با ما به از این باش
ملول از محنت زمانه و تهمت دوستانه و آش نخورده و دهان سوخته و افول تولید مجنون وارسر به بیابان نهاده و راه می رفتم. ناگاه به درخت سترگ سایه ای رسیدم که چتر افشانده و شاخه گسترانیده میزبان پرندگان خوش الحان بود. هوای خوشگواری داشت و مناسب دیدم لختی استراحت کنم بلکه اندوه دل فرو نشیند. به تنه تکیده و زخم روزگار خورده تکیه دادم. خستگی بر من غالب آمد و به خواب اندر شدم. در عالم رویا خواب دیدم در منطقه ای کوهستانی و دره ای صعب العبور جمعی به گرد شخصی حلقه زدند و چون موش آب کشیده حلقه به گوش ایستاده....نزدیک تر شدم و با ترس و لرز پرسیدم این مرد مهیب کیست که این گونه چون موش آب کشیده از او می ترسید. ناگاه قبل از آنکه هیچ کدام از یاران لب از لب وا کنند خودش بلند شد و غرید من صاحب حسن هستم تو کیستی و با اجازه کی به این دره آمدی؟!
در آن عالم وهم یونیک وار
به خوابم حسن (1)امده بیقرار
سرش تیغ بر همچو منصوریان
به لب پشته ای موی چون یاغیان
دو ابرو گره خورده در هم چو تاب
به گونه شکافی به عمق دو قاب(۲)
دو چشمش شرربار چون جام خون
لبانش کلفت و سیه فام و کفتار گون
کلامش زمخت و درشت و خبیثانه رو
نگاهش پر از کینه و خشم و شلوار بو(۳)
در جایم میخکوب شدم و قدرت تکلم از من گرفته شد. گرمی نیمه آشنایی در پاهایم حس کردم دست و پایم آشکارا می لرزید اما با تمام وجود سعی نمودم خود را کنترل نمایم. با کلمات بریده بریده پرسیدم ای جوانمرد من سی و دو سال از خداوند عمر گرفتم و در این مدت فقط یک صاحب حسن می شناسم اما ... کلامم تمام نشده پرسید اما چی؟ مگر تو فشن از آجر روم نیستی؟ گوشهایم سرخ شد و چشمانم گرد! با خود گفتم این غول که اول گفت مرا نمی شناسد و در این برهوت از کجا مرا می شناسد. تمام انرژی ام را جمع کردم و گفتم آری همانم ای جوانمرد. ولی من به عمر خویش شما را ندیدم؟!
خنده مهیب و مستانه ای کرد چنان که پرندگان آن حوالی از ترس گریختند و چند تایی پس از برخورد به هم بر زمین افتادند. غرید: خوب به من نگاه کن!
از پینه های دستم باید بدونی
یا از صدای مستم باید بخونی
در آن وانفسا که قدرت تکلم از من گرفته شد چه رسد به اندیشه هیچم به ذهن نرسید. در خود فرو رفته و به ظاهر داشتم به خاطر می آرودم که با غرش صدایش به خود آمدم : من صاحب حسن آجری هستم!!!
او که در زینت و زیبایی شه زیبا رخان بود
نگاهش نافذ و چشمش به رنگ ارغوان بود
هزاران دختر سیمین رخ مهوش
به دنبالش روان در کوچه های شهرمان بود
عرق سردی بر پیشانی ام نشست و پاهایم سست شد. پیش تر رفتم و خوب نگاه کردم. در بک گراند سیمایش نمای محو شده و دفرم شده مرتض خوش سیما را که حکیم از شدت زیبایی به او صاحب حسن عنوان داده بود را میشد تشخیص داد. چون به او نزدیک شدم با لگدی بر سینه من مرا به گوشه ای پرت کرد و گفت این غولی که میبنی همان صاحب حسن نام آور است که دخترکان خیابان گل نبی از سر و کولش بالا می رفتند و حالا تو مددکار پیزوری از نگاه کردن به او می ترسی. نیاید آن روز که چون تویی از سیمای مهوش من بگریزد!
حال که متوجه شدم این غول بی یال و دم همان مرتض خوش سیمای خودمان است اندک جراتی یافتم و گفتم چی بر سرت آمده که به این روز افتادی؟!
ای که در حسن و جمالت همه حیران بودند
به تمنای وصالت همگان مست و خرامان بودند
چون این بگفتم ناگهان ان غول مهیب پیکر به طرف من آمد و خم شد. من از ترس کمی عقب نشستم اما دیدم به خاک افتاده و با آن صدای گوشخراشش نعره واره گریه کرد و از من طلب بخشایش و حلالیت می کرد و با التماس از من می خواست که او را ببخشایم و حلال کنم. من که اکنون جراتی مضاعف یافته بودم دست بر شانه های عریضش بنهادم و گفتم مگر من کی هستم که بخواهم تو را ببخشم و چه کرده ای که من باید تو را ببخشم؟!
با فریاد می گفت مرا ببخش و حلال کن. اکنون که ترس از من رخت بر بسته بود این صدای گوشخراشش که در کوهستان می پیچید چون گرز بر سر من فرود می آمد. صدای هق هق گریه آن گیدورای ماقبل تاریخ وحوش کوهستان را می رمانید.
در میان هق هق گریه هایش می گفت من به تو تهمت بزرگی زدم و به گناه این تهمت شبی در خواب دیدم که دعا کردی خداوندا به خاطر این تهمت از این صاحب حسن غولی بساز که وحوش کوهستان هم از دستش یگریزند. و چون بیدار شدم خود را با این هیبت و اینجا یافتم. و فهمیدم که دعای تو مستجاب شد.
۱- صاحب حسن
۲- دو بند انگشت کوچک
۳- از شدت ترس آدم به خودش می .یند
- ۹۱/۰۱/۲۷
بابا نسخهی خطّی اعترافنامهی دخت رومی هم که کشف شد و حکیم توی پست قبلی گذاشت. صلوات بفرستین و روی همدیگه رو ببوسین!