خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

کامنت جدید ک

سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۱، ۰۴:۰۲ ق.ظ

چار مرد نادر آجر پرست

چار یار غار در بالا و پست

چون که پای نفس آمد در میان

هر یکی گردید چون شیر ژیان

روزگاری صحبت از بدکاره بود

صحبت از ترتیب آدمخواره بود

من به چشم خویش دیدم آن چهار

تک به تک بردند آن زن را به غار

تک به تک او را زکول انداختند

جمله با او نرد شهوت باختند

بعد آن شد نوبت رویای روم

داشت تعبیری به غایت زشت و شوم

آن سکندر خورده در پای نگار

خود به نرمی گفت از پایان کار

شیخ ما شد بنده ی زنار او

تا بدست آرد دل بیمار او

دختر رومی نه تمثیل از بدی است

هرکسی اینگونه گوید مبتدی است

یاد کن فرزند آدمخواره را

آن جوان، آن هیکل آواره را

شیخ چون بار حضانت می کشید 

چاره ای جز طرح این رویا ندید

خواست تا با لقمه های چرب و نرم

آن سه تن را باز اندازد به شرم

آنچه او میگفت خود رویا نبود

دختر رومی انیس شیخ بود

در عمل او برد دخت روم را

داد بر رویایتان زقوم را

مرتض و افشن اسیر دام او

سوژه ای در ساحل آرام او

من که ناظر بودم وخیلی عفیف

شد بهار عمر من آندم خریف

با خودش می گفت دل، کاجی که من

برخورم یک میوه ای از باغ زن

لاجرم فرصت نمیدادند تا

پنجمی هم بر خورد از ناشتا!

آن حریصان به ظاهر راستکار

در خفا بودند رندی باده خوار

دستشان چو ن نزد هم رو گشته بود

چاره شان جز نفی و جز کتمان نبود

این یکی می گفت تقصیر تو بود

آن یکی میگفت گم شو ای حسود

آتشی انداخت در آنجا حکیم

گشت خود در ساحل امنی مقیم

قلقلک انداخت صاحب حسن را

تا بر آرد از مددکار او صدا

آن فشن هم دلخوش از این زندگی

قیل و قالی کرد با کم جنبگی

ای برادر چیز مفتت داده اند

خوان نعمت را برت بگشاده اند

دختران روم زیبا رو لوند

کی به امثال من و تو می دهند

حال اگر مفت است روحالی بکن

شوق شو خود را پر و بالی بکن!

فکر کن ای ساده دل زیر لحاف

دختر رومی چه دارد در زفاف!!

من که می گویم تو عمراً نادمی

این جماعت را تو عبد و خادمی

از تعارف کم کن و با اعتدال

لااقل ترتیب او ده در خیال

نه به بار و نه به دار است ای عمو

فتنه بازی ها چه کار است ای عمو

این برادر رومیان گر شک برند

هر دو را با زور کهریزک برند!

تو اگر آنجا نمایی اعتراف

زشت باشد پس بگو اینک به کاف

گاه میگویم که اینها سرسریست

جنگتان چون جنگهای زرگریست

کرده اید و خورده اید و برده اید

ظاهراً از دست هم آزرده اید

تلخ اگر باشد بکام چارتان

گر بود او عامل آزارتان 

دختر ک را بر من مفلس دهید

تا خود از آزار وجدان وارهید

من امانت را نگه دارم به تفت

آورم بر سفره هاتان پول نفت!!!

......

  • ۹۱/۰۱/۲۹

نظرات (۸)

مقدمت ای ک گرامی، از چه رو
اینقدر تاخیر کردی ای عمو
گفتم آهسته از آجر رفته‌ای
چون ندیدم شعر تو دو هفته‌ای
آمدی اما به تیغ اتهام
قطع کردی گردن این جمع خام
هان یقولون شنو لاتعملون (1)
قول قرآن است ای مرد جوون
خوردن و بردن نباشد کار ما
گر تو می دانی ک جان اسرار ما
در خیالاتیم ای مشتی تو هم
در خیال ما بیا و نه قدم
مذهب شنگولی ای جان دین ماست
شوخی از این نوع خود آیین ماست
-------
منظور آیه ای است که می گوید شعرا حرفهایی می زنند که به آن عمل نمی کنند
بس خوشامد گویمت ای مرد نیک
باب تهمت را گشودستی ولیک
بنگر اینک دست‌ودل‌بازیّ من
کان بود از منطق فازیّ من
دخت رومی باد ارزانیّ تو
girl friend و partner و honeyّ تو!
تو برو ترتیب او ده در خیال
لیک دور از تهمت و در اعتدال

راستی یک پرسشی دارم تمیز:
تو مگر از اهل تفتی ای عزیز؟
یا که تنها قافیه کردی ردیف
بهر پول نفت؟ بر گو ای حریف!
گر تو اهل تفت باشی در سه سوت
تا زیارت کردنم! می‌آ ز کوت (کوت= کوی تو)
یا که برگو یک نشانی با قرار
تا به دیدارت شتابم بی‌قرار
ضمن خوشامدگویی به ک به عرض جناب حکیم می رساند ظاهرا این شاعر عزیز غیر از این که همه ما را به هم پیچاند نقش تو را هم به صورت نامحسوس و بدون خونریزی تصرف عدوانی نمود. اینک ک به گوشه ای نشسته و حکیم را به جمع اجریان هل داده و در مقام مذمت و نصیحت و ارشاد هدایت فرمود. چاه نکن بهر کسی اول خودت آخر کسی
هان مجی این تفت نام شهر نیست
این خطا از چون تو نابخشودنیست
گفت: «آهی کرد تفت» آن مولوی
وصف آن چوپان درون مثنوی
یعنی آهی گرم و آنچه ک سرود
آن امانت حفظ با گرمی نمود
بوده‌ام واقف به معنی واژگان
گفتمی با خود: امانت؟ تفت؟ هان؟
چون که استعمال آن نادر بُدی (آن: امانت‌داری تفت = امانت‌داری به گرمی!)
ذهن من مشکوک شهرستان شدی
وانگهی، وا ده جوابم ای حکیم
تو مگر ک را شناسی از قدیم؟
ساختی من را دگرباره شکاک
همچو بانک مرکزیّ و انیاک!
از کجا دانی که او از تفت نیست؟
محتمل نبود ک در این شهر زیست؟
مر مؤلّف را اگر مرگی نبود
دیگران را زان نمد برگی نبود!
جناب حکیم این گونه که از شعر بر می آید حق با مجی است. چون در مصرع مذکور تفت ایهام دارد و می تواند هم به معنی شهر تفت باشد و هم به معنی گرم نگه داشتن. این که جناب شما به قاطعیت تفت را به گرمی تفسیر می کنید و آن یکی معنا را نادیده می انگارید شک برانگیز است که نکند با که سابقه موانست داری و از محل زندگی ایشان آگاه هستی. و بر مجی هم اشکالی وارد نیست که آن معنا به ذهنش متبادر شود. اینگونه بر مجی شوریدی که مجبور به دفاع شد. حال باید دید که واکنش خود که به معنای واقعی تفت چیست؟!!
من نمی دانم که ک اهل کجاست
این فقط دانم که او همراه ماست
احتمالا مرد هست از روی ظن
چونکه از آلات می گوید سخن
هست رادیکال و سرخ استش زبان
کله اش داغ است پس باشد جوان
چون بود در سایپا مشغول کار
بر مراد خر بود بیشک سوار *
* منظور خر مراد است
اینک این پیر خرابات مرتض ابن مرتض ابن مرتضات دیگر بار پای در اقلیم آجرستان گذارده است...
پستات پیشین را به تمامه خوانده و در کف برخی اقوال مانده...

به الاخص آن گفتگوهای درونی مددکار با خویشتن دیو صفتش را!!!

و الساعه پاسخهایی گردن شکن فراهم آورده و باران افشاگری ها باراندن خواهد گرفت.... قس علیهذه..!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی