در دفاع از حکیم
این شعری بود که آقای ک فرستاده بود و به جهت زیبایی و طنز آن دوباره در ابتدای پست می آورمش
پنجمی می رفت و در آن غار دید
از جنایت شاهد بسیار دید
دید آنجا گور آدم خواره را
آن زن آدم خور بیچاره را
آنچنان او را کشیدندی به سیخ
که در آمد جان آدم خور ،زبیخ
طرح تحقیقی به فور آغاز کرد
صد گره از راز آنان باز کرد
حاصل آمیزش آن چند جفت
نوجوانی بود بس گردن کلفت
گفت این کودک شبیه مرتض است
یا نه از صلبینه ی افشین بجست
یا که نه او حاصل آن دیگری است
ای خدا راهی نما گو چاره چیست؟
ناگهان در کله اش برقی جهید
کشف ژن را چاره ی آن کار دید
یک نمونه برد از موی پسر
تا به دانش حل کند این مختصر
خرده ای از پوست یا مویی ز سر
یافت، تا ژنها بگویند از پدر
هرچه می گشت او نمی دید از قضا
ردی از ژنهای خوب مرتضی
در فشین حتی ژن بسیار دید
اشتراکی با پسر اما ندید
کیمیاگر را چون ژن کاویده بود
باز هم رد از ژن بابا نبود
ناگهان چون رفت او سوی حکیم
سیخ شد موی تنش مثل گلیم
آن پسر از صلب آقا جسته بود
صبح زود و نیمه شبها جسته بود
آن جوان خوبروی بی ندیم
بود فرزند گل بابا حکیم
این حکایت گفتم ای دانای راز
تا بدانی اینکه شب باشد دراز
آن قلندر را که گفت از منکرات
ناگهان دیدیم مست از مسکرات
او تمام عمر شبها را نخفت
تا شود آسوده با دلدار جفت
اما دفاع از حکیم
اینچنین گویند کان مرد حکیم
با سه یارش در جزیره بد مقیم
روز و شب ترسان ز آدمخواره زن
داشت خنجر بر کمر آن ممتحن
آنچنانکه در حکایت دیدهاید
چشم او یک خواب کافی را ندید
با رفیقان هیچ همکاری نکرد
هیچ در تعلیم او یاری نکرد
گفت او هرگز نخواهد شد سلیم
ور شوند استاد او جمعی علیم
رنج بیهوده برید و عاقبت
باز گردد او بر آن اول صفت
پس نیامد پند او خود کارگر
این حکایت گفته بودم ای پسر
لیک فردی خوشسخن با نام کِ
گفت در تعلیقه شعری معرکه
کان حکیم صالح پرهیزکار
مخفیانه با زنک میداشت کار
شب چو یارانش برفتندی به خواب
او شدی مشغول کاری ناصواب
اینچنین تشویش اذهان عموم
کرد آن شاعر به شعری چون سموم
لیک اصل داستان را بشنوید
تا مبادا زان سخن بدبین شوید
یک شب امد آن زنک سوی حکیم
ظاهر اندر چهره اش خشمی عظیم
تا بداند از چه رو آن نیکمرد
التفاتی مر ورا هرگز نکرد
گفت امشب گر نکردی هیچ کار
آورم از روزگارت من دمار
خود اگر با من درآمیزی کمی
مر ترا هرگز نمی ماند غمی
آن حکیم پاکدل گفتا که هیچ
با تو کارم نیست در من تو مپیچ
در پی اصرار زن، انکار او
گشت احیا حس آدمخوار او
پس حکیم از ترس در شلوار ..د
بی درنگ آن خنجرش بیرون کشید
صاحب حسنش چو تعلیمیده بود
چون بروس لی ضربتی زد آن عنود
پس به یک حرکت گرفت آن خنجرش
خواست با دندان ببرد حنجرش
گفت جانت را بگیرم ای حکیم
گفت او را پس بگیرش نیست بیم
من ز جان بگذشته ام در راه حق
ور گذاری کله ام را در طبق
گر گذاری مر مرا بر چار میخ
یا کنی ای زن کبابم روی سیخ
من نخواهم داشت با تو رابطه
چون حیاتم هست روی ضابطه
چون بدید آن زن که از تهدیدها
می نلرزند این مقاوم بیدها
از طریق دیگری آمد جلو
گفت خواهم خورد آن یاران تو
کیمیاگر، صاحب حسن و مدد..
کار را فردا خورم هر سه عدد
این زمان خوابند اندر جایشان
می برم با خنجرت رگهایشان
پس بگفتش آن حکیم از اضطرار
حاضرم من حاضرم من این بار
حفظ جان دوستانش اختیار
کرد و تن داد او به این دشوار کار
خود فدا کرد از برای آن گروه
کرد ایثاری و کاری با شکوه
این فقط یک بار بود و شد تمام
این سخن کوتاه گفتم والسلام
ظاهرا چسبید آن نان در تنور
گر چه بَد یک بار و بود از روی زور
صدهزاران بار یاران دگر
آن سیه زن را گرفتندش به بر
لیک قسمت اینچنین بود ای مهان
که از آن یک بار زاید آن جوان
داستان واقعی این بود و پس
بدگمانی بر حکیم ای دوست بس
- ۹۰/۱۲/۰۲
نویسنده اگر مجی است که فبها اگر نیست خود را معرفی کند