داستان آشنایی چهار یار و ک (این قسمت آشنایی با کیمیاگر) (با همکاری مولوی)
«بــشــنــویــد ای دوســتـان ایـن داسـتـان
خــود حــقــیــقــت نـقـد حـال مـاسـت آن
بـــود شــاهــی در زمــانــی پــیــش ازیــن
مــلــک دنــیــا بـودش و هـم مـلـک دیـن
اتـــــفــــاقــــا شــــاه روزی شــــد ســــوار
بـــا خـــواص خـــویــش از بــهــر شــکــار
یـــک کـــنـــیــزک دیــد شــه بــر شــاهراه
شـــد غـــلـــام آن کـــنـــیــزک پــادشــاه
مـرغ جـانـش در قـفـس چـون مـیطـپـید
داد مــــال و آن کـــنـــیـــزک را خـــریـــد
چـــون خــریــد او را و بــرخــوردار شــد
آن کـــنـــیـــزک از قـــضـــا بـــیــمــار شــد
آن یــکــی خــر داشـت پـالـانـش نـبـود
یـــافــت پــالــان گــرگ خــر را در ربــود
آن کــنــیــزک از مــرض چــون مـوی شـد
چشم شه از اشک خون چون جوی شد
از قــضــا ســرکــنــگــبــیــن صــفـرا فـزود
روغـــن بـــادام خـــشــکــی مــینــمــود
از هــلــیــلــه قــبــض شــد اطـلـاق رفـت
آب آتـــش را مــدد شــد هــمــچــو نــفــت»
صد طبیب آورد و حالش شد بتر
شاه می کوبید از غصه به سر
چـونکه عـجز آن طبیبان دید شاه
از حکیم قصه ما خواست راه
«قـــصـــه رنــجــور و رنــجــوری بــخــوانــد
بــعـد از آن در پـیـش رنـجـورش نـشـانـد
رنـــگ روی و نــبــض و قــاروره بــدیــد
هــم عـلـامـاتـش هـم اسـبـابـش شـنـیـد
دیــــد از زاریــــش کــــو زار دلـــســـت
تــن خــوشــســت و او گـرفـتـار دلـسـت
عـــاشـــقـــی پـــیـــداســـت از زاری دل
نــیــســت بــیــمــاری چــو بــیـمـاری دل
عــلــت عــاشــق ز عــلــتــهــا جـداسـت
عــشــق اصــطــرلــاب اسـرار خـداسـت
نـرم نـرمـک گـفـت شـهـر تـو کـجـاست
کـه عـلـاج اهـل هـر شـهـری جـداست
وانــدر آن شــهــر از قـرابـت کـیـسـتـت
خـویـشـی و پـیـوسـتـگـی بـا چـیـسـتت
دســت بــر نـبـضـش نـهـاد و یـک بـیـک
بـــاز مـــیپـــرســـیــد از جــور فــلــک»
نــبــض او بــر حــال خـود بـد یکنواخت
چونکه نام یزد برد او رنگ باخت
نـبـض جـسـت و روی او شد همچو ماست
آن حکیم آموخت کو شهرش کجاست
داستان را کش نخواهم داد بیش
پرسش دیگر بیاورد او به پیش
الغرض فهمید کاندر شهر یزد
کیمیاگر هست و او بودش به نزد (یعنی به نزدش بود)
«بعد از آن برخاست و عزم شاه کرد
شـــاه را زان شـــمـــهای آگــاه کــرد
گــفــت تــدبـیـر آن بـود کـان مـرد را
حـــاضـــر آریـــم از پــی ایــن درد را
کیمیاگر را بـخـوان زان شـهـر دور
بــا زر و خــلــعــت بــده او را غـرور»
شـه فـرسـتـاد آن طـرف یـک دو رسول
تا که تطمیعش کنند از بهر پول
پس چنین گفتند او را کای عزیز
فن خود را دور در اینجا مریز
نـــک فـــلـــان شـــه از بــرای کیمیا
اخـــتـــیـــارت کـــرد برخیز و بیا
«ایـنـک ایـن خـلـعـت بـگیر و زر و سیم
چــون بــیــایــی خــاص بــاشـی و نـدیـم
مــرد مــال و خــلــعــت بــســیــار دیـد
-غــره شــد از شــهــر گرم خود بـریـد-
انــــدر آمــــد شـــادمـــان در راه مـــرد
بــیخــبـر کـان شـاه قـصـد جـانـش کـرد
پـس حـکـیـمـش گـفـت کای سلطان مه
آن کــنــیــزک را بــدیــن خــواجــه بـده
تــا کــنــیـزک در وصـالـش خـوش شـود
آب وصــــلـــش دفـــع آن آتـــش شـــود
شـــه بـــدو بــخــشــیــد آن مــه روی را
جـفـت کـرد آن هـر دو صحبت جوی را
مـــدت شـــش مــاه مــیرانــدنــد کــام
تــا بــه صــحــت آمــد آن دخــتـر تـمـام»
بعد از آن شه خواست گیرد جان او
کیمیاگر گر چه بد مهمان او
آن حکیم اما به این راضی نبود
چون به چشمش زندگی بازی نبود
کیمیاگر را چو دید این چند ماه
دید در اخلاق و دانش هست ماه
گفت با خود حیف باشد این قمر
سر ببازد از برای این قدر
پس به شه گفت او ببخشاش از کرم
من خودم این کار را سامان دهم
میکنم کاری رسی تو به کنیز
زنده ماند در کنارش آن عزیز
شاه گفتا زودتر تدبیر خویش
پیش بر چون این دلم شد ریش ریش
پس به پیش کیمیاگر رفت و گفت
کاز حکیمان پند میباید شنفت
کاسبی خوب است اما ای پسر
کاسبی کن تو به کاری پرثمر
از حقیقت مگذر اندر کسب مال
تو طلب کن برکت از کسبی حلال
هیچکس درکیمیا سودی ندید
رو کن ای مشتی به یک کار مفید
کیمیاگر گفت ما با این خوشیم
بیش از آنکه ظن تو شد باهشیم
از خزانه بودجه گیرم بسی
کو نظارت جان من کو بررسی
کس نمیپرسد که مس زر کردهای؟
حاصلی از کار خود آوردهای؟
او نمیدانست کاین مکر شه است
و حکیم از جیله وی آگه است
گفت با او آن حکیم پاکدل
که نباشی تو از این کارت خجل؟
میخوری تو پول بیتالمال را
میکنی تو عشق را و حال را
در قیامت چون قضاوت میشود
چوب اندر آستینت میرود
نیک میدانی که دنیا کوته است
مثل تو خوشفکر را کی این ره است
کیمیاگر گفت من نادم شدم
بر خطای کار خود عالم شدم
تو بگو من چه کنم ای مرد حق
که شدم بیزار جانا زان سبق
گفت رو ای جان پژوهش کن که پول
همچو باران میکند بر تو نزول
طرحها میگیر و میگیر اعتبار
بهتر از این نیست جانا هیچ کار
چون شنید این کیمیاگر گفت من
زود استعفا دهم ای ممتحن
داد استعفا، پژوهشگر بشد
کرد او آغاز تحقیقات خود
مدتی بگرفت طرح و کار کرد
دقت اندر کار خود بسیار کرد
شاخه زرین به پیش طرح او
از خجالت رفت اندر گل فرو
کار او چون کِشت آبی و چو دِیم
بود آثار فوکو و دورکیم
بس پژوهش کرد آنجا چون گیدنز
بر امید خانه و ماشین بنز
داشت امید او که پولی بیشتر
در کَفَش آید ز کار پیشتر
بر چنین امید بود او بی خبر
که حکیم از عمد دادستش ضرر
چونکه طرح خویش پیش شاه برد
شه نفهمید و به دیوانش سپرد
سر دواندندش همه دیوانیان
او چو توپی غلط میخورد آن میان
مختصر پولی به او دادند و باز
گشت دستانش ز پاها تر دراز (یعنی درازتر به ضرورت قافیه)
صد پژوهش کرد و آخر هیچ سود
اندرآن آثار تحقیقی نبود
چونکه وضع اقتصادیش خراب
شد کنیزک سرد شد با آن جناب
اندک اندک عشق در قلبش بمرد
خیر عشق و عاشقی را نیز خورد
چون کنیزک دید کو گشته فقیر
بازگشت او عاقبت پیش امیر
کیمیاگر چون چنین دید از غضب
خواستش گیرد به باد فحش و سب (یعنی حکیم را)
روز دیگر دیدش و گفت ای کلک
چون تو را دیدم زمینم زد فلک
هم کنیزک رفت از دست ای حکیم
پول و شغل سابقم هم گشت جیم
من گمان بردم که حرفت هست پند
خود کشیدی زندگی ام را به گند
چوب اندر آستین تو کرده ای
بر سرم بین چه بلا آورده ای
چون حکیم اینها از او بشنید گفت
کیمیاگر جان تو کم زن حرف مفت
گر بدانستی چه کردم در حقت
صبح تا شب شکر می کردی فقط
من ترا از دست شه دادم نجات
ورنه اکنون گشته بودی کیش و مات
دعوت شه بود بهر آن کنیز
فن تو در چشم او قدر پشیز
خواست تا جانت بگیرد بهر آن
من چنین کردم نمیری ای جوان
دخترک چون مفلسی تو بدید
عشق تو فی الفور از قلبش پرید
رفت در آغوش آن شه دخترک
لایق آن بود رفته به درک
حد تو نشناخت آن تعطیل مخ
کو بجای مغز در سر داشت پخ
عشقهایی کز پی پولی بود
عشق نبود میل معمولی بود
کیمیاگر چونکه اینها را شنید
گریه ای کرد و در آغوشش پرید
گفت ای مشتی مرا تو عفو کن
چند گفتم گر مزخرف من سخن
زندگیم را چو مدیون تو ام
تا که دارم عمر ممنون تو ام
پس حکیمش گفت این قابل نداشت
دعوتم کن در عوض ناهار و چاشت
گفت حتما بخت اگر یاری کند
کیمیاگر میهمانداری کند
یعد از با آن با صاحب حسن آشنا
کردش و گفتا که من اصحابنا
اینچنین بود ابتدای دوستی
چون سه مغزی در دل سه پوستی
- ۹۱/۰۲/۲۰
از خجالت من چه سان بیرون زنم
زبانم یاری نمیکنه که نظر درخوری بدم، دیگه چه برسه به قوّت شاعره!
... ای حکیم الهی ما! هوش از سرم رفت با خواندن این داستان آشنایی. از فوقالعاده یه چیزی اونورتره. شاهکاره به جان خودم. مولوی باید به این همکاری افتخار کنه.
سفرنامهی کذایی من آماده بود و میخواستم دیروز پست کنم که با دیدن این پست مدهوش شدم. به احترام این مثنوی قوی تا چند روز صبر میکنم و بعد میگذارمش. اینقدر داستان و شعرت معرکه است، که واقعاً حدّاقل یه روز باید میگذشت تا بتونم چیزی به عنوان کامنت بنویسم. حقّا که عالی بود و بیش از عالی.