خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

برای تو

يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۱، ۰۸:۱۸ ب.ظ
واترن به راستینیاک گفت مردمان سه دسته‌اند برخی طغیان می‌کنند، برخی اعتراض و برخی تسلیم می‌شوند. راستینیاک که یک دانشجوی روستایی ساکن پاریس است در نهایتِ داستانِ باباگوریوی بالزاک تصمیم می‌گیرد شیوه اعتراض را در پیش بگیرد. به نظر من، تقابل شخصیتِ واترن که طغیان‌گر است، راستینیاکِ معترض در آخر داستان و باباگوریوی تسلیم‌شونده، یکی از محورهای اصلی آن داستان است. 

 باباگوریو مرد ثروتمندی است که به ناچار و به جهت خواسته‌های بیجای دخترانِ متأهلش به تدریج همه دارایی‌اش را به پای آنها می‌ریزد و در نهایت در فقر و تنهایی می‌میرد. هنگامی که باباگوریو را می‌خواندم بسیار تحت تأثیر داستان قرار گرفتم و آن هنگام که خواستم بین آن سه شخصیت متقابل، نزدیکترین آنها به خودم را انتخاب کنم دیدم که به باباگوریو نزدیکترم. 

روزی یکی از دوستان من که دانشجوی برجسته فلسفه بود از من پرسید که میان دمیتری، ایوان و آلیوشا (برادران کارامازوف در رمانِ داستایفسکی) با کدام‌یک احساس همدلی بیشتری می‌کنم گفتم آلیوشا و البته او با ایوان همدلی بیشتری داشت. آلیوشا بر خلاف دمیتریِ طغیان‌گر و ایوانِ شکاک و معترض، کسی بود که در مدرسه راهبان زندگی می‌کرد و در نهایت به خواسته راهب بزرگ به مردم پیوسته بود و سعی در خدمت به آنها داشت. 

انسان‌های صبور باشکوه‌اند ولی تسلیم شدن بُعد شکوهمند وجود آن‌ها نیست زمانی اربابِ اپیکتتوسِ برده که از فیلسوفان رواقی بود دست او را پیچاند. اپیکتتوس گفت دستم را نپیچان، می‌شکند اما ارباب گوش نکرد و دست اپیکتتوس شکست. اپیکتتوس گفت نگفتم می‌شکند! این شیوه رواقی است درون را تغییر ده بجای آنکه همیشه فکر تغییر بیرون باشی. اما همیشه این راه حل جواب نمی‌دهد گاهی بیرونی‌ها نمی‌گذارند که درون را تغییر دهی. برای رواقی بودن هم اندکی امکانات بیرونی لازم است. دیگران اگر نخواهند با تو همکاری کنند لااقل نباید مانع جدی بر سر راه تو باشند. این انتخابی که مطرح کردم، تا حد زیادی یک ویژگی شخصیتی است که به دشواری تغییر می‌کند. در واقع اگر بخواهم بهتر بگویم انتخابی است که به سمت یک طرف کشش دارد. مانند زمانی که از تپه‌ای به سمت پایین می‌دوی. البته تو می‌توانی به سختی مانع ادامه دویدن خود شوی؛ با زمین خوردن و احیاناً آسیب دیدن. 

همیشه مایل بوده‌ام تا ایده افسانه شخصی کوئلیو را بپذیرم اینکه هر کس یک افسانه شخصی دارد و اگر به آن تن در ندهد در نهایت دنیا با او سر ناسازگاری خواهد گذاشت، اما باور دیگری هم دارم که آن را به افسانه شخصی ترجیح می‌دهم و آن اینکه دنیا سقف خود را بر سر آن کس که بخواهد ستون آن را در هم بشکند فرود خواهد آورد، چون: 

استن این عالم ای جان غفلت است 

هوشیاری این جهان را آفت است 

مانند داستان مسجد مهمان‌کش مولوی، در اینجا نیز آنکس که به راز جهان پی ببرد؛ با مقاومت نکردن، که به نظر من بن‌مایه دوری از غفلت است، طلسم را از میان بر می‌دارد، اما با این تفاوت که در اینجا بجای آنکه دیوار بشکافد و طلا بیرون آید ستون غفلت خرد می‌شود و سقف بر سر رازدان فرود می‌آید. گویی جهانْ رقیبی دارد که همواره کسانی را برای شکستن آن ستون به این دنیا می‌فرستد و دنیا نیز این عضو ناسازگار را پس می‌زند. شاید تعجب کنید و با خود بگویید که مرد داستان مولوی اتفاقاً مقاومت کرد، اما مراد من مقاومت ذهنی است که ترس یکی از نمودهای آن است و خشم و اضطراب از نمودهای دیگر آن‌اند. 

این‌ها که نوشتم برای توصیف شخصیت مجی بود کسی میان باباگوریو و راستینیاک که البته بُعد راستینیاکیِ او از من بیشتر است. در مقابل فشن تقریباً راستینیاک است و مرتض بین راستینیاک و واترن. مرتض نیز رازدان است لیکن مبارزه را پذیرفته است و گاهی طغیان را و به این جهت فرزند دنیاست و دنیا او را دوست دارد. دنیا فشن را هم دوست دارد. او خودِ طبیعت است در حالت آرام آن. مبارزه برای بقا دارد اما توفان و زلزله ندارد. دنیا کشتی گرفتنِ با ما را دوست دارد، اما در عین حال اجازه نمی‌دهد که او را به زمین بزنی. فقط باید عرَقت در بیاید و نفس نفس بزنی؛ انرژیت تحلیل برود و فحش و بد و بیراه بگویی. آنکه البته بیرون گود نشسته است و تن به کشتی نمی‌دهد لج دنیا را در می‌آورد. دنیا مجی را به درون گود کشانده، اما می‌داند که او اهل مقاومت نیست و این تهدیدی برای دنیاست.

  • ۹۱/۰۸/۰۷

نظرات (۹)

نمی دانم از این اینکه رمان بابا گوریو را تا کنون نخواندم متاسف باشم یا نه اما احتمال می دم براتون عجیب باشه که نخوندم. این تحلیل از واکنش در برابر مسائل اجتماعی را مرتض به خوبی می تونه توضیح بده. ادم ها به طور کلی در دو دسته فعال و منفعل در برابر شرایط سه یا چهار حالت در پیش می گیرند. یا تسلیم می شوند و از سیستم تبعیت می کنند یا در این حالت از جامعه بریده می شوند و انزوا در پیش می گیرند. یا به وضع موجود اعتراض می کنند و دسته اخر دست به طغیان و شورش می زنند. هر کس براساس شخصیت خودش در این طیف قرار می گیرد و این که حکیم می فرمایند "گاهی بیرونی‌ها نمی‌گذارند که درون را تغییر دهی. برای رواقی بودن هم اندکی امکانات بیرونی لازم است. دیگران اگر نخواهند با تو همکاری کنند لااقل نباید مانع جدی بر سر راه تو باشند". نباید مانع جدی باشند در عالم واقعی محلی از اعراب ندارد.ین عالم در واقع عالم تنازع است و هیچ چیز را به هیچ کس نمی دهند. حتی برای انکه از درون خود را بسازد باید مبارزه کند برای خود سازی . هیج کس تو این دنیا به دنبال شناخت استعداد درونی من برای رشد و تعیین سبک زندگی نیست. این منم که برای تعیین سبک زندگی و بروز استعدادها و توانایی های خودم باید مبارزه کنم. شاید مثال فوتبالی جالب باشه در این مورد. علی دایی به نسبت حتی فوتبالیست های متوسط امروزی، در فوتبال ادم مستعدی نبود. فیزیک چندان مناسبی برای تبدیل شدن به یک مهاجم بیم المللی را نداشت. اما
مبارزه برای چلوندن و بروز همه استعداها و سماجت او بر نشان دادن خود در هر شرایطی باعث شد که به اوج شگوفایی در حد استعداد خودش برسد. موانع سر راه او هم فراوان بوده. تعیین سبک زندگی یک مبارزه است که ممکن است یکی از ان چهار وضعیت را به خود بگیرد. دایی اهل مبارزه بود و نمونه خوبی است از این که با مبارزه می توان سبک زندگی را تغییر داد و استعدادها را بروز داد و افسانه شخصی را محقق کرد. شاید اون ایده سقف دنیای حکیم پذیرش تقدیر باشد و هر چه ما تلاش کنیم نقدیر ما همان چیزی است که قبلا بوده است اما آیه مشهور فرانی هم میگه هیچ ملتی تغییر نمی کنه مکر این که خودش بخواد تغییر کنه. من تحلیل حکیم در مورد معترض بودن خودم را قبول دارم اما برای رسیدن به افسانه شخصی فقط اعتراض کافی نیست باید وارد عمل شد. تحقق رویای شخصی یا به تعبیر من خودشکوفایی مبارزه و تسلیم نشدن است. باید دل دنیا را به دست بیاریم. هر چند شانس هم برای این دلربایی موثر است اما انکه در کوران حوادث قرار نگیرد شانس هم فرصتی برای عرضه کردن خود به او نخواهد داشت.
ممنون ج جان که زحمت کشیدی و کامنتی به این خوبی دادی
کامنت تو در واقع می توانست یک پست باشد اما نمی دانم چرا این کار را نمی کنید

درباره کامنتت خواهم نوشت
اوه.... عجب متنی.....
دکتر جان ممنون. نوشته‌ی زیبا و خواندنی‌ای بود. دست مریزاد.
باید عرض کنم که مجی دیگه پشم و پیلی‌اش ریخته و باباگوریویِ مجضه! و نه حتّی باباگوریوی کاربردی!
راستی مقاله‌ی دوستت را هم کامل خوانده‌ام. در اوّلین فرصت نظرم را می‌نویسم یا تماس می‌گیرم.
باز هم ممنون‌ام.
اوه عجب کامنت کوتاهی!
مرتض جان ما را به نوشته ای از خودت بنواز و ما را قابل بدان
قطعا تو هم و مجی هم تحلیل های بسیار خوبی دارید اما چرا نمینویسید؟ میدانم من تحلیل اجتماعی خوبی ندارم اما حاضرم یاد بگیرم از فشن یاد گرفتم شما هم به من یاد بدهید
راستی از مقدّمات بحث نتیجه‌ی منطقی این می‌شه که سقف دنیا عن‌قریب روی سر مجی فرود می‌یاد، چون به راز دنیا پی برده و مقاومت هم نمی‌کنه. البته بسیاری از اساتید حوزه‌ی مجی‌شناسی در اعتبار مقدّمه‌ی اوّل (رازدانی مجی!) تشکیکات جدّی وارد کرده‌اند! ولی نمی‌دونم چرا به هر حال اون نتیجه‌ی منطقی‌ای که گرفتی درسته و مو لای درزش نمی‌ره!
من همیشه دوست داشتم ادم عاقلی باشم..ویژگی های یک آدم عاقل رو هم می دونم...ولی متاسفانه خصوصیات روانشناختیم اجازه عاقل بودن رو به هم نمی ده...در واقع من اسیر احساساساتم هستم...
دکتر جان نظرم رو درباره‌ی مقاله‌ی دوستت فرستادم به ایمیلت.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی