برای تو
باباگوریو مرد ثروتمندی است که به ناچار و به جهت خواستههای بیجای دخترانِ متأهلش به تدریج همه داراییاش را به پای آنها میریزد و در نهایت در فقر و تنهایی میمیرد. هنگامی که باباگوریو را میخواندم بسیار تحت تأثیر داستان قرار گرفتم و آن هنگام که خواستم بین آن سه شخصیت متقابل، نزدیکترین آنها به خودم را انتخاب کنم دیدم که به باباگوریو نزدیکترم.
روزی یکی از دوستان من که دانشجوی برجسته فلسفه بود از من پرسید که میان دمیتری، ایوان و آلیوشا (برادران کارامازوف در رمانِ داستایفسکی) با کدامیک احساس همدلی بیشتری میکنم گفتم آلیوشا و البته او با ایوان همدلی بیشتری داشت. آلیوشا بر خلاف دمیتریِ طغیانگر و ایوانِ شکاک و معترض، کسی بود که در مدرسه راهبان زندگی میکرد و در نهایت به خواسته راهب بزرگ به مردم پیوسته بود و سعی در خدمت به آنها داشت.
انسانهای صبور باشکوهاند ولی تسلیم شدن بُعد شکوهمند وجود آنها نیست زمانی اربابِ اپیکتتوسِ برده که از فیلسوفان رواقی بود دست او را پیچاند. اپیکتتوس گفت دستم را نپیچان، میشکند اما ارباب گوش نکرد و دست اپیکتتوس شکست. اپیکتتوس گفت نگفتم میشکند! این شیوه رواقی است درون را تغییر ده بجای آنکه همیشه فکر تغییر بیرون باشی. اما همیشه این راه حل جواب نمیدهد گاهی بیرونیها نمیگذارند که درون را تغییر دهی. برای رواقی بودن هم اندکی امکانات بیرونی لازم است. دیگران اگر نخواهند با تو همکاری کنند لااقل نباید مانع جدی بر سر راه تو باشند. این انتخابی که مطرح کردم، تا حد زیادی یک ویژگی شخصیتی است که به دشواری تغییر میکند. در واقع اگر بخواهم بهتر بگویم انتخابی است که به سمت یک طرف کشش دارد. مانند زمانی که از تپهای به سمت پایین میدوی. البته تو میتوانی به سختی مانع ادامه دویدن خود شوی؛ با زمین خوردن و احیاناً آسیب دیدن.
همیشه مایل بودهام تا ایده افسانه شخصی کوئلیو را بپذیرم اینکه هر کس یک افسانه شخصی دارد و اگر به آن تن در ندهد در نهایت دنیا با او سر ناسازگاری خواهد گذاشت، اما باور دیگری هم دارم که آن را به افسانه شخصی ترجیح میدهم و آن اینکه دنیا سقف خود را بر سر آن کس که بخواهد ستون آن را در هم بشکند فرود خواهد آورد، چون:
استن این عالم ای جان غفلت است
هوشیاری این جهان را آفت است
مانند داستان مسجد مهمانکش مولوی، در اینجا نیز آنکس که به راز جهان پی ببرد؛ با مقاومت نکردن، که به نظر من بنمایه دوری از غفلت است، طلسم را از میان بر میدارد، اما با این تفاوت که در اینجا بجای آنکه دیوار بشکافد و طلا بیرون آید ستون غفلت خرد میشود و سقف بر سر رازدان فرود میآید. گویی جهانْ رقیبی دارد که همواره کسانی را برای شکستن آن ستون به این دنیا میفرستد و دنیا نیز این عضو ناسازگار را پس میزند. شاید تعجب کنید و با خود بگویید که مرد داستان مولوی اتفاقاً مقاومت کرد، اما مراد من مقاومت ذهنی است که ترس یکی از نمودهای آن است و خشم و اضطراب از نمودهای دیگر آناند.
اینها که نوشتم برای توصیف شخصیت مجی بود کسی میان باباگوریو و راستینیاک که البته بُعد راستینیاکیِ او از من بیشتر است. در مقابل فشن تقریباً راستینیاک است و مرتض بین راستینیاک و واترن. مرتض نیز رازدان است لیکن مبارزه را پذیرفته است و گاهی طغیان را و به این جهت فرزند دنیاست و دنیا او را دوست دارد. دنیا فشن را هم دوست دارد. او خودِ طبیعت است در حالت آرام آن. مبارزه برای بقا دارد اما توفان و زلزله ندارد. دنیا کشتی گرفتنِ با ما را دوست دارد، اما در عین حال اجازه نمیدهد که او را به زمین بزنی. فقط باید عرَقت در بیاید و نفس نفس بزنی؛ انرژیت تحلیل برود و فحش و بد و بیراه بگویی. آنکه البته بیرون گود نشسته است و تن به کشتی نمیدهد لج دنیا را در میآورد. دنیا مجی را به درون گود کشانده، اما میداند که او اهل مقاومت نیست و این تهدیدی برای دنیاست.
- ۹۱/۰۸/۰۷