حکایت چار دوست در جنگل
مجی گفته است که دفاعیه ای از حکیم را در حال نگارش دارد اما فعلا تا آن را بپستد من مطلب خود را میفرستم. پرونده حکایت چار دوست در جزیره فعلا باز است خود من مطلبی را انشاءالله در آینده در اینباره خواهم فرستاد
گویند چار دوست به جنگلی رفتند تفریح را. (همان چار دوست معروف) چون آسمان چادر سیاه بر سر کشید حکیم گفت امشب در اینجا مقیم شویم و صبحگاهان باز گردیم:
مشخص نباشد به شب راه و چاه
مبادا رویم امشب و گم شویم
بود کیسه خواب همراهمان
پس اینجا بخوابیم و فردا رویم
بدینسان بود که رای بر ماندن قرار گرفت چون به خواب سنگین اندر شدند پریان جنگل بر اطراف آنان گرد آمدند چون چشمشان بر صاحب حسن افتاد گفتند باشد که او را زمانی پیش خویش نگاه داریم پریِ پریان گفت مباد که یارانش برخیزند و از کار فرو مانیم پس با افسونی هر سه تن را به خواب جادوانه فرو بردند
چو در خواب رفتند آن چار کس
پریهای جنگل برفتند پیش
چو دیدند آن صاحب حسن را
بگفتندش آریم در پیش خویش
بخواندند وردی و کردند فوت
به روی سه دیگر نمودند جیش
و جادو چنین بودی که اگر بر روی کسی جیش کردندی دیگر از خواب برنخواستی مگر آنکه دگرباره بر او غائط (1) افکندندی. پس صاحب حسن را خواندند تا برخاست، متحیّر که اینان کیستند و از کجا آمدهاند
پریانی بدید نیکولقد
چون جنیفر بدن، چو جولی لب
سیلیای زد نبود اندر خواب
دست بر جبهه زد نبودش تب (2)
گفت ای کاش با من آمیزند
کاش پایان نیابدم امشب
پریان گفتند اتفاقاً ما را هم مراد همین است. پرسید دوستانم چه شوند؟ شاید از خواب برخیزند و مضطرب گردند. پس صورت حال به او نمودند راضی گردید بدینسان دو ماهی پیش آنان ماند و کام راند و
دوستانش خفته.
پیش پری باشی اگر، هیچوقت
یادِِ رفیقان نکنی شصت سال
حالِ رفیقان چه تفاوت کند
چون بکنی با پریان عشق و حال
گویند که او را در آن دو ماه از پریان، ششصد و بیست و هفت فرزند حاصل آمد که هم اکنون پریان آنها را حُسنزاد خوانند (3) پس پریان با خویشتن گفتند اگر بیش از این پیش ما ماند افزایش جمعیت بیرویه خواهیم داشت پس چون به خواب اندر شد او را پای همان درخت به پیش یارانِ خفته بردند و افسونی بر او خواندند تا هر چه در این دو ماه بر او بگذشت از یاد برد سپس آن سه را با غائط خویش آلودندی (4) تا از خواب برخاستند دیدند خویشتن را بویناک و صاحب حسن را معطر، پس به او ظنین گشتند. بیدارش نموده و گفتندش آیا در خواب تو را اختیاری نبود و بیت الخلا از ما باز نشناختی؟ گفت مباد که من چنین جسارتی کرده باشم شاید حیوانی بوده باشد لیکن مرا ضعفِ شدیدی حاصل گردیده احوال شما چون است؟ گفتند نی، لیکن ما را چنین در نظر آید که لاغرتر گشتهای حال آنکه دیشب از همه بیشتر خوردی. و همه را گمان بر این بود که بر آنها تنها شبی گذشته است.
یک تُنِ ماهی تو خوردی و فقط
یک تن ماهی برای ما سه ماند
آنکه کم خورد این زمان شنگول و شاد
ضعف دارد آنکه تا حلقش چپاند
پس به راه افتادند و هر کس بر سر کار خویش رفتند چون مددکار بر سر کار رفت بسانِ هر روز بپرسید کاری هست؟ و چون هر روز پاسخ شنید که نی و هیچ کس را معلوم نشد که او دو ماهی نبوده است.
گر نباشد به مملکت دهقان
کارگر، باغبان و صنعتگر
کارها جملگی بماند لنگ
خلق را خاک میشود بر سر
گر حکیمی نباشد اندر شهر
خود خلایق نمیشوند خبر
پس رایانه روشن گردانید و وبگردی نمود ایمیل فراوان بود گفت مگر هک شده باشم و التفاتی ننمود.
کیمیاگر چون به دفتر خویش رفت گفتندش طرحهای پژوهشی عقب مانده است گفت این نه عجب است و با ماستمالی هم اینهمه طرحی را که گرفتهایم تمام مینتوان کرد و کس او را نگفت که دو ماه نامده است که همه را وقت در این مدت خوش بودی و مگس پراندندی.
دو ماهی بود اندر خواب و او را
نشد معلوم و این خود داستانی است
کمیِّ ساعتِ کارِ مفید ای
جوان، در کشور ما باستانی است
پس همکاران را بگفت تا به جستجو برخیزند و هر جا طرحی دیدند به چنگ آورند گفتند آنچه را زاییدهایم بزرگ مینتوانیم کرد. بگفت:
تو طرحی گیر و اندر دجله انداز
که دولت پول آن را میدهد باز
نه طرحت را کسی میخواند اینجا
نه قدرش را کسی میداند اینجا
هزاران طرح مانده خاکخورده
از آنها بهره کس هرگز نبرده
فقط یک خاصیت دارد، وَ آن هم
بود ای دوستان دینار و درهم
پس حکیم به مَدرَس خویش رفت کس نیامده بود چون حضور و غیاب نکردی و نمرهجویان (5) را به زحمتِ آمدن نیازردی. پس پشت رایانه نشست و نرمافزاری بارگذاری نمود چون خواست تا بازگردد دو نمرهجو آمدند و از نمره پرسیدندش پس حکیم گفت غم مدارید که این خود دانم و وظیفه خویش بازشناسم پس وارد سیستم گردید تا نمره وارد کند لکن بسته بود متحیر ماند که این نه وقت بسته شدن است.
نسلِ دانشجو شد ای جان منقرض
این زمان تنها بمانده نمرهجو
چشم باید بست گر غیبت کنند
نمره باید دادشان بیگفتگو
سیستم اینطور میخواهد که مَد...
رَک شود پشگل، خلایق هم ببو (6)
صاحب حسن را چون کار ثابت نبودی به سوق رایانه شدی. پس بپرسید قیمت پردازشگر i3 را گفتند قریب چارصد بود هارد را نیز بها مضاعف گشته بود همچنین هر کالایی که میپرسید. گفتندش خبر نداری که دولار دوهزار گشته، پس متحیر گشت. ضعف و لاغری خود پس از شبی را بخاطر آورد و با خویشتن گفت:
من نه خود اص-حاب کَه-فم لیک این
قیمت اندر عهد من هرگز نبود
قیمت هر قطعهای را استماع
کردهام از کلهام برخاست دود
خواب بودیم احتمالا سالها
ورنه کی قیمت بود در این حدود
پس چون شبانگاه چار یار گرد هم آمدند آن سه را گفت چه خبر دارید که سالها در خواب بودیم و خبر نداشتیم گفتندش مخبّط (7) گشتهای که ما را هرگز معلوم نشد حال آنکه اگر دقیقهای از کار خود فروگذاریم ما را خبر شود و گفتند:
صد کارِ مهم بِلَنگد ار ما
یک روز مرخصی بگیریم
آنقدر فشار کار داریم
نزدیک بُوَد که تا بمیریم
یک روز نگو، که یک دقیقه
خسبیم زیاد اگر، خبیریم (8)
آنان را از حال سوق رایانه خبر داد پس فحث نمودند و حقیقت حال دریافتند، انگشتِ حیرت به دندان گزیدند و ندانستند که این انگشت گزیدن از مضاعف شدن قیمت بود یا خواب دوماهه.
همه انگشت در دهان مانده
از چه باید کنون تعجب کرد؟
خواب طولانیِ دوماهه چه بود؟
قیمتی اینچنین چه کس آورد؟
پس ز حیرت همه زدند به کوه
همچو مجنون کلافه و رخزرد (9)
---------
1- غائط به معنای مدفوع است.
2- جبهه به معنای پیشانی است
3- ششصد و بیست و هشت هم نوشتهاند
4- در نسخهای کهن به قلم فردی ناشناس با نام ک آمده است که (آنها را در استخر غائط غوطه دادندی) اما بعید نیست که این را دشمنان حکیم افزوده باشند بنابراین نُسَخ دیگر ترجیح داده شد.
5- نمرهجویان معادل جدید دانشجویان است
6- منظور سیستم آموزشی است
7- یعنی ناقصعقل
8- خبیر به معنای آگاه است
9- برخی در اصالت این بیت ایراد وارد کردهاند و آن را مجعول دانستهاند چرا که مجنون رخزرد بود اما کلافه نبود. در جواب باید گفت که مجنون از بس ناز لیلی را کشیده بود و نتیجه نگرفته بود کلافه شده بود.
- ۹۰/۱۲/۱۳
توضیح 2- دوستان میدانند که من نه به سیاست روز کاری دارم و نه به اقتصاد روز. آنچه مرا بر سر نوشتن این آورد آن بود که دو ماهی برای خریدن گوشیِ مورد نظر خود در حال تحقیق و تفحص بودم اما ناگهان چنان افزا-یش قیمت ایجاد شد که از تصمیم خودم منصرف گشتم و بجای آن این متن را نوشتم.
توضیح 3- اگر در متنم گاهی به شما یا کارتان گیر میدهم امیدوارم مایه کدورت نشود هر چند طنز من طنز موقعیت است و مخاطبانم تنها شمایید (و احتمالا آقای ک)، اما زمینه انتقادی آنها در بسیاری موارد، موقعیتی نیست
توضیح 3- هر چند مرتضْ ما را به نوشتن شعری نمینوازد اما کامنتهای هیجاننَمای او به من روحیه میدهد تصور چهره او و همچنین فشن که اخیرا دست به شعر هم برده و مجی که سلطان الشعراست، در هنگام خواندنِ نوشتههای طنزم، تنها چیزی است که به من روحیه میدهد. به نوشتههایم میخندم وقتی فکر میکنم که شما هم به آن میخندید. هر چند این متن بسان سه متن قبلی خندهدار نیست.
شاد باشید