بی صله
مابقی خود چیست جز وزر و وبال
تا دم مرگ از دلم کی رفتنی است
شرح آن ایام خوش ناگفتنی است
حس و حال مولوی درهحر شمس
را بخوبی میکنم ای دوست لمس
حال من را در نیابد مرتضی
او ز یار خود نگردیده جدا
دختری می آید و خوش میرود
حال او با دیگری خوش میشود
حال من را کی مجی احساس کرد
کس به شهری گرم دارد آه سرد؟
در هوای خشک و بی باران آن
اشک میبارد ز چشم مردمان؟
حال من را در نمی یابد فشن
گر چه چون روح است من را در بدن
زنده است او من چو مرغ بسملم
مانده ام تنهای تنها با دلم
ک مرا هرگز ندیده هیچ امید
نیست بر دیده چه آید از ندید
لیکن او چون من شناسد ابر را
دیده خالی لیک پر گل قبر را
زیر باران خیس گشته موی او
حمله برده صبحها مه سوی او
لیک آیا عصر میگیرد دلش
یا شده تهرانی و پر غل و غش
آن دو سال خوب نابرگشتنی است
زنده بودم زنده اما مردنی است
بیست بودم با تو اما واقعا
دو تو بودی افشنا و صفر من
- ۹۱/۰۷/۱۶