خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب
 این شعر ناقص بود ولی وقتی دیدم ک می خواهد غزل خداحافظی بخواند گفتم پستش کنم امیدوارم از نظرش برگردد

اینچنین بشنوده‌ام ای ممتحن
قدح یاران گفته‌ای و مدح من
من ندیدم شعر تو را، چون مدد
زد به روی رود اشعار تو سد
لیک افشن را شناسم از قدیم
نیکمردی معتدل هست و حلیم
هر که می‌گوید فشن تفریط کرد
خویش را در پیش یاران خیط کرد
هر که در او حرفی از افراط زد
گفت هذیانی و بی‌شک قاط زد
دان فشین را سمبل این سه خصال
اعتدال و اعتدال و اعتدال
گر چه سانسور است در پیش تو خوار
سانسور از او بگیرد اعتبار
گر بدانی ای ک که سانسور چیست
خلق را گویی همه سانسورچیست
تو خود ای ک اوستاد این فنی
گر چه خود ساز مخالف می‌زنی
کار دیگر می‌کنی در خلوت‌ات
جلوه‌ها داری درون جلوت‌ات
باد اندر دستشویی در کنی
کی به پیش یار این منکر کنی
آلت خود را نمودی سانسور
خود نشانش کی دهی اندر حضور
شورت و شلوارت شده سانسورچی
جمله ابزارت شده سانسورچی
گر بگویی هر چه داری در ضمیر
می‌کنندت مردمان خرد و خمیر
پس از اول راه را بر دل بگیر
چشمه جوشان خود را گل بگیر
حرفها در سینه دارم همچو تو
غصه‌ای دیرینه دارم همچو تو
طنز می‌گویم ولیکن اهل فن
نیک می‌دانند کُنه این سخن

گر کسی سانسورچی خود شود
چوب کی در آستین او رود

لیک این امر مقدس (1) چونکه شد
خلق را بازیچه، مغضوب ک شد
کار هر کس نیست سانسور درست
همچو افشن اهل فن بایدْت جست
آنچه افشن بیند اندر خشت خام
تو نبینی اندر آیینه تمام
شعر حافظ را اگر قیچی کند
تو مپرس از او چرا همچی کند
حکمتی دارد ک جان سانسور او
گر چه کُنهش را نیابی ای عمو

1- منظور سانسور است

-------------

در مدح ک و افشن مجدداً

بسی طنز دیدم در این سی و اند

ولی شعر ک زان میان بود قند

بلاگ از تو ای ک بیابد جلا

شود آجر ما چو شمش طلا

بگفتم خصوصی‌است جمع بلاگ

ولی بردم از یاد شمع بلاگ

بسی سعی کردم که کبریت من

بگیرد در این یخ‌زده انجمن

ولیکن نشد تا که تو آمدی

و آتش درین جمع خسته زدی

مجی در تکاپو فتاد و فشن

همینطور مرتض، همینطور من

اگر چه برای منی ناشناس

همی‌دانم ای ک تو را از خواص

اگر خود نویسیم و خوانیم خود

تو را هم ک جان می‌شماریم خود

از آن شعر زیبا که افیون ماست

چو معتاد گشتیم رفتن سزاست؟

چنان شعر گفتی که اشعار من

بشد مایه ننگ و ادبار من

رَسَن پیشت انداختم تو عصا

ز من مار شد از تو شد اژدها

نه فرعون دریابد اعجاز تو

فقط ساحران محرم راز تو

مرا قدر شعر تو معلوم‌تر

که من نظم گویم وَ تو شعر تر

ولیکن ز تو داشتم انتظار

که با نقد بهتر بیایی کنار

که طنّاز را پوست چون کرگدن

اگر نیست جایز نباشد سخن

تو را پوست باید به غایت کلفت

اگر دُرّ معنی ببایدْت سفت

اگر کس به تو طعنه زد صبر کن

ز هجران و رفتن چه گویی سخُن

جوابش بده با همان شعر ناب

ز تو زودرنجی نباشد صواب

ز حرف فشین از چه لج می‌کنی؟

منم منحرف گر تو کج می‌کنی

بگو هر چه داری ز لفظ رکیک

پنیس و قضیب و ذکَر، فاک و نیک (1)

ز قین و اَس و والو و ماتحت و فرج

بکن هر چه خواهی تو در شعر خرج (2)

مگیر انتقاد فشین را به دل

وگر او بپاشد به روی تو گل

گِل از دست او بر گُل از دست یار

شرف دارد ای جانِ ک شصت بار

اگر می‌شناسیش بهتر شناس

اگر دیگری بی‌بی است اوست آس

مکن ناله حتی اگر نیشتر

زند بر دل تو، برو پیش‌تر

گر آتش بگیرد ج، تو پنبه باش

وگر لج کند او، تو باجنبه باش

نه دو بیت بلکه اگر یک کتاب

کند حذف از تو مگویش جواب

دو سالی کنار فشین زیستم

کنون دورم از او، بگو نیستم

بسی بحث کردیم و دعوا و جنگ

ولیکن ندارد به دل هیچ رنگ

کنون گر ببندد تو را بر درخت

به پهلو و پشتت زند چوب سخت

بگو بیشتر می‌زن این چوب را

که کمتر بیابی چنین خوب را

اگر فرصتی داد پروردگار

که باشد فشن مر تو را در کنار

بدان قدر او را که صاحبدل است

وگر پر ز نقص و پر از مشکل است

کنون عادتی کرده این چار کس

به تو ای ک ای دوست ای هم‌نفس

بیا ای ک جان پیش سوته‌دلان

بیا و بمان پیش سوته‌دلان

--------------------

(1) نیک در زبان عربی شبیه معنای کلمه قبلیش را دارد

(2) البته از ک می‌خواهم این دو بیت را خیلی جدی نگیرد منظور این بود که هر چه می‌خواهد دل تنگت بگوی 

  • ۹۰/۱۲/۱۸

نظرات (۱۱)

این مدح افشن بود مدح ک هم در راه است
من به مثابه یک خدا شاهد بگو مگو های شما هستم..... بگو مگوکنید من در اخر می گویم حق با کیست عزیزان.
دکی جون
اینقدر بال و پر دادی به من که در اوج آسمان ها سیر می کنم
میخوام بیام چو ابرا همدم ستاره ها شم
یه همسوار عاشق من پری قصه ها شم
می خوام به جای شعر و قصه های بچه گونه
بیام برات بسازم آجرو عاشقونه
گرچه من به اعتدال رسیدنم را به تمامه مدیون دکتر هستم اما فکر می کنم نماد اعتدال خود دکی باشد. هنوز برای معتدل شدن کار دارم
از ان جهت آن کوته سخن جناب ک سانسور شد که جانب اعتدال را راعیت نکرد و ممکن بود اسباب تکدر خاطر دوستان را حتی از جناب ک به همراه داشته باشد. شاید به صورت غیر مستقیم به ک هم خدمتی شد تا دوستان راغب به بودنش در جمع ما باشند
دکی جون وقت کردی از من هم تعریف کن....اگر در قالب یک مثنوی 100 بیتی باشد راضی ترم ....

-------------------------
تعریف از تو هم در راه است
در نعت دکی:
خدا را از این بس من کمترین شاکرم
که در دوره جهل با چون تویی همدلم
ندیدم در این سی و اندی کسی چون تورا
به غایت خردمند و طناز و نیکو کلام
زبان در دهانم نچرخد به جز حمد تو
سخن گفتن از من گزاف است در مدح تو
کلامت شکر قند و پند و نجیب
افق در نگاهت ندارد مکانی قریب
اگر چه در این زندگی شانس ها داشتم
ولی بهترین را جواری و انس تو پنداشتم
مخلصم ج جان وگر بی قافیه
باشد این شعر تو، لیکن کافیه
وزن آن هم گر چه قاطی پاتی است
خود چه شیرینتر ز تاتی تاتی است
گام لرزان نخست کودکان
شادی آرد در ضمیر مادران
مدح ناگفتم به امید جواب
اینچنین مدحی نباشد خود صواب
ممنون از حکیم خوش‌ذوق و خوش‌کلام
در واقع عالی بود و اگه جناب ک سری به آجر بزنه! و با دیدن این اشعار سر ذوق نیاد واقعاً که خیلی بی‌جنبه و بدقلقه!

به قول مرتض از زبون حافظ: تشنه‌ی بادیه را هم به زلالی دریاب!
یه رباعی هم توی آخرین کامنت پست قبلی برای دوست نادیده‌مون نوشتم، برای این‌که ممکنه دیده نشده باشه، و البته برای تحبیب قلب جناب ک باز تکرار می‌کنم:

ای دوست چرا تو می‌کنی قهر از ما؟
نوشیده مگر کام شما زهر از ما؟!
خوش آمده‌ای رفیق خوش‌ذوق، بمان
این خواسته را تو می‌شنو جهر از ما
کار خوبی کردی مجی جان
رباعی ات جالب بود مخصوصا بخاطر قافیه سنگینش
باز هم از این کارها بکن
تو را صد هزاران سپاس ای حکیم
که هستی چنین حق شناس ای حکیم
سرودت پر از مغز و و فرزانه وش
کلامت به زلف خرد، شانه وش
ندیدم چو تو مهتری در سخن
که رونق دهی کار این انجمن
سواد تو پید اشد از دور دست
کلامت مرتب، نه بالا نه پست!
مرا لایق نعت خود ساختی
خسی را به دریا در انداختی
نه شاسیته ی آنچه گفتی منم
که من لاف شایستگی می زنم!
اگرچه به ظاهر دل آزرده ام
من از نقدتان بهره ها برده ام
غرض ای برادر درشتی نبود
در آیینه انکار زشتی نبود
سعادت گل آورده در می زند
هما دور این خانه پر می زند
مرا همدمی با شما نعمت است
برای من این بهترین فرصت است
که با شم به طرزی خود انگیخته
کنار شما ،چار فرهیخته
در این دوره ی جهل بی بند و بار
شما را چه خوانم بجز شاهکار!؟
شما چار استاد ، یار چار شیر
در عهدی که اندیشه باشد فقیر
تو را حکمت و معرفت داد او
تو را خواست از کینه آزاد او
مجی را پر از راستی آفرید
دلش را به ژرفای معنا کشید
بجز حسن صورت که با مرتض است
کلامش به قلب جهان نافذ است
مراقافیه تنگ شد ای دریغ
بریزم عرق یا ببارم چومیغ
بجز حسن صورت که با مرتض است
صفا و صداقت بر او عارض است
فشن را ادب باشد و راستی
ندیدم در او ذره ای کاستی
شما اهل عشقید و این زندگی است
غرض هایمان در نهایت یکی است
چه فاک و چه ...ایش چه ...ون و چه ...وس
چه تخم و چه ...ایه چه کیس و چه بوس
اگر بخت باشد نه عسر و حرج
چه بهتر که دستی زنی برفرج!
قسم بر رفاقت قسم بر مجی
که نیت نباشد مرا بد لجی
قسم بر شرافت قسم بر فشن
که من نیستم بی مرام و خشن
قسم بر محبت به رب عظیم
به آن صاحب حسن و بر آن حکیم
که بدرود من از سر ناز بود
نه پایان که شوری بر آغاز بود
...................
کنون دوستان سال نو می رسد
جفا بر عقب از جلو می رسد!
بود نام این سال ای مردمان
فشار مضاعف به ماتحتمان
مرا شادی وقتتان آرزوست
دل شاد و خوشبختتان آرزوست
در این عید خرم که باشد سعید
سلامت بمانید و عیدی دهید
سفرهای نورزوتان بی خطر
به دقت برانید وقت سفر
به امید دیدار تا سال بعد
سخن را نگه دار تا سال بعد
....
بدین‌وسیله بازگشت پر افتخار دوست جدیدمون رو به همه‌ی آجریان جهان تبریک و تهنیت عرض می‌کنم
خوش آمدی و شادمون کردی
همیشه دل‌شاد باشی
راستی یادم رفت بگم، شعرت خیلی عالی بود و به قول حکیم شعر تر. گذشته از اون ابیات خاصّة الخواصّ نقطه‌چینی، مخصوصاً با این چند بیت اساسی حال کردم:

بجز حسن صورت که با مرتض است
کلامش به قلب جهان نافذ است
مراقافیه تنگ شد ای دریغ
بریزم عرق یا ببارم چومیغ
بجز حسن صورت که با مرتض است
صفا و صداقت بر او عارض است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی