داستان آشنایی چهار یار با یکدیگر و اضافه شدن ک به آنها (این داستان آشنایی حکیم با صاحب حسن) با همکا
شنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۴:۰۱ ق.ظ
بـود صاحب حسن مـردی در کرج
«بد ز دلــــاکــــی زن او را فـــرج
ریش خود میزد دمادم آن جوان
مــردی خــود را هــمــیکــرد او نــهــان
او بــــه حـــمـــام زنـــان دلـــاک بـــود
در دغــا و حــیــلــه بــس چـالـاک بـود
ســـالـــهـــا مــیکــرد دلــاکــی و کــس
بـــو نـــبـــرد از حــال و ســر آن هــوس»
چون زنان نازک نمودی صوت خویش
میتراشیدی به سرعت پشم و ریش
زانـــــک صوت و صورتش زنوار بــــود
«لــیــک شــهــوت کــامــل و بــیـدار بـود
چــادر و ســربــنــد پــوشــیـده و نـقـاب
مـــرد شـــهـــوانـــی و در غــره شــبــاب»
می گذشت از پیش حمام آن زمان
ان حکیم خوشدل نیکو روان
دید یک زن وارد حمام شد
لیک او چون دیگران کی خام شد
گفت با خود این نه فیگور زن است
کی زنان را این لگن وین باسن است
آن حکیم آناتومی چون خوانده بود
راز صاحب حسن را دریافت زود
پس کمین کرد او در آنجا چون پلنگ
تا مچ او را بگیرد بی درنگ
چونکه از حمام خارج شد؛ چو برق
ضربتی با چوب زد بر روی فرق
برد صاحب حسن را در یک اتاق
بست دست و پایش و بازو و ساق
چند روزی او اسیرش داشت تا
ریش در آورد کمکم آن فتی
گفت از چه زن نمودی خویش را
رژ زدی و تیغ کردی ریش را
پس بگفت او این غلط کردم حکیم
بود از شهوت چنین فعل سقیم
گفت آخر کارِ سادهتر بکن
تور کن تو دختران را با سخن
چون توانی جذب آنها با زبان
زحمت از چه میدهی بر بازوان
پشتشان را از چه کیسه میکشی
گوش کن گر در پی آسایشی
با سخن گفتن بیفگنشان به بند
تا که آنان پشت تو کیسه کشند
چونکه صاحبحسن بشنید این سخن
گفت تو آتش زدی در جان من
هر چه گویی آن کنم، دیگر رها
میکنم دلاکی زن ای شها
پس حکیمش گفت تا فردا به شهر
توبهاش اعلام گرداند به جهر
توبه کرد او روز بعد و مردمان
جمله فهمیدند راز آن جوان
روزها بگذشت و او توفیق کم
داشت در تلبیس حتی یک صنم
با حکیم او گفت روزی: اوستاد
تو تمام حال ما دادی به باد
در کنارم بود صد زن لخت و عور
این زمان نبوَد یکی با ضرب و زور
هیچ کاری بر نمیآید ز حرف
از سخن گفتن نمیبندیم طرف
پول باید بهر تور دختران
خود تو همچون مولوی دفتر بخوان
گر سخنرانی کنی همچون سروش
کی رود کالای تو اینجا فروش
گر به حکمت چون فلاطونی به چشم
هیچ ناید ارزشش در حد پشم
پس حکیمش گفت اینک پُر شدی
گر بدی ارشد کنون دکتر شدی
اسم اعظم را کنون دریافتی
رسم این دنیای دون دریافتی
مرمرا ز اول غرض این بود تا
باز دارم مر ترا از این خطا
این زمان از دختران گشتی جدا
میشوی زین پس تو هم مرد خدا
چونکه صاحب حسن فهمید آن کلک
ترک گفتا من نخواهم آن نسک
کار نیکو کردن از پر کردن است
دور من هم تو بدان صدها زن است
زان میان با حُسن و گفت و علم خویش
چند تن را خواهم آوردن به پیش
پس نشد نومید و افزون سعی کرد
تا نهایت شد موفق در نبرد
عاقبت چون خبره در این کار شد
سینه اش گنجینه اسرار شد
رازها دریافت اندر علم تور
در میان دختران افکند شور
در کف او مهره ماری نبود
او ز سعی خویش بهره برد و سود
الغرض ناکام شد در حیله اش
آن حکیم از بهر دادن توبه اش
لیک این شد ابتدای دوستی
چون دو مغزی در دل دو پوستی
- ۹۱/۰۲/۰۹
با همکاری مولوی
بود