خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

حکایت چار دوست در جنگل

شنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۰، ۰۴:۵۴ ق.ظ

مجی گفته است که دفاعیه ای از حکیم را در حال نگارش دارد اما فعلا تا آن را بپستد من مطلب خود را میفرستم. پرونده حکایت چار دوست در جزیره فعلا باز است خود من مطلبی را انشاءالله در آینده در اینباره خواهم فرستاد

گویند چار دوست به جنگلی رفتند تفریح را. (همان چار دوست معروف) چون آسمان چادر سیاه بر سر کشید حکیم گفت امشب در اینجا مقیم شویم و صبحگاهان باز گردیم:

مشخص نباشد به شب راه و چاه

مبادا رویم امشب و گم شویم

بود کیسه خواب همراهمان

پس اینجا بخوابیم و فردا رویم

بدینسان بود که رای بر ماندن قرار گرفت چون به خواب سنگین اندر شدند پریان جنگل بر اطراف آنان گرد آمدند چون چشمشان بر صاحب حسن افتاد گفتند باشد که او را زمانی پیش خویش نگاه داریم پریِ پریان گفت مباد که یارانش برخیزند و از کار فرو مانیم پس با افسونی هر سه تن را به خواب جادوانه فرو بردند

چو در خواب رفتند آن چار کس

پری‌های جنگل برفتند پیش

چو دیدند آن صاحب حسن را

بگفتندش آریم در پیش خویش

بخواندند وردی و کردند فوت

به روی سه دیگر نمودند جیش

و جادو چنین بودی که اگر بر روی کسی جیش کردندی دیگر از خواب برنخواستی مگر آنکه دگرباره بر او غائط (1) افکندندی. پس صاحب حسن را خواندند تا برخاست، متحیّر که اینان کیستند و از کجا آمده‌اند 

پریانی بدید نیکول‌قد

چون جنیفر بدن، چو جولی لب

سیلی‌ای زد نبود اندر خواب

دست بر جبهه زد نبودش تب (2)

گفت ای کاش با من آمیزند

کاش پایان نیابدم امشب

پریان گفتند اتفاقاً ما را هم مراد همین است. پرسید دوستانم چه شوند؟ شاید از خواب برخیزند و مضطرب گردند. پس صورت حال به او نمودند راضی  گردید بدینسان دو ماهی پیش آنان ماند و کام راند و 

دوستانش خفته.

پیش پری باشی اگر، هیچوقت

یادِِ رفیقان نکنی شصت سال

حالِ رفیقان چه تفاوت کند

چون بکنی با پریان عشق و حال

گویند که او را در آن دو ماه از پریان، ششصد و بیست و هفت فرزند حاصل آمد که هم اکنون پریان آنها را حُسن‌زاد خوانند (3) پس پریان با خویشتن گفتند اگر بیش از این پیش ما ماند افزایش جمعیت بی‌رویه خواهیم داشت پس چون به خواب اندر شد او را پای همان درخت به پیش یارانِ خفته بردند و افسونی بر او خواندند تا هر چه در این دو ماه بر او بگذشت از یاد برد سپس آن سه را با غائط خویش آلودندی (4) تا از خواب برخاستند دیدند خویشتن را بویناک و صاحب حسن را معطر، پس به او ظنین گشتند. بیدارش نموده و گفتندش آیا در خواب تو را اختیاری نبود و بیت الخلا از ما باز نشناختی؟ گفت مباد که من چنین جسارتی کرده باشم شاید حیوانی بوده باشد لیکن مرا ضعفِ شدیدی حاصل گردیده احوال شما چون است؟ گفتند نی، لیکن ما را چنین در نظر آید که لاغرتر گشته‌ای حال آنکه دیشب از همه بیشتر خوردی. و همه را گمان بر این بود که بر آنها تنها شبی گذشته است.

یک تُنِ ماهی تو خوردی و فقط

یک تن ماهی برای ما سه ماند

آنکه کم خورد این زمان شنگول و شاد

ضعف دارد آنکه تا حلقش چپاند

پس به راه افتادند و هر کس بر سر کار خویش رفتند چون مددکار بر سر کار رفت بسانِ هر روز بپرسید کاری هست؟ و چون هر روز پاسخ شنید که نی و هیچ کس را معلوم نشد که او دو ماهی نبوده است.

گر نباشد به مملکت دهقان

کارگر، باغبان و صنعتگر

کارها جملگی بماند لنگ

خلق را خاک می‌شود بر سر

گر حکیمی نباشد اندر شهر

خود خلایق نمی‌شوند خبر

پس رایانه روشن گردانید و وبگردی نمود ایمیل فراوان بود گفت مگر هک شده باشم و التفاتی ننمود.

کیمیاگر چون به دفتر خویش رفت گفتندش طرح‌های پژوهشی عقب مانده است گفت این نه عجب است و با ماست‌مالی هم اینهمه طرحی را که گرفته‌ایم تمام می‌نتوان کرد و کس او را نگفت که دو ماه نامده است که همه را وقت در این مدت خوش بودی و مگس پراندندی.

دو ماهی بود اندر خواب و او را

نشد معلوم و این خود داستانی است

کمیِّ ساعتِ کارِ مفید ای

جوان، در کشور ما باستانی است

پس همکاران را بگفت تا به جستجو برخیزند و هر جا طرحی دیدند به چنگ آورند گفتند آنچه را زاییده‌ایم بزرگ می‌نتوانیم کرد. بگفت:

تو طرحی گیر و اندر دجله انداز

که دولت پول آن را می‌دهد باز

نه طرحت را کسی می‌خواند اینجا

نه قدرش را کسی می‌داند اینجا

هزاران طرح مانده خاک‌خورده

از آنها بهره کس هرگز نبرده

فقط یک خاصیت دارد، وَ آن هم

بود ای دوستان دینار و درهم

پس حکیم به مَدرَس خویش رفت کس نیامده بود چون حضور و غیاب نکردی و نمره‌جویان (5) را به زحمتِ آمدن نیازردی. پس پشت رایانه نشست و نرم‌افزاری بارگذاری نمود چون خواست تا بازگردد دو نمره‌جو آمدند و از نمره پرسیدندش پس حکیم گفت غم مدارید که این خود دانم و وظیفه خویش بازشناسم پس وارد سیستم گردید تا نمره وارد کند لکن بسته بود متحیر ماند که این نه وقت بسته شدن است.

نسلِ دانشجو شد ای جان منقرض

این زمان تنها بمانده نمره‌جو

چشم باید بست گر غیبت کنند

نمره باید دادشان بی‌گفتگو

سیستم اینطور می‌خواهد که مَد...

رَک شود پشگل، خلایق هم ببو (6)

صاحب حسن را چون کار ثابت نبودی به سوق رایانه شدی. پس بپرسید قیمت پردازشگر i3 را گفتند قریب چارصد بود هارد را نیز بها مضاعف گشته بود همچنین هر کالایی که می‌پرسید. گفتندش خبر نداری که دولار دوهزار گشته، پس متحیر گشت. ضعف و لاغری خود پس از شبی را بخاطر آورد و با خویشتن گفت:

من نه خود اص-حاب کَه-فم لیک این

قیمت اندر عهد من هرگز نبود

قیمت هر قطعه‌ای را استماع 

کرده‌ام از کله‌ام برخاست دود

خواب بودیم احتمالا سالها

ورنه کی قیمت بود در این حدود

پس چون شبانگاه چار یار گرد هم آمدند آن سه را گفت چه خبر دارید که سالها در خواب بودیم و خبر نداشتیم گفتندش مخبّط (7)  گشته‌ای که ما را هرگز معلوم نشد حال آنکه اگر دقیقه‌ای از کار خود فروگذاریم ما را خبر شود و گفتند:

صد کارِ مهم بِلَنگد ار ما

یک روز مرخصی بگیریم

آنقدر فشار کار داریم

نزدیک بُوَد که تا بمیریم

یک روز نگو، که یک دقیقه

خسبیم زیاد اگر، خبیریم (8)

آنان را از حال سوق رایانه خبر داد پس فحث نمودند و حقیقت حال دریافتند، انگشتِ حیرت به دندان گزیدند و ندانستند که این انگشت گزیدن از مضاعف شدن قیمت بود یا خواب دوماهه.

همه انگشت در دهان مانده

از چه باید کنون تعجب کرد؟

خواب طولانیِ دوماهه چه بود؟

قیمتی اینچنین چه کس آورد؟

پس ز حیرت همه زدند به کوه

همچو مجنون کلافه و رخ‌زرد (9)

---------

1- غائط به معنای مدفوع است. 

2- جبهه به معنای پیشانی است

3- ششصد و بیست و هشت هم نوشته‌اند

4- در نسخه‌ای  کهن به قلم فردی ناشناس با نام ک آمده است که (آنها را در استخر غائط غوطه دادندی) اما بعید نیست که این را دشمنان حکیم افزوده باشند بنابراین نُسَخ دیگر ترجیح داده شد.

5- نمره‌جویان معادل جدید دانشجویان است

6- منظور سیستم آموزشی است

7- یعنی ناقص‌عقل

8- خبیر به معنای آگاه است

9- برخی در اصالت این بیت ایراد وارد کرده‌اند و آن را مجعول دانسته‌اند چرا که مجنون رخ‌زرد بود اما کلافه نبود. در جواب باید گفت که مجنون از بس ناز لیلی را کشیده بود و نتیجه نگرفته بود کلافه شده بود.


  • ۹۰/۱۲/۱۳

نظرات (۱۳)

توضیح 1- این متن را می‌خواستم چند روز دیرتر بفرستم اما گفتم شاید در این مدت قیمتها عوض شوند و لازم شود متن را اصلاح کنم

توضیح 2- دوستان می‌دانند که من نه به سیاست روز کاری دارم و نه به اقتصاد روز. آنچه مرا بر سر نوشتن این آورد آن بود که دو ماهی برای خریدن گوشیِ مورد نظر خود در حال تحقیق و تفحص بودم اما ناگهان چنان افزا-یش قیمت ایجاد شد که از تصمیم خودم منصرف گشتم و بجای آن این متن را نوشتم.

توضیح 3- اگر در متنم گاهی به شما یا کارتان گیر می‌دهم امیدوارم مایه کدورت نشود هر چند طنز من طنز موقعیت است و مخاطبانم تنها شمایید (و احتمالا آقای ک)، اما زمینه انتقادی آنها در بسیاری موارد، موقعیتی نیست

توضیح 3- هر چند مرتضْ ما را به نوشتن شعری نمی‌نوازد اما کامنتهای هیجان‌نَمای او به من روحیه می‌دهد تصور چهره او و همچنین فشن که اخیرا دست به شعر هم برده‌ و مجی که سلطان الشعراست، در هنگام خواندنِ نوشته‌های طنزم، تنها چیزی است که به من روحیه می‌دهد. به نوشته‌هایم می‌خندم وقتی فکر می‌کنم که شما هم به آن می‌خندید. هر چند این متن بسان سه متن قبلی خنده‌دار نیست.

شاد باشید
امروز حالم اصلا خوش نبود. اصلا از دیروز زیاد حالم خوش نبود. شاید این طنز و طنازی تو لبخندی بر لبانم تواند نشاند. مثل همیشه هم از طنز و حکمت مستتر در آن محظوظ شدم. دیروز یاد آن جمله معروف حکیم صاحب سخنی افتادم که بوی بهبود ز اوضاع جهان نیشنوم ( نمی شنونم)
تو این پست یک مقدار مددکار را دست کم گرفتم عدل موقع سر حال نبودن تو
امیدوارم شاد باشی و بدانی:
بوی بهبود افشنا خواهی که چه؟
بوی چیز دیگر ای جان کن طلب
رو چراغی تهیه کن مشتی نه که
فحش بدهی که چه طولانی است شب (با سکون دال در بدهی)
عالی بود دکتر. وای که ما رو روده‌بر می‌کنی. خیلی خوشحال‌ام که تصوّر چهره‌ی خندان ما به تو انگیزه می‌ده.
در بیت آخر کامنت قبلی برای کلمه‌ی تهیه هم شاید توضیحش داخل پرانتز بد نباشه که با سکون ه در تهیه!
در ضمن نسخه‌ی قدیمی اصلی این حکایت مصرع (سیستم اینطور می‌خواهد که مَد...) رو این‌جوری کتابت کرده: «سیستم این‌طوری همی خواهد که مَد...) در واقع علّامه قزوینی و قاسم غنی هم در تصحیح خودشون این مصرع رو اصح و اقرب به نسخه‌ی اصیل دانسته‌اند که در موزه‌ی پرشیا اولد لیترچر لندن نگه‌داری می‌شه! میکروفیلم‌هاش هم در کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه ظهران موجوده!

دکتر جان با دیدن بعضی از تدابیر امنیتی مو بر تن آدم سیخ می‌شه! آخه چرا اص-حاب کَه-ف؟ و افزا-یش؟ این‌جوری پیش بره دیگه کلّاً باید دو حرف در میان، یعنی وسط هر کلمه‌ای! یه خطّ فاصله بندازیم و فکر کنم داریوش آشوری هم کم بیاره و لنگ بندازه!
مجی جان اص-حاب کَه-ف برای این بود که کسی فکر نکنه در ضمن داستان توهینی به عقاید شده و افزا-یش هم برای اینکه کلمه قیمت توی متن بود و کسی فکر نکنه که ما با طرح مساله افزایش قیمت میخوایم امید رو تو مردم که البته سه نفر بیشتر نیستند و اتفاقا همینطوری هم خیلی امیدوار نیستند از بین ببریم
بـــــــــــــــــله! افتاد الان!
مرسی دکتر جان.
البته مخاطبان این وبلاگ وزین بیش از این‌هاست، مثلاً‌ همین جناب ک و همین‌طور ناشناس که خب می‌دونید این عنوان دومی میلیون‌ها و بلکه هم میلیاردها انسان رو می‌تونه شامل بشه. بنابراین دست کم نگیرید!
در ضمن کی گفته ما همین‌طوری هم امیدوار نیستیم. شاهد می‌خواهید؟
بیت: شده‌ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم!
ضمنا اصلاحیه ات درباره آن بیت جالب بود البته هر دو وزن درست دارند با این تفاوت که سیستم در اولی دارای کششی بر سر سیس است
ضمنا آن پیوندها را همان اول دیدم ولی این تغییر در پیام خداحافظی رو دیر دیدم
به شرافتم قسم میخورم که تا به حال به هیچ شعری به اندازه این یه مصرع نخندیدم

به روی سه دیگر نمودند جیش.......

افرین افرین ...یه بار نوشتم...زندگی تو علامه یکی از بهترین دوران زندگی من بود کسانی پیشم بودن که مطمئن بودم می تونم جواب خیلی سوالاتمو بگیرم ازشون

بیشک دکتر یکی از شاخص ترین هاشون بود...ای کاش یک بار دیگه تکرار شه

دکتر جان با خوشحالی میگم که دوباره داری زنده میشی.......افرین به تو با اینهمه استعداد .....
ای کاش
ممنون از لطفت اما
ای کاش چی؟
سلام/ از طبع سلیم و فکر عظیم حکیم در تحیر ماندیم و خرسندیم که با ایشان از این طریق حتی به مجاز مراودتی داریم و می آموزیم . فرصت اندک است اما به موقع برای عرض ارادت خواهم آمد با احترام....ک و اما چند شوخی

حکیمی خورد روزی قوتو را
بروی خود کشید آن شب پتو را
شنیدم آن سیه با عشوه ای گفت
چرا رفتی او تو ، دریاب ایتو را!!!
.........................
قسم بر تاق ابرو بر سبیلت
قسم بر اشتهای بی بدیلت
نیازی نیست قرص صاحب حسن
که محشر می کند آن نقطه چینت
..............................

تو که خود اشتها بسیار داری
چرا از این و آن مایه گذاری
کمر داری به حد تیم ملی!
دکی جان، جان مرتض کم نیاری!
................................
تو در جنگل ربودی سیبشان را
به وردی سست کردی زیبشان را

سپس گفتی که ما اصحاب کهفیم
مگر خنثی کنی تعقیبشان را

زمانی که سه تن خوابیده بودند
زدی با شادمانی جیبشان را

....
ادامه دارد.....
مکن سانسور حکیما شعر ما را
بیا گردن بنه جرم و گنا(1) را
مگر ای جان من ارشاد هستی
که ذهن خویش را بر نقد بستی
چرا آن بیت آخر نقطه چین شد
ز ما چین گفتم و صحبت ز چین شد
بکن بر رادمردی التفاطی
مکن با دین سیاست را تو قاطی
منتظر دیداریم و آشنایی
موفق باشی و ممنون از همراهیت ک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی