سپاس با تاخیر
به تهران رفته بودم مدتی پیش
که تا گوشی خرم از بابت خویش
بدیدم از شلوغی دنده نرم است
هوا بس ناجوانمردانه گرم است
تو گویی یزد بود آنجا نه تهران
نه بلکه یزد پیشش بود مهران
به پیشانی چو دستم را کشیدم
بسی دوده به روی دست دیدم
زدم زنگی به مرتض تا که با او
به بازار علاءالدین کنم رو
بدیدم پیش دانشگاه او را
که ابیض کرده چندین خال مو را
سحر کرده طلوع از گیجگاهش
بسان هاله دور روی ماهش
اگر چه شمع و نور آن سپیدست
کجا پروانه از دورش پریدست؟
وگر اسپید گردد بر سرش مو
چه غم؟ چون جوجه اردک میشود قو
ملاحت چون به او دادست ایزد
نگردد زشت ور مویش بریزد
بپرسیدم چو تنها بود مرتض
کجا شد قرمزی لب، کو قرا گؤز؟ (ترکی تلفظ شود)
بگفتا دیگرستم فرد و تنها
مگو دیگر زدخترها و زنها
چو از چشمان خود برداشت رِیبَن
بدیدم نیست او آن مرتض من
یکی در پختگی چون کلهپاچه
شده رسمی ز کله تا به پاچه
نپوشیده دگر تیشرت چسبان
شده کوتاهمو کوتاه ناخان (به ضرورت قافیه)
گرفته رنگ پی اچ دی تماما
ز فرق سر گرفته تا به دامن (این شعر مال قبل از قبولی اوست به پیشبینی دقت کنید!)
کلاسش گر چه رفته رو به بالا
رفیقان را ز یاد او برده؟ لا، لا
از او بامعرفتتر کی توان یافت
که مَد از زَدْمْ خود را ناتوان یافت (مد=مادر دهر و زدم= زادن دوباره مرتض)
همیشه وقت دارد بهر یاران
چه باشد انتظار از ابر، باران
اگر گویی بیا با من جهنم
بیاید با کمال میل و بی غم
کجا مرتض به پیش یار دیرین کند
یادی ز لیلی و ز شیرین
چو دارد در کنارش دوستان را
چه کاری باشدش با ویس و عذرا
سه ساعت در کنارش چونکه بودم
شلوغی کم شد و آلودگی کم
هوا شد ناگهان پاک و بهاری
زبه هر سو خوشگلی و خوشنگاری
همه جا مهربان گوشیفروشان
شده موبایلها بسیار ارزان
خلاصه گوشیای زانجا خریدم
کنارش مرتضی را نیز دیدم
شعر مرتض:
بریزم کل یومم را به پایت
تو دادی افتخار همنشینی
و گر نه مثل من را تو نبینی(یعنی ادمهایی مانند من در نزد تو انقدر کوچکندکه حتی نمی بینیشان)
کجا من تاب تعریف تو دارم
همیشه پیش تو من کم میارم ( این تیکه این شعر به ترانه های امروزی پهلو میزند)
تو الگوی کمال و حلم واخلاق
منم ان چفته شکل لوچ و دیلاق
تو خورشید همیشه عالم افروز
منم ان پرسوناژ عافیت سوز
تو چون ماهی، هلالت دلفریب است
همه کار من اما زرق و ریب است
تو یار غاراین 9 سال پیشی
مرا نبود شباهت جز به ریشی
تو عباسی ولیکن نی عبوسی
مسلمانی وگر گبری مجوسی( داخل پرانتز: نکردی این دفه با ما روبوسی)
تو استاد هزاران درس بودی
تو هوش و عقل ما از سر ربودی ( در نسخ قدیم اینگونه آمده : ز فرط خوبیت ما را نمودی)
مرا اینک نمانده هیچ حرفی
پس از تو من نبستم هیچ طرفی
مرا از سرّ این شعرت خبر ده
ندیدم از تو شعری اینچنین خوب
نمودی پست من را پاک مغلوب
حسابی حال دادی مرتضی جان
زدم لبخند با این حال داغان
اگر تعریف کردم از تو در پست
مپندارم که در اندازه تست
تعارف نیست تعریف من از تو
نه بایسته است پاسخ دادن از تو
نباشم آنچه گفتی؛ نیک دانی
منم جمع طلب با ناتوانی
من و اخلاق! با این بخت گمراه؟
من و خوبی؟ بگو استغفرالله
شکستی خوردهام سخت از جهانی
که خوبان را همی خواهد روانی
بود ناموس دنیا غفلت ای دوست
وگر غافل نباشی میکند پوست
چون به شعر آغاز گفتن می کنی
روح ما بیرون از این تن میکنی
انچه گفتم صرف یک تعریف نیست
شوخی ان است که تو با من میکنی
من ندارم بنیه ای از بهر خیر ( اشارتی است به تئوری شیخ در باب بی بنیانی نیکویی های مرتض)
پنبه ی ما را تو آهن می کنی
این تن من در خور مدقال نیست
تو بدان زربفت و ساتن میکنی
باظرافت های شعریت این زبان
بی سبب نبود که الکن میکنی
دُرِّ یک مفهوم را با زیرکی
اینچنین آغاز سفتن می کنی
آتش بی ذوق را چون آبراهام
با ورودت باغ و گلشن می کنی
بر تن خود تو هزاران سیخ و میخ
در تن ما جاست سوزن میکنی
لذت بودن کنارت بی حد است
نامده خود عزم موطن میکنی
تو دموستن را زبان از پیش و پس
قفل می بندی وآهن می کنی
چون که تو سنگ سخن را بی گمان
می تراشی در فلاخن میکنی
شاهد آجر، علاالدین را دیدار کرد (با شاهد آجر)
وه چه نان ها داده اند اینها به قرض
از علوم اجتماعی نکته ها گفتند و فرض
از جمال خوبرویان ظریف
نکته ها گفته مجی با آن حریف
بر خلاف فرض بنیادین و گفتار حکیم
قصه ها دارد ز دنیای درون این بسیم (مرتض)
کی توان باور نموده این کلام بی بدیل
مرتضا چسبد مجی منهای دختر بی دلیل
شاید این شان جدیدش کارگر افتاده است
لوس بازی های بی مخ ها موثر گشته است
شایدم در قافیه گم گشته ام
مرتض شیرین لقا را من به جد نشناخته ام
هر چه باشد خوش کلامی دارند جمع آجران
خوش به حال من که شاگردم اندر جمعشان
من:
شعر بیرنگ است شعرت ای فشن
از سپید و نو گذشتی در سخن
بذرپاشی میکنی در خاک دل
اندکی لیکن زمین را هم بکن
بود شیرینی وزن و قافیه
پیش از این از شعر تو اندر دهن
باز هم مشتی بیا زوری بزن
تا بگویی چون مجی شعر خفن
دیشب و امروز مرتض شاهکار
کرده اندر شاعری بی شک و ظن
مدح او گفتم به آن چیزی که بود
کرد او اغراق اندر مدح من
مدح مرتض که هزاران دختر از
شوق او پاره نموده پیرهن
مدح من میگوید و باشد غریب
که بخواند بلبلی بهر چمن
- ۹۱/۰۸/۰۲
من علی مدیر سایت اس ام اس وبگردی هستم
به مناسبت فرا رسیدن عید قربان وغدیر تخفیف ویژه ای رو در نظر گرفتم
این فرصت رو از دست ندین
اینم آی دی منه جهت راهنمایی بیشتر شما دوست عزیز
smstalebi