بمان آقای ک در باب سانسور (ادامه پیدا کرده پس دوباره بخوانش)
اینچنین بشنودهام ای ممتحن
قدح یاران گفتهای و مدح من
من ندیدم شعر تو را، چون مدد
زد به روی رود اشعار تو سد
لیک افشن را شناسم از قدیم
نیکمردی معتدل هست و حلیم
هر که میگوید فشن تفریط کرد
خویش را در پیش یاران خیط کرد
هر که در او حرفی از افراط زد
گفت هذیانی و بیشک قاط زد
دان فشین را سمبل این سه خصال
اعتدال و اعتدال و اعتدال
گر چه سانسور است در پیش تو خوار
سانسور از او بگیرد اعتبار
گر بدانی ای ک که سانسور چیست
خلق را گویی همه سانسورچیست
تو خود ای ک اوستاد این فنی
گر چه خود ساز مخالف میزنی
کار دیگر میکنی در خلوتات
جلوهها داری درون جلوتات
باد اندر دستشویی در کنی
کی به پیش یار این منکر کنی
آلت خود را نمودی سانسور
خود نشانش کی دهی اندر حضور
شورت و شلوارت شده سانسورچی
جمله ابزارت شده سانسورچی
گر بگویی هر چه داری در ضمیر
میکنندت مردمان خرد و خمیر
پس از اول راه را بر دل بگیر
چشمه جوشان خود را گل بگیر
حرفها در سینه دارم همچو تو
غصهای دیرینه دارم همچو تو
طنز میگویم ولیکن اهل فن
نیک میدانند کُنه این سخن
گر کسی سانسورچی خود شود
چوب کی در آستین او رود
لیک این امر مقدس (1) چونکه شد
خلق را بازیچه، مغضوب ک شد
کار هر کس نیست سانسور درست
همچو افشن اهل فن بایدْت جست
آنچه افشن بیند اندر خشت خام
تو نبینی اندر آیینه تمام
شعر حافظ را اگر قیچی کند
تو مپرس از او چرا همچی کند
حکمتی دارد ک جان سانسور او
گر چه کُنهش را نیابی ای عمو
1- منظور سانسور است
-------------
در مدح ک و افشن مجدداً
بسی طنز دیدم در این سی و اند
ولی شعر ک زان میان بود قند
بلاگ از تو ای ک بیابد جلا
شود آجر ما چو شمش طلا
بگفتم خصوصیاست جمع بلاگ
ولی بردم از یاد شمع بلاگ
بسی سعی کردم که کبریت من
بگیرد در این یخزده انجمن
ولیکن نشد تا که تو آمدی
و آتش درین جمع خسته زدی
مجی در تکاپو فتاد و فشن
همینطور مرتض، همینطور من
اگر چه برای منی ناشناس
همیدانم ای ک تو را از خواص
اگر خود نویسیم و خوانیم خود
تو را هم ک جان میشماریم خود
از آن شعر زیبا که افیون ماست
چو معتاد گشتیم رفتن سزاست؟
چنان شعر گفتی که اشعار من
بشد مایه ننگ و ادبار من
رَسَن پیشت انداختم تو عصا
ز من مار شد از تو شد اژدها
نه فرعون دریابد اعجاز تو
فقط ساحران محرم راز تو
مرا قدر شعر تو معلومتر
که من نظم گویم وَ تو شعر تر
ولیکن ز تو داشتم انتظار
که با نقد بهتر بیایی کنار
که طنّاز را پوست چون کرگدن
اگر نیست جایز نباشد سخن
تو را پوست باید به غایت کلفت
اگر دُرّ معنی ببایدْت سفت
اگر کس به تو طعنه زد صبر کن
ز هجران و رفتن چه گویی سخُن
جوابش بده با همان شعر ناب
ز تو زودرنجی نباشد صواب
ز حرف فشین از چه لج میکنی؟
منم منحرف گر تو کج میکنی
بگو هر چه داری ز لفظ رکیک
پنیس و قضیب و ذکَر، فاک و نیک (1)
ز قین و اَس و والو و ماتحت و فرج
بکن هر چه خواهی تو در شعر خرج (2)
مگیر انتقاد فشین را به دل
وگر او بپاشد به روی تو گل
گِل از دست او بر گُل از دست یار
شرف دارد ای جانِ ک شصت بار
اگر میشناسیش بهتر شناس
اگر دیگری بیبی است اوست آس
مکن ناله حتی اگر نیشتر
زند بر دل تو، برو پیشتر
گر آتش بگیرد ج، تو پنبه باش
وگر لج کند او، تو باجنبه باش
نه دو بیت بلکه اگر یک کتاب
کند حذف از تو مگویش جواب
دو سالی کنار فشین زیستم
کنون دورم از او، بگو نیستم
بسی بحث کردیم و دعوا و جنگ
ولیکن ندارد به دل هیچ رنگ
کنون گر ببندد تو را بر درخت
به پهلو و پشتت زند چوب سخت
بگو بیشتر میزن این چوب را
که کمتر بیابی چنین خوب را
اگر فرصتی داد پروردگار
که باشد فشن مر تو را در کنار
بدان قدر او را که صاحبدل است
وگر پر ز نقص و پر از مشکل است
کنون عادتی کرده این چار کس
به تو ای ک ای دوست ای همنفس
بیا ای ک جان پیش سوتهدلان
بیا و بمان پیش سوتهدلان
--------------------
(1) نیک در زبان عربی شبیه معنای کلمه قبلیش را دارد
(2) البته از ک میخواهم این دو بیت را خیلی جدی نگیرد منظور این بود که هر چه میخواهد دل تنگت بگوی
- ۹۰/۱۲/۱۸