و بس چالاک
لاجرم رفت بهر بارانداز
کمرش را گرفت آن بیباک
بعد از آن رفت او سراغ فَنِ
فیتیلهپیچ و بعد از آن افلاک
یاران گفتندش اینها او را به چه کار آید و تو خود هنرهای دیگر داری ضرورتر مر او را. گفت خاموش مگر نشنیدهاید که عقل سالم در بدن سالم است و من این خدمت که او را میکنم عقل او را نیز هست.
بدنش را چو پرورم، عقلش
به کمالی رسد که میخواهی
گر بکاهی ز قوّت جسمش
نیک میدان ز عقل او کاهی
یاران گفتندش ورزش دیگر نیز میتوانستی اختیار کردن که این ورزشها گمانِ بد در ذهن آورد.
این همه ورزش است با پوشش
بیگمانِ بد و بدون تماس
گر چنین ورزشی بباید کرد
لااقل بر تنش نمای لباس
صاحب حسن در جواب گفت:
ذهنهای شما خراب شده
چون به سیمای شخص مینگرید
من در آثار صنع حیرانم (2)
نه به آنچه شما گمان ببرید
بدین سان زبان و ورزش و هنر و علم و فرهنگ بدو آموختند و حکیم در این مساهمت نکرد که بر رأی اولین بود که او صلاح نپذیرد گر چه هزار از اینها فرا گیرد. تا اینکه روزی آن زن سیاه به سخن درآمد و حکیم را گفت:
ز اوّلین روز با منی دشمن
عاقبت میکِشی پشیمانی
فرصتی بود دادی از دستش
بعد از این حاصلت پریشانی
پس با آن سه یار دیگر در هم آمیخت و آن سه به نوبت صیغهاش مینمودند که حکیم پیش از این منع از آنان برداشته بود به این حجّت که آنجا یک زن بیش نیست و الضرورات تبیح المحذورات. (3)
ضرورت چون به پیش آید کسی را
نباید کرد ای مشتی ملامت
بخور مردار اندر وقت ناهار
بخور خوکی برای وقت شامت
شرابی را بجای آب مینوش
بکن صیغه عزیز من! به کامت
پس از آن سالها در آن جزیره بزیستند به خوشی و حکیم تا آخر بر رأی خویش استوار بود که او صلاح نپذیرد و روزی طینت خویش آشکار نماید. گویند چون به حال احتضار افتاد صاحب حسن گفتش:
از آمدنِ به این جزیره
بگذشت حکیم! شصت سالی
گیرم که به طینتش بگردد
ما را بخورد به پیرسالی
کاری تو نکردی و نخوردت
کردیم من و بقیه حالی
اکنون اگرم خورد غمی نیست
والّا نبود مرا خیالی
---
(1) این ضرب المثل است نمیدانم که جزو شعری بوده یا نه
(2) در دو مصرع اخیر از این بیت سعدی بهره گرفتهام:
تو به سیمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حیرانیم
(3) یعنی ضرورتها آنچه را از آن حذر باید کرد مباح میکند.
- ۹۰/۱۱/۲۶