بازگشت ک
این رباعی ها را قبل از کامنت ک نوشته بودم بنابراین در ابتدا پستشان می کنم
تا شمع شدی میان این محفل ما
آتش زده ای در آجر و در دل
مرتض، مجی و من و فشن منتظریم
ای روح! بیا دمیده شو در گل ما
---------------
معتاد کنی مرا و آخر بروی؟
آتش بزنی در آجر و در بروی؟
حیف است که از میان این علافان
با چهره درهم و مکدّر بروی
----------------
نادیده و ناشنیده و ناملموس
بر چهره او ندادهام حتی بوس
افشن تو که توفیق زیارت داری
از ما برسان به او سلامی مخصوص
-------------------
انصاف نبود حرف هجران زند او
چون دل بربود حرف هجران زند او
گفتم که یکی آمده و خواهد ماند
افسوس که زود حرف هجران زند او
و این هم کامنت زیبای ک
تو را صد هزاران سپاس ای حکیم
که هستی چنین حق شناس ای حکیم
سرودت پر از مغز و و فرزانه وش
کلامت به زلف خرد، شانه وش
ندیدم چو تو مهتری در سخن
که رونق دهی کار این انجمن
سواد تو پید اشد از دور دست
کلامت مرتب، نه بالا نه پست!
مرا لایق نعت خود ساختی
خسی را به دریا در انداختی
نه شاسیته ی آنچه گفتی منم
که من لاف شایستگی می زنم!
اگرچه به ظاهر دل آزرده ام
من از نقدتان بهره ها برده ام
غرض ای برادر درشتی نبود
در آیینه انکار زشتی نبود
سعادت گل آورده در می زند
هما دور این خانه پر می زند
مرا همدمی با شما نعمت است
برای من این بهترین فرصت است
که با شم به طرزی خود انگیخته
کنار شما ،چار فرهیخته
در این دوره ی جهل بی بند و بار
شما را چه خوانم بجز شاهکار!؟
شما چار استاد ، یار چار شیر
در عهدی که اندیشه باشد فقیر
تو را حکمت و معرفت داد او
تو را خواست از کینه آزاد او
مجی را پر از راستی آفرید
دلش را به ژرفای معنا کشید
بجز حسن صورت که با مرتض است
کلامش به قلب جهان نافذ است
مراقافیه تنگ شد ای دریغ
بریزم عرق یا ببارم چومیغ
بجز حسن صورت که با مرتض است
صفا و صداقت بر او عارض است
فشن را ادب باشد و راستی
ندیدم در او ذره ای کاستی
شما اهل عشقید و این زندگی است
غرض هایمان در نهایت یکی است
چه فاک و چه ...ایش چه ...ون و چه ...وس
چه تخم و چه ...ایه چه کیس و چه بوس
اگر بخت باشد نه عسر و حرج
چه بهتر که دستی زنی برفرج!
قسم بر رفاقت قسم بر مجی
که نیت نباشد مرا بد لجی
قسم بر شرافت قسم بر فشن
که من نیستم بی مرام و خشن
قسم بر محبت به رب عظیم
به آن صاحب حسن و بر آن حکیم
که بدرود من از سر ناز بود
نه پایان که شوری بر آغاز بود
...................
کنون دوستان سال نو می رسد
جفا بر عقب از جلو می رسد!
بود نام این سال ای مردمان
فشار مضاعف به ماتحتمان
مرا شادی وقتتان آرزوست
دل شاد و خوشبختتان آرزوست
در این عید خرم که باشد سعید
سلامت بمانید و عیدی دهید
سفرهای نورزوتان بی خطر
به دقت برانید وقت سفر
به امید دیدار تا سال بعد
سخن را نگه دار تا سال بعد
....
- ۹۰/۱۲/۲۲
با مجی هم درباره ظرافت آن چند بیت موافقم جالب بود انصافا شعر قشنگی بود
بیا من خریدار ناز توام
بزن! من شنیدار ساز توام
برو عید خوش باش و حالی بکن
پس از آن بیا و از آن گو سخن
به پند من ای جانِ ک گوش کن
فشار مضاعف فراموش کن
چو امکان حلش نباشد عزیز
تو لذت ببر چون نباشد گریز *
* اشاره به داستان ده نفر در ته کوچه بن بست