خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب
بـود صاحب حسن مـردی در کرج    
«بد ز دلــــاکــــی زن او را فـــرج
ریش خود می‌زد دمادم آن جوان          
مــردی خــود را هــمــی‌کــرد او نــهــان
او بــــه حـــمـــام زنـــان دلـــاک بـــود          
در دغــا و حــیــلــه بــس چـالـاک بـود
ســـالـــهـــا مــی‌کــرد دلــاکــی و کــس          
بـــو نـــبـــرد از حــال و ســر آن هــوس»
چون زنان نازک نمودی صوت خویش     
می‌تراشیدی به سرعت پشم و ریش
زانـــــک صوت و صورتش زن‌وار بــــود          
«لــیــک شــهــوت کــامــل و بــیـدار بـود
چــادر و ســربــنــد پــوشــیـده و نـقـاب          
مـــرد شـــهـــوانـــی و در غــره شــبــاب»
می گذشت از پیش حمام آن زمان
ان حکیم خوشدل نیکو روان
دید یک زن وارد حمام شد
لیک او چون دیگران کی خام شد
گفت با خود این نه فیگور زن است
کی زنان را این لگن وین باسن است
آن حکیم آناتومی چون خوانده بود
راز صاحب حسن را دریافت زود
پس کمین کرد او در آنجا چون پلنگ
تا مچ او را بگیرد بی درنگ
چونکه از حمام خارج شد؛ چو برق
ضربتی با چوب زد بر روی فرق
برد صاحب حسن را در یک اتاق
بست دست و پایش و بازو و ساق
چند روزی او اسیرش داشت تا
ریش در آورد کم‌کم آن فتی
گفت از چه زن نمودی خویش را
رژ زدی و تیغ کردی ریش را
پس بگفت او این غلط کردم حکیم
بود از شهوت چنین فعل سقیم
گفت آخر کارِ ساده‌تر بکن
تور کن تو دختران را با سخن
چون توانی جذب آنها با زبان
زحمت از چه می‌دهی بر بازوان
پشتشان را از چه کیسه می‌کشی
گوش کن گر در پی آسایشی
با سخن گفتن بیفگنشان به بند
تا که آنان پشت تو کیسه کشند
چونکه صاحب‌حسن بشنید این سخن
گفت تو آتش زدی در جان من
هر چه گویی آن کنم، دیگر رها
می‌کنم دلاکی زن ای شها
پس حکیمش گفت تا فردا به شهر
توبه‌اش اعلام گرداند به جهر
توبه کرد او روز بعد و مردمان
جمله فهمیدند راز آن جوان
روزها بگذشت و او توفیق کم
داشت در تلبیس حتی یک صنم
با حکیم او گفت روزی: اوستاد
تو تمام حال ما دادی به باد
در کنارم بود صد زن لخت و عور
این زمان نبوَد یکی با ضرب و زور
هیچ کاری بر نمی‌آید ز حرف
از سخن گفتن نمی‌بندیم طرف
پول باید بهر تور دختران
خود تو همچون مولوی دفتر بخوان
گر سخنرانی کنی همچون سروش
کی رود کالای تو اینجا فروش
گر به حکمت چون فلاطونی به چشم
هیچ ناید ارزشش در حد پشم
پس حکیمش گفت اینک پُر شدی
گر بدی ارشد کنون دکتر شدی
اسم اعظم را کنون دریافتی
رسم این دنیای دون دریافتی
مرمرا ز اول غرض این بود تا
باز دارم مر ترا از این خطا
این زمان از دختران گشتی جدا
می‌شوی زین پس تو هم مرد خدا
چونکه صاحب حسن فهمید آن کلک
ترک گفتا من نخواهم آن نسک
کار نیکو کردن از پر کردن است 
دور من هم تو بدان صدها زن است
زان میان با حُسن و گفت و علم خویش
چند تن را خواهم آوردن به پیش
پس نشد نومید و افزون سعی کرد
تا نهایت شد موفق در نبرد
عاقبت چون خبره در این کار شد
سینه اش گنجینه اسرار شد
رازها دریافت اندر علم تور
در میان دختران افکند شور
در کف او مهره ماری نبود
او ز سعی خویش بهره برد و سود
الغرض ناکام شد در حیله اش
آن حکیم از بهر دادن توبه اش
لیک این شد ابتدای دوستی
چون دو مغزی در دل دو پوستی

  • ۹۱/۰۲/۰۹

نظرات (۹)

عنوان ناقص ماند
با همکاری مولوی
بود
هم اکنون فارغ شدم از خواندن این داستان شگفت، زبانم به ته حلقم چسبیده ...به مانند صرعیان شده ام .....حالم که خوب شد نظرم را مینویسم......


الله الله از این فتنه ها که در سر ماست.......
اگر احیانا کامنتهای آخر پست قبلی را نخوانده اید بد نیست شعر ک و من را در آنجا بخوانید
امیدوارم آن فتنه ها از ذهن مرتض بیرون برود
درود بر تو ای حکیم که این چنین زیبا ما را به یاد خاطرات قدیم انداختی...هی یادش به خیر....یادش به خیر دوران دلاکی.....

آفرین بر طبع تو آفرین.....حسادت ما را که حسابی بر انگیخته ای با روانی طبع...
قربانت مرتض جان
اینقدر تعریف نداشت
از بچه های دیگه خبری نیست!
چند روزی من نبودم در حضر
رفته بودم تا خراسان در سفر
لیک اکنون از پس این بازگشت
مانده‌ام حیران، دهانم باز گشت
بس شکر با شعر تر آمیخته
دیده‌ام این‌جا و جان آویخته!
داستان آشنایی دوستان
بس خوشایند است مثل بوستان
من ندانستم که مرتض، با وضوح
بوده دلّاک زنان همچون نصوح
یحتمل آن یک، مددکار عزیز
یا که شاید هم مجی، این بی‌پشیز
بوده خود جوحی که در آن داستان
خوانده‌ای مشروح احوالش چنان
کاو به سر چادر کشید و چاقچور
تا میان بانوان یابد حضور
...
نه مجی جان، از برای آن دو کس
داستانی دیگر است ای هم نفس
قصه را از پیش گفتن خوب نیست
قصه دانسته خود محبوب نیست
هر کسی را داستانی مستقل
باید و تعجیل را از سر بهل
بابا ما به چه ادمایی سر و کار داریم به خدا! این صاحب حسن که با این معصومیت نگاهش این در اومد. ظاهرا هر چه معصومیت بیشتر باشه دوز خطا بالاتر میره. خدا می دونه حکیم چی بوده. مرتض تو داستان گذشته حکیم رو روایت کن ببینم او چه لعبتی بوده. شاید هم بهتر باشه ک داستان گذشته دکتر رو بگه. انگار اون و سرگذشتت رو بیشتر می دونه. اطلاعات ما مربوط به چند سال اخیره
ممنون از نظر ج و دعوت ک و مرتض. ما که حسابمان پاک است و از محاسبه باکی نداریم
شاید چند روزی مراجعه نداشته باشم ولی شما هم چیزی بنویسید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی