خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

سفرنامچه‌ی خراسان

يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۴:۳۷ ق.ظ

ظهر روز دوشنبه چهارم اردیبهشت به اتّفاق همسرم حرکت کردیم به سوی خراسان و به مقصد مشهد. تفریح‌کنان می‌رفتیم و هر از چندی توقّف می‌کردیم. جادّه دو طرفه و نه‌چندان مطلوب بود؛ کم‌عرض و با آسفالتی فرسوده که حتّی از همان ابتدای جادّه‌ی طبس، بخشی از آن در دست تعمیر و بازسازی بود. دو طرف جادّه تا چشم کار می‌کرد بیابان بود با تعدادی کوه کم‌ارتفاع در افق دور دست که البته به لطف باران‌های بهاری نسبتاً زیاد امسال چندان بی‌آب و علف نبود و البته هر چه جلوتر می‌رفتیم و به خرانق نزدیک‌تر می‌شدیم، کوه‌های کم‌ارتفاع را نزدیک‌تر می‌دیدیم. در طول مسیر مرتّباً تابلوهای «خطر برخورد با شتر» در کنار جادّه بود و چندجایی هم تعدادی شتر در بیابان‌های اطراف جادّه دیدیم که مشغول چریدن بودند. برای همسرم سؤال پیش آمده بود که مگر این شترها بی‌صاحب‌اند و ساربانی‌ـ چیزی ندارند! چند کیلومتری که گذشتیم باز چند شتر دیدیم و البته این بار مردی موتورسوار هم بود که پاسخ آن سؤال را می‌داد!

ساغند اوّلین جایی بود که ایستادیم و در سایه‌ی امام‌زاده‌ی آن کمی استراحت کردیم. دوباره حرکت کردیم و چشم به راه دوختیم. غروب آفتاب نزدیک‌تر می‌شد و با گذر از رباط پشت بادام، کم‌کم به طبس نزدیک می‌شدیم. بیش از صد کیلومتر مانده به طبس، همان صحرای معروفی است که در آن نظامیان آمریکایی در سال 1359 توفان‌گیر شده بودند و حالا سال‌هاست که تکّه‌پاره‌هایی از هواپیما یا چرخ‌بال سقوط کرده‌شان را در آ‌ن‌جا قرار داده‌اند و در کنار جادّه هم تابلوهایی با مضمون «محلّ سقوط هواپیمای آمریکایی» به آن اشاره می‌کنند. به شکرانه‌ی آن حادثه، حتّی مسجدی بین راهی در همان حوالی ساخته‌اند به نام «مسجد شکر».

هوا گرگ‌ومیش بود که به طبس رسیدیم. همچنان‌که به این شهر نزدیک می‌شدیم، در دو طرف جادّه درخت‌ها و باغ‌های خرما دیده می‌شد که چشم‌اندازی زیبا داشت و همسرم از دیدن این منظره به وجد آمده بود. زمین‌های کشاورزی اطراف سیراب به نظر می‌رسید و نشان از سیل بهاری هفته‌ی پیش طبس می‌داد. برای استراحت به امام‌زاده‌ی معروف آن (حسین ابن موسی) رفتیم که در ابتدای شهر و در کنار جادّه بود.

شب را همان‌جا اتراق کردیم و در محوّطه‌ی مجاور امام‌زاده، پارکی به نام «باغ رضوان» بود که در آن‌جا بساط پهن کردیم، شام خوردیم و چادر زدیم برای خوابیدن. این باغ رضوان پارک یا فضای سبزی محصور بود که بعد متوجّه شدیم وابسته به سازمان آرامستان یا گورستان این شهر است؛ چیزی در مایه‌ی سازمان بهشت زهرای تهران! (ظاهراً هر شهری عنوانی خاص برای این مورد دارد؛ خلد برین در یزد، باغ رضوان در اصفهان و ...). در واقع وقتی به سرویس بهداشتی گوشه‌ی آن رفتیم،‌ در کنار آن سالنی بود که از شواهد بر می‌آمد غسّال‌خانه یا مرده‌شوی‌خانه باشد؛ جمعی زن و مرد عزادار در اطراف و ماشین نعش‌کش در بیرون. همسرم پس از فهمیدن موضوع، با شوخی آمیخته به جدّی، کمی نگران شده بود که نکند این‌جا قبرستان باشد و بیا برویم جای دیگر. خیالش را راحت کردم که چیزی نیست، این‌جا پارک مناسب و امنی است و نشان دادن چند خانواده‌ی دیگر که مثل ما چادر زده و شب ماندنی بودند، قوّت قلبش شد. هوا فوق‌العاده ملایم و مطبوع بود و نسیم بهاری آن شب جان می‌داد برای خوابیدن در چادر. آن‌قدر خسته بودیم که به سرعت خوابمان برد.

فردا صبح زود، ساعت پنج، بیدار شدیم و به راه افتادیم. فرصت زیادی نداشتیم تا به دیدن باغ گلشن معروف طبس برویم. برای همین به سمت عشق‌آباد و بعد بردسکن حرکت کردیم. چون این مسیر، راه اصلی طبس‌ـ مشهد نبود، جادّه‌اش خلوت‌تر و البته خراب‌تر از قبل بود. در عشق‌آباد که شهر کوچکی است بنزین زدیم و بیش از یک ساعت بعد به بردسکن نزدیک شدیم. نزدیک شهر پلیس راه با ماشین ایستاده بود و مرتّب به ماشین‌ها ایست می‌داد. به ما هم اشاره‌ای کرد، ولی خیلی مشخّص نبود که با ما بود یا ماشین جلویی. برای همین سرعت را کم کردم، ولی با نگه داشتن ماشین جلویی به حرکت ادامه دادم. باز در آینه دیدم اشاره می‌کند که یعنی «کجا؟!» ایست کامل کردم. دیدم دارد به همان ماشین گیر می‌دهد. باز حرکت کردم و باز پلیس شروع کرد به دست تکان دادن از راه دور. این بار توقّف کردم و با دنده عقب به سمت پلیس برگشتم که او هم به سوی ما آمد. سلامی کرد و مدارک ماشین و گواهی‌نامه‌ی رانندگی از ما خواست. نشان دادیم و پرسیدم «مشکلی پیش آمده؟». شاکی شده بود که خانم کمربند نبسته و به ایست پلیس هم که توجّه نمی‌کنید! همسرم، که کمربند بسته بود از این اتّهام داشت عصبانی می‌شد. در واقع گه‌گاه برای کم کردن فشار کمربند، گوشه‌ی بالایی آن را کشیده، با دست نگه می‌داشت و از قضا این کار را زمان رد شدن از جلوی پلیس هم انجام داده بود و آن‌ها هم خیال کرده بودند که کمربند ایمنی را نبسته و حالا خواسته جلوی پلیس و برای گول زدن آنها با دست آن را موقّتاً نگه دارد! با این همه پلیس خوش‌برخوردی بود و با توضیح ما قانع شده و شروع کرد به شوخ‌طبعی و با لهجه‌ی شیرین خراسانی تأکید می‌کرد که «مُو شوخ‌طبع اُم»! در ضمن خیرخواهانه منّت هم سرمان گذاشت که چراغ ترمز سمت راست ماشین کار نمی‌کند و برای همین می‌توانسته تا 15000 تومان جریمه بنویسد و جریمه‌اش در شب دو برابر است. از او تشکّر کردم و بعداً ‌سر فرصت به چراغ ترمز که گه‌گاه قطعی داشت ور رفتم تا درست شد. ساعت نه‌ونیم صبح، در یکی از پارک‌های بردسکن صبحانه خوردیم و بعد از پر کردن باک گاز راهی کاشمر شدیم.

جادّه‌ی بردسکن‌ـ کاشمر چنان درب‌وداغان بود که «صد رحمت‌گویان» (نسبت به جادّه‌ی قبلی!) طی آن مرحله کردیم. از حیث ناهمواری و چاله‌ـ چوله بعید نیست که رکورددار جادّه‌های ایران و بلکه هم دنیا باشد! آثاری از سیلاب‌های روزهای قبل هنوز در اطراف جادّه دیده می‌شد و پستی و بلندی‌های مکرّر جادّه در واقع به نوعی مسیر سیلاب بود و حتّی در چند جا تابلوی خطر برخورد با سیل هم نصب کرده بودند. به هر طریق گذشتیم و  به کاشمر نزدیک شدیم. نرسیده به کاشمر جادّه کمی بهتر شد و البته با تابلوی کنترل سرعت و یکی دو دوربین ثبت تخلّفات علَم شده در ادامه‌ی مسیر! خلاصه به کاشمر رسیدیم.

تابلوهای راهنمای مسیر در کاشمر ضعیف بود و عمدتاً مسیر مشهد را (از تربت حیدریه) نشان می‌داد. امّا من می‌خواستم از نیشابور برویم و البته به اشتیاق زیارت حضرت خیّام. با پرس‌وجو بالاخره پیدا کردیم. در ابتدای مسیر کاشمرـ نیشابور، امام‌زاده‌ای بود به نام سیّد مرتضی. در کنار آن به اندازه‌ی بستنی خوردن استراحت کردیم. حدود چهل کیلومتر ابتدای مسیر کوهستانی بود و فوق‌العاده چشم‌نواز؛ درخت‌ها و بویژه بیدهای مجنون سرسبز دو طرف مسیر را به زیبایی تمام آراسته بودند و در پاره‌هایی از مسیر رودخانه‌ی کوچکی نیز پیدا بود که برخی مردم در کنار آن برای تفریح اتراق کرده بودند.

جادّه‌ی نیشابور نسبتاً‌ خلوت بود و البته سوای پیچ‌وخم کوه‌وکمر، انصافاً کیفیت بهتری نسبت به جادّه‌های قبلی داشت. به هر حال پس از عبور از کنار چند آبادی و شهر کوچک عشق‌آباد (دومین عشق‌آباد در این مسیر)، از ظهر گذشته بود که به نیشابور رسیدیم. همسرم خسته شده و به دلیل این‌که من فقط به خاطر رفتن به نیشابور راه را دور کرده بودم، ناراحت بود. بحث جانانه‌ای در این باب کردیم و برای چاشنی‌اش کبابی گرفتیم و در یکی از پارک‌های زیبای شهر نیشابور ناهار خوردیم که بعد از خستگی راه حسابی چسبید. پس از نماز و کمی استراحت در همان پارک، برای دیدن آرامگاه خیّام و عطّار آماده شدیم که هر دو در محلّه‌ای حاشیه‌ای به نام شادیاخ قرار داشتند. اوّل به دیدار شیخ فرید‌الدّین رفتیم. جای با صفایی بود؛ در میان فضایی سبز از گل و بوته و درخت، بقعه‌ای با گنبد فیروزه‌ای بود که قبر عطّار در آن قرار داشت. در سمت راست ورودی محوّطه و قبل از رسیدن به مقبره‌ی عطّار، آرامگاه کمال‌الملک، نقّاش مشهور دوره‌ی قاجار، با معماری زیبایی بنا شده بود. در محوّطه همچنین یک کتاب‌فروشی با نام «هفت شهر عشق»، یک غرفه‌ی فروش فیروزه‌ی نیشابور و یک غرفه‌ی عکس فوری دیده می‌شد. نیم‌ساعتی آن‌جا بودیم و اگر فرصت داشتیم، بیش از این جا داشت که بمانیم. دلم برای دیدار خیّام آرام و قرار نداشت. فاصله‌ی کمی میان آرامگاه این دو شاعر بود و خیلی سریع به آن‌جا رسیدیم. اشتیاق زیادی داشتم و از کاشمر تا نیشابور، با پخش‌صوت ماشین به رباعیات خیّام با صدای شاملو و شجریان گوش می‌دادم. از همان بیرون ورودی، نماد معماری پیچ‌درپیچ آرامگاه پیدا بود که در انتهای محوّطه‌ی مستطیل و در کنار درخت‌های بلند بسیار زیبا و دل‌انگیز می‌نمود. سر از پا نمی‌شناختم و ضمن گرفتن عکس به آرامگاه نزدیک می‌شدیم. تعدادی پسر بچه اطراف آن مشغول بازی و جست‌وخیز بودند. سنگ قبر خیّام هم برایم جالب بود؛ به جای مستطیل، چند ضلعی بود. لحظاتی کنار گور این مرد بزرگ با احترام و اندیشه نشستم. یک رباعی که جرقّه‌اش از بین راه (شاید از بردسکن) به ذهنم آمده بود و همسرم یادداشت کرد، حالا دیگر تکمیل شده بود:

از یزد به شوق تا نشابور شدم

هم‌صحبت خیّام لب گور شدم

«دردا و ندامتا که تا چشم زدم»

زان خاک گهربار بسی دور شدم

هنگام رفتن، بیت اوّل رباعی دیگری نیز از ذهن گذشت که بعداً تکمیل کردم:

خیّام به آن فکر بلندت نازم

وآن طبع لطیف و شعر قندت نازم

با حرف و سخن چه خوش ربودی دل‌ها

خواهم که به لطف آن کمندت نازم

در کنار آرامگاه خیّام، زیارتگاهی نیز به نام امام‌زاده محروق قرار داشت که کاشی‌کاری بنای آن جدید و نسبتاً چشم‌گیر بود. به هر صورت، با افسوس از نداشتن فرصت زیاد، از آرامگاه خیّام رفتیم تا زودتر به مشهد برسیم و هتل رزرو شده از دستمان نرود. باک گاز ماشین را پر کردیم و به راه ادامه دادیم. خوشبختانه مسیر نیشابورـ مشهد کمربندی و بخشی هم آزادراه بود. حدود یک ساعت مانده به غروب به مشهد رسیدیم و در خیابان‌ها با نقشه به دنبال هتل بودیم. یک طرفه بودن برخی خیابان‌ها کمی پیدا کردن را سخت می‌کرد، امّا بالاخره با نیم‌ساعت چرخیدن در چند خیابان آن را پیدا کردیم. ورود ما به مشهد همان و باریدن باران بهاری همان. تا سر شب شاید بیش از یک ساعت باران نسبتاً پر و پیمانی بارید و تقریباً سه روزی که ما در مشهد بودیم هر روز هوا ابری یا بارانی بود. به همین خاطر در این چند روز فقط توانستیم به زیارت حرم امام رضا(ع) برویم. حرم نسبت به چند سال پیش که رفته بودیم، تغییر چندانی نکرده بود و همان تکمیل ساخت‌وساز نمای بناهای چهار گوشه‌ی صحن جامع رضوی در دست اقدام بود. ورود به حرم علی ابن موسی و زیارت آن از زمان کودکی برایم حسّی غریب و معنوی داشته و دارد. خاطرات اردوهای زمان مدرسه برایم زنده می‌شد. هم من و هم همسرم دوستانی مشهدی داشتیم که از همکلاسان سابق ما بودند و با آن‌ها هم قراری گذاشتیم و دیداری تازه کردیم.

بازدید از کتابخانه‌ی آستان قدس، از سال‌ها پیش برای من جذبه‌ای گریزناپذیر دارد و بنابراین جزوی از زیارت کردن من است! حتّی دو روز صبحانه را هم در کافه‌تریای کتابخانه صرف کردیم. عدسی‌های آن حرف ندارد!

سه روز به سرعت سپری شد و جمعه ظهر به عزم بازگشت حرکت کردیم، امّا این بار از مسیر اصلی؛ تربت‌حیدریه ـ فردوس ـ بشرویه ـ طبس ـ‌ یزد. قبل از تربت حیدریه باران پشت‌داری گرفت که تا موقع خروج از این شهر همچنان تند و دانه‌درشت می‌بارید، به طوری که در یک جا به موازات جادّه سیلاب کمی به راه افتاده بود. در باغ دلگشای شهر فردوس برای ناهار ایستادیم و شب به طبس رسیدیم. در همان پارک «باغ رضوان» خوابیدیم  و صبح زود به سمت یزد بازگشتیم.

  • ۹۱/۰۲/۲۴

نظرات (۱۳)

سفرنامه مختصر و مفیدی است. اسم بعضی جاها را اولین بار می شنوم. مثل بشرویه. ضمنا امیدوارم که در حین آن بحث بر سر طولانی شدن مسیر گوشمالی نشده باشی! ظاهرا اوضاع مالی هم بر وفق مراد هست که ماشینت بنزین سوزه فقط. اما برخلاف مجی و با عرض تاسف من هر بار که به زیارت رفتم هیچ حال و هوای خاصی بهم دست نمی دهد. علتش را هم نیم دانم. انقدر برایم عادی است که گاهی به خودم شک می کنم. راستی نگفتی چرا شترها بی ساربان در بیابان ها رها شده اند؟!
خیلی عالی بود البته من شدیدا از جاده های کویری بدم می آید تصور چندین ساعت کنار کویر رانندگی کردن ازارم می دهد اطلاعات خوبی از سفرنامه ات بدست آوردم به یاد سفرنامه ناصرخسرو افتادم رباعی هایت هم قشنگ بود خیلی ممنونم که نوار طنز نویسی مرا موقتا قطع کردی چون به هر حال یک روز قطع می شود و باید جدی بنویسم و بنویسیم
افشین خیلی جالب کامنت زده شترها را نگفتی و من هم فهمیدم که ماشینت دوگانه سوز نیست و این البته به علت آن است که بنزین آزاد زدن خیلی به تو فشار نمی آورد
ممنون از افشین و دکتر که قابل دونستید این مطلب رو.
امّا با عرض پوزش، مثل این‌که هر دو بزخوان کرده‌اید سفرنامه رو رفته پی کارش! بر گردید و ببینید که کجاها گاز ماشین رو پر کرده‌ام! دیدید؟! دوباره برگردید و اگر ندیدید باز هم برگردید! البته می‌تونید توی متن کلمه‌ی گاز رو هم جستجو کنید و سریع‌تر ببینید! همین رو می‌خواستید که خجالت‌زده و شرمنده بشید؟! حالا ماشین بنده دوگانه‌سوز هست یا خیر؟! حاشا که یک لیتر بنزین آزاد زده باشم! این از این.
امّا در مورد شترها. نمی‌دونم یعنی متوجّه نشدید که اون مرد موتورسوار چه نقشی داشته؟ ای بابا! خب معلومه دیگه. شاید باید اشاره می‌کردم که موتورش خاص بود (توی مایه‌های ایژ و اینا!) و راسّ کار شتربانی توی بیابون!
باز هم ممنون از لطف شما

در ضمن بنده غلط بکنم که نوار طنزنویسی کسی را موقّتاً قطع بکنم. شما همچنان ادامه بدهید. این نهضت ادامه دارد و ما هم همه با هم، همه با وحدت کلمه پایه هستیم.
مجی جان هنوز مطلبت را نخواندعه ام چون مثل بعضی ها انقدر بی شخصیت نیستم که مطلبت بز خون کنم داداش....!!

هر وقت خوندم سریع نقطه نظراتمو میگم...!
گویا که دوبار در صف گاز شدی
در بحث شتر در پی یک راز شدی
وقتی موتوری در آن بیابان دیدی
واقف شده، خرسند و سر افراز شدی
.....................................
آندم که کمربند تو را بنده نمود
ترمز به چراغ خویش شرمنده نمود
آن مرد هم از خیر جریمه بگذشت
با شوخی و ظنز خود بسی خنده نمود
..........................................
گفتی ز رفیق مشهدی، کم گفتی!!
کوتاه و سریع و گنگ و مبهم گفتی
معلوم نشد که چند دیدار و کجا!
قدری گذرا، کوته و درهم گفتی
ای ک تو ز شعر بس شرار انگیزی
حالی تو ز نظم خود گهر می‌ریزی
در پیش تو انداخته‌ام لنگ بسی
الحق که پدیده‌ای، فرا شاندیزی!
................................................
ای کاش که کاف گفتی از خود یک قدر
تا قدر همی بیند و بنشیند بر صدر
از نام و نشان خود هلالی بنمود
دل را بربود، تا چه سازد در بدر!!
احسنت احسنت

توصیف به غایت زیبا

پهلو می زد به جلال در تک نگاری
ممنون مرتض جان
البته فکر نمی‌کنم از این خبرا هم بوده باشه، ولی به هر حال از نظر لطفت ممنون‌ام.
به جان خودم بزخونی نکردم. سعی کردم با حوصله بخونم. ولی من در حین خواندن به این فکر می کردم که طرف ماشین گازسوز نداره و بنزینیه! همین باعث شد در مورد بنزین بگم دیگه!
نومید شدم ز نقد تو پاک مجی
کپسول برای گاز نه باک مجی
بزخوان ننموده ام سفرنامه تو
تو منشأ این خطا شدی. کاک مجی!
----
مشتی وقتید نوشتی باک گاز آدم ناخودآگاه ذهنش به سمت بنزین میره
هم باک درست باشد و هم کپسول
ملّا نقطی شدی ای شنگول!
بزخوانی خود حواله‌ی من کردی
نقدم بپذیر کان بود چون شاغول!



شاهد حرف بنده هم این‌که افشین عذر مشابه نیاورده. وانگهی در خیلی از جایگاه‌های گاز هم دو صف درست کرده‌اند بر اساس سمت قرار گرفتن درب باک گاز!
عارف باش مشتی!
ممنون که با رباعی و طنز جواب دادی و چنان حال اومدم که تقریباً در دم طنز ـ رباعی بالا متولّد شد!!
اول تقدیری از رباعیات ک

از بس که رباعی تو عالی شد ک
اشعار حقیر ماستمالی شد ک
با خواندن شعرهای پر مایه تو
دیدی که مجی ما چه حالی شد ک؟
  • اشکان دانلود
  • سلام وب بسیار زیبا و قشنگی داری خوشحال می شوم اگر به من سر بزنی منتظرتم
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی