غافل گیرشدن ک از اتفاقات و آشنایی با مجی
ک که در بند مجی افتاده بود
بی خبر از این فریب ساده بود
شحنه با پرخاش می گفتش که هی
می کنم کاری که خون باری چو می
چشم او را بست و دستش را به بند
پیکرش را پشت نیسانی فکند
با سکوتی جانگزا نیسان زفت
همچنان در کوچه و پس کوچه رفت
ساعتی بگذشت و بر جایی رسید
ک در آن وادی صداهایی شنید
صوت زندانبان نبود و شاد بود
خنده های کودکی آزاد بود!
ناگهان با احترامی بی نظیر
محتسب آورد بندی را به زیر
بند ها از چشم و بازویش گشود
شربت آلبالویی آورد زود!!!
گفت ای ک تو مرا نشناختی
در دلت بر من خدو انداختی
من همان استاد فنم آن مجی
کی روم با شحنگان اندر کجی!
مصلحت این بود تا در نزد عام
سخت گیرم بر شما ای جان کام
شرحه شرحه گفت شرح درد را
التیامی داد زخم مرد را
ک که اصل ماجراها را شنید
رنگ از رخسار مفلوکش پرید
گفت ای قاضی تو را نشناختم
حرف حق را پشت گوش انداختم
ناجی من بودی و من بد شدم
بیخود از فرق فشن هم رد شدم
تا ابد باید ببوسم پات را
کی کنم جبران این مافات را
شحنه گفتش بس کن ای ک زین نمط
دوستی مان را کنی لوچ و سقط
من ادای دین خود کردم به دوست
او که یکبارش ندیدم هم نکوست!!!
محتسب از قبل چون آماده بوده
سفره ی رنگین خود بگشاده بود!!
جوجه و ششلیک و انواع کباب
دوغ نعنائی و انواع شراب
باقلوای حاج خلیفه اصل بود
کیک یزدی در کنارش وصل بود
پشمک شیرین حاجی در تموز
در پی اش قطاب شیرین ، بعد لوز
ک خود از این صحنه ها کف کرده بود
کی بدین لذت طعامی خورده بود
این تصور کن در او خوانی سترگ
خانه ای چون کاخ با حوضی بزرگ
شحنه گفتش این سرا مال شماست
هین غریبی کردنت دیگر چراست؟!
گرچه در شان شما می خواستم
لیک در حد توان آراستم
ک کزین افتادگی کُپ کرده بود
خون و کف حیران به لب آورده بود!!
مدتی بگذشت و یخها آب شد
شمس کوتاه آمد و مهتاب شد
ک که دانش یافت بر آن ماجرا
گفت ای جان مجی آخر چرا؟
ریشه ی این داستانک از کجاست؟
ساده اندیشی پی علت خطاست!
دشمن فرهنگ و دانش از چه سان
کرده مردی چون مرا اینک نشان
محتسب گفتش که در ره متقنیم
ماجرا را ریشه یابی می کنیم
پاس شد پاسی ز شب با آن دو دوست
تا چه پیش آید، که فردا پیش روست!
- ۹۲/۰۵/۰۱
.................................
شرمنده که واقعاً در مقابل شعر شما چیزی به حساب نمییاد، ولی به هر حال تقدیم به شما:
از برای دیدنت ای مرد نیک
میکنم جوجه تهیه و شیشلیک
باقلوا و پشمک و قطّاب هم
میبگیرم از برایت دمبهدم!
تا که کامی جویم از گیتی به شوق
تا ببینم یار نادیده به ذوق
.....................................
حالا جون مجی آخر محتسبنامه خوش باشهها! رنگین برآور قصّه را!
خیلی مخلصایم.