خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

نخواستم پست مرتض را با پست سریع جدید تخریب کنم بنابراین متن اعترافات دختر رومی را که اخیرا کشف شده در پایین نوشته مرتض می آورم

ضمنا اشعار داخل پرانتز حاشیه من بر اعترافات دختر رومی است


یاد دارم که شبی  به سروستان چشمم نخفت....  به رسم قدیم عزم به  گشت وگذار در گذرگاه شریعتی کردم...چون عیاران شیخ مرحمتی کرد و ما را به  معیت خویش مهمان

به بیرون خوابگاه شدیم دخترکان دیدیم به بازی و رقاصی در پارک شریعتی.... چنان گلگون که گویا از دخترکان علامه‏ اند...(این را شیخ به درایت دریافت....)

دخترکان شیخ را دوره کردندی و از او کام خواستندی به تفاریق....لیکن شیخ پای بر می‏کشید و سر می خاراند(1)  از همانجا مرا معلوم آمد کع شیخ را پاکدامنی به غایت است.... با فراصت  و پنهان از چشم شیخ از دخترکان شمارتی طلب کردم تا شاید توانم مخ شیخ برایشان زدن....و شیخ را راضی به آن کار با انان کردن.....

راه خویش برگرفتیم......پیری رادر میانه راه دیدیم ...که خندان بود ....شیخ فرمود که این پیر سید باشد ...از همانجا بود که شیخ نام سید خندان براین ناحیت نهاد....

پیر رو به شیخ گفت که زود باشد که تیره روزی مددکار نام قصد آتش افکندن کند  در خرمن عفت تو  ای مردپارسا....از او دوری گزین که ذاتش سیاه است و به ریا کردار سپید می‏دارد....از او نشانی افزون تر خواستیم .. سه بار گفت سایپا سایپا سایپا و جان به جان افرین تسلیم کرد و ما هیچ ندانستیم ...

از شیخ سر این ماجرا بپرسیدیم ...شیخ سری تکان داد و گفت مپرسید که گر گویم آتش بر همه آفاق افتد....و او نیز سه بار گفت سایپا سایپا سایپا.....

 

1-  سرخواراندن در نزد عارفان کنایه از حوالت به ت خ م است

 

اعترافنامه دختر رومی

شبی بود همچون دل من سیاه

نه در آسمان یک ستاره نه ماه

چو بر روی تختم کشیدم دراز

به امید رفتن به یک خواب ناز

بسی سعی کردم نرفتم به خواب

همی خوردم اندر پتو پیچ و تاب

که یاد مددکار شیرین سخن

نمی رفت بیرون خود از ذهن من

چو دیدم که آتش درون دل است

و می دانستم او را کجا منزل است

برفتم به آن خوابگاهی که او

به همراه یاران خود بد درو

به آهستگی کردم آن درب باز

مددکار، بیدار کردم به ناز

بگفت از چه اینجایی ای دخترک

بگفتم دلم زد برای تو لک

مرا با تو حرفی است لیکن سه یار

به خوابند و باید برون گفت کار

(چو بیرون برفتند مرد حکیم

شد از خواب بیدار و میداشت بیم

که دختر به همراه مددکار شب

برون می روند آخر از چه سبب

چو تعقیبشان کرد دید آن مراد

که دختر به او کاسه ای آب داد)

چو بیرون برفتیم گفتم که آب

همی نوشی ای مرد نیکو خطاب

بگفت آری و تشنه هستم کمی

بگفتم که همراه دارم همی

بدادم به او کاسه ای آب و اکس

که حل بود در آن به منظور س.ک.س

به خود گفتم او اهل این کار نیست

به جز قرص وهم آورش چاره چیست 

چو آن آب همراه آن قرص را

بنوشد توهم بگیرد ورا

چنین شد که می خواستم آن زمان

بکردیم کاری نشاید بیان

(بدید این زمان صاحب حسن در

پتو نیست مرد حکیم ای پسر

چو بیرون برفت و بدید آنچه دید

به تاریکی اندر ندید او که بید)

پشیمانم اکنون که با صد فریب

گرفتم به بر آن عزیز نجیب


  • ۹۱/۰۱/۲۲

نظرات (۷)

نویسنده البته مشخص است البته فضا برای طنز آن خلق شده است امیدوارم به کل کل و نهایتا تلخی منجر نشود من خود اعترافاتی از دختر رومی به دست آورده ام که زوایایی از اتفاق آن شب را مشخص می کند و به کار دفاع از مددکار خواهد آمد
این نوشته آیا در «تذکرة العلّافان فی بلد السّروستان» نیامده احیاناً؟! بعید نیست که مرحوم استاد ایرج افشار هم در تصحیحی که کرده بودند تحشیه‌هایی داشته باشند در این زمینه!


دکی جون نگران نباش، یعنی به قول خودت عارف باش. جنبه‌ی ج بیش از این‌هاست که ناراحت بشه و کل‌کل و تلخی پیش بیاد. او هم اگر جوابی بدهد مطمئنّاً از روی شوخ‌طبعی و جهت انبساط خاطر! خواهد بود.
بابا ای‌ول! هر دم از این باغ بری می‌رسد ...
شاهکاری بود دکتر جان، مخصوصاً بیت بدادم به او کاسه‌ای آب و اکس ... که قافیه‌اش در تمام تاریخ ادبیات منظوم پارسی نظیر نداره.
احسنت
در ضمن فلش من خوب نشد که نشد. حتّی با برنامه‌ی شرکت سازنده‌ی فلش (توین‌موس) فرمت نشد.
حاضرم شرط ببندم مددکار این اعترافات رو تحت شکنجه از دختر رومی اخذ کرده......


در ضمن طنزترین جای مطلب دکی اونجاست که درخواست عدم کل کل میکنه...خلاصه این کارش نشون میده که ما در داستان غرق شدیم...
هر چند مطلب درباره مددکاره اما از نماینده اش خبری نیست ضمنا نسخه کاملتری از اعترافنامه بدست آمده که قدیمیتر هم است و این ابیات را هم در خود اضافه دارد که در اینجا می آورم
هر آنچه که گفتم همه راست بود
مددکار را خود گناهی نبود
نبود اعتراف من از روی زور
همه بود در عین هوش و شعور
به مرگ همان صاحب حسن، من
نگفتم ز روی فشار این سخن
به جان همان کیمیاگر که کس
نه مجبور کرده مرا یک نفس
په نه په...انتظار داری دختر رومی بیاد بگه من با گل و بلبل در حال اعتراف کردنم...کجای کاری برادر.....
به مرتض! چون به بلاد روم حتی به خواب هم نشدم آرزو می کنم که جناب حکیم بار دیگر تجدید خواب نمایند و خود را در مجمع پریان رومی ببیند. اکنون به صورت رسمی از حکیم استدعا می کنم که با استفاده از انفاس قدسی خویش مرا در خوابش احضار نماید و در مجمع پری رویان رومی جای دهد که آشی دور هم بزنیم و گر دهن بسوزد آنوقت لذت آش چنان عیشی فراهم آورد که اتهامات امروزی تحملش بر من آسان آید که از قدیم گفتند آش خوشمزه و عیش برده!
آن همه ملت در در خفا و آشکار چون پروانه دور سر چرخاندی و مجمع زیبا رویان تشکیل دادی و در وصفت چنان حکیم سرود که عرش بلزید هیچش پیامد منفی نداشت. آنوقت در رویای ناصادقه حکیم نسیمی وزید و اسمی از این مددکار آمد به خاطر دستمال مستعملی دماغو قیصریه ای را به آتش کشید و چنان پیراهن عثمانش کردی که رومیان عنقریب به خونخواهی ان دخت رومی موهوم قصد جان ماکردند و اماج چنان تحریمی کردند در تاریخ این ملک بی سابقه است. برادر من! تو که صاحب حسنی و مجمع پریان تشکیل دادی چرا؟
حکیم با همه سیاسیش و البته شاید این هم سیاستش باشد به فریاد می گوید که من بی گناهم. آن اکس و .... هم که من بی خبرم مگر این که من در خواب حکیم زندگی کرده باشم.
جناب حکیم هم چنان به میخ و سندان می کوبد که چون حبل المتینی همه را دور خودش جمع می کند تا مبادا متفرق شوند. عارف باش مشتی! من که می شناسمت مشتی! بشین کنار گود و به قول دکتر حسینی با همون لحن ملایم بگو: پسرم با هم دعوا نکنین. تو باش ... تو هم باش
با ما به از این باش که با این پریانی مرتض
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی