خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

بی صله

يكشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۱، ۰۳:۱۶ ب.ظ
زندگی کردم به عمر خود دو سال

 مابقی خود چیست جز وزر و وبال

 تا دم مرگ از دلم کی رفتنی است

 شرح آن ایام خوش ناگفتنی است

 حس و حال مولوی درهحر شمس

را بخوبی میکنم ای دوست لمس

 حال من را در نیابد مرتضی

 او ز یار خود نگردیده جدا

 دختری می آید و خوش میرود

 حال او با دیگری خوش میشود

 حال من را کی مجی احساس کرد

 کس به شهری گرم دارد آه سرد؟

 در هوای خشک و بی باران آن

 اشک میبارد ز چشم مردمان؟

 حال من را در نمی یابد فشن

 گر چه چون روح است من را در بدن

 زنده است او من چو مرغ بسملم

 مانده ام تنهای تنها با دلم

ک مرا هرگز ندیده هیچ امید

 نیست بر دیده چه آید از ندید

 لیکن او چون من شناسد ابر را

 دیده خالی لیک پر گل قبر را

 زیر باران خیس گشته موی او

 حمله برده صبحها مه سوی او

 لیک آیا عصر میگیرد دلش

 یا شده تهرانی و پر غل و غش

 آن دو سال خوب نابرگشتنی است

 زنده بودم زنده اما مردنی است

بیست بودم با تو اما واقعا

 دو تو بودی افشنا و صفر من

  • ۹۱/۰۷/۱۶

نظرات (۱۱)

این آن مدحی است که به عنوان جایزه مسابقه جای خالی بازی ایران و لبنان به فشن قولش را داده بودم
جامه ها باید درید.....
ای کاش مرتض میگفت که از چه باید جامه درید شاید با دیدن نظر آقای حاتمی
ممنونم از زحمتی که کشیدی مرتض جان
ای کاش من هم افشین بودم ............................
دکتر جان با کامنت آخر پست قبلی هم اساسی و امیرکبیروار ما رو شرمنده کردی! شعر فوق‌العاده زیبایی بود. امیدوارم که بی‌صله‌ی من به همون مقدار نباشه و قولی که دادی رو در حقّ من به جا بیاری.

مرتض جان طول نقطه‌چین‌هات کوتاه شده داداش ........................................................................................................................
مجی جان من که همیشه مادح الرفقا هستم آن مد در نظرات پست قبل را به عنوان پیش قسط بپذیر
جان مرتض جامه ها باید درید
سر به کوهستان نهاد و دل برید
خشت خشت خشتکتان باید درید
سوی سروستان مراد عاشقان باید دوید
سر به زیر و گوش بر مولا نهاد
در جوار رحمتش، ماوا نهاد
واعظ شهر سخن بر منبر است
یک و سر تن از همه بالاتر است
نکته ها دارد کلامش نغز و مغز
گفته ها دارد پر از صد راز و رمز
در برش صد مرشد بیدار و مست
گرم بحث و فحص با استاد هست
من بسی خوشبخت بودم آن دو سال
همدم استاد فن در هر دو حال
روزها مشاء و در زیر درخت
شامگاهان هم سخن بر روی تخت
گر نبودی آن دو سال پر بهار
هیچ از افشن نماندی یادگار
هر چه دارم در سخن مدیون توست
هم زبان و دین و حکمت نون توست ( منظور از نون همان محصول و نتیجه است)
من شمول من علمنی گشته ام ( منظور همان حدیث"هر کسی سحنی به من بیاموزد...." هست. جوری بخوانید وزن دربیاد دیگه)
بنده ی یک عمر مشتی گشته ام
نی توانم کرد جبران محنت استاد را
قطره ناچیز است دریای در استاد را ( در= مروارید)
باز ای باران ببار
بر تمام صفحه های زندگیم
بر طلوع اولین دلدادگیم
شقشقه شد از گلوی تو هدر
بیخود از خود گشتی ای جانِ پسر
مدح تو گفتم جوابش مدح نیست
دوستت شایسته جز قدح نیست
آنچه گفتم بی تعارف بود و ناب
وصف بودن در حضور آن جناب
این زبان حال من بود و نه مدح
از درون جوشید بی تعدیل و جرح
از افشن میخواهم درباره معنای دریدن خشتک در بیت دوم شعرش. توضیح دهد
قرار بود که جامه بدرانیم و نه خشتک را
همچنین چرا گفته خشتکتان و نه خشتکمان. این تبعیض بی انصافی است
احسنت بر افشین و چنین شقشقه‌هایش
....................................................

حقیقتاً شارحان عارف باید در معانی این خشتک دریدن کتاب‌ها بنگارند .......................
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی