خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

غافل گیرشدن ک از اتفاقات و آشنایی با مجی

سه شنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۵۲ ق.ظ
[ماجرا پایان ندارد گوش دار                   تو ز ک بشنو حدیث از شاهکار]

ک که در بند مجی افتاده بود

بی خبر از این فریب ساده بود

شحنه با پرخاش می گفتش که هی

می کنم کاری که خون باری چو می

چشم او را بست و دستش را به بند

پیکرش را پشت نیسانی فکند

با سکوتی جانگزا نیسان زفت

همچنان در کوچه و پس کوچه رفت

ساعتی بگذشت و بر جایی رسید 

ک در آن وادی صداهایی شنید

صوت زندانبان نبود و شاد بود

خنده های کودکی آزاد بود!

ناگهان با احترامی بی نظیر

محتسب آورد بندی را به زیر

بند ها از چشم و بازویش گشود

شربت آلبالویی آورد زود!!!

گفت ای ک تو مرا نشناختی

در دلت بر من خدو انداختی

من همان استاد فنم آن مجی

کی روم با شحنگان اندر کجی!

مصلحت این بود تا در نزد عام

سخت گیرم بر شما ای جان کام

شرحه شرحه گفت شرح درد را

التیامی داد زخم مرد را

ک که اصل ماجراها را شنید

رنگ از رخسار مفلوکش پرید

گفت ای قاضی تو را نشناختم

حرف حق را پشت گوش انداختم

ناجی من بودی و من بد شدم

بیخود از فرق فشن هم رد شدم

تا ابد باید ببوسم پات را

کی کنم جبران این مافات را

شحنه گفتش بس کن ای ک زین نمط

دوستی مان را کنی لوچ و سقط

من ادای دین خود کردم به دوست

او که یکبارش ندیدم هم نکوست!!!

محتسب از قبل چون آماده بوده

سفره ی رنگین خود بگشاده بود!!

جوجه و ششلیک و انواع کباب

دوغ نعنائی و انواع شراب

باقلوای حاج خلیفه اصل بود

کیک یزدی در کنارش وصل بود

پشمک شیرین حاجی در تموز

در پی اش قطاب شیرین ، بعد لوز

ک خود از این صحنه ها کف کرده بود

کی بدین لذت طعامی خورده بود

این تصور کن در او خوانی سترگ

خانه ای چون کاخ با حوضی بزرگ

شحنه گفتش این سرا مال شماست

هین غریبی کردنت دیگر چراست؟!

گرچه در شان شما می خواستم

لیک در حد توان آراستم

ک کزین افتادگی کُپ کرده بود

خون و کف حیران به لب آورده بود!!

مدتی بگذشت و یخها آب شد

شمس کوتاه آمد و مهتاب شد

ک که دانش یافت بر آن ماجرا

گفت ای جان مجی آخر چرا؟

ریشه ی این داستانک از کجاست؟

ساده اندیشی پی علت خطاست!

دشمن فرهنگ و دانش از چه سان

کرده مردی چون مرا اینک نشان

محتسب گفتش که در ره متقنیم

ماجرا را ریشه یابی می کنیم

پاس شد پاسی ز شب با آن دو دوست

تا چه پیش آید، که فردا پیش روست! 


  • ۹۲/۰۵/۰۱

نظرات (۵)

آقا یه اپسیلون عقل ته‌مونده‌ی ما رو هم داری از کلّه‌مون می‌پرونی‌ها! یعنی واقعاً کم آوردم و زبانم از اظهار شگفتی قاصره! آخه چقدر خلّاقیت؟ چقدر توانایی ادبی؟! کارت حرف نداره داداش.
.................................
شرمنده که واقعاً در مقابل شعر شما چیزی به حساب نمی‌یاد،‌ ولی به هر حال تقدیم به شما:

از برای دیدنت ای مرد نیک
می‌کنم جوجه تهیه و شیشلیک
باقلوا و پشمک و قطّاب هم
می‌بگیرم از برایت دم‌به‌دم!
تا که کامی جویم از گیتی به شوق
تا ببینم یار نادیده به ذوق
.....................................
حالا جون مجی آخر محتسب‌نامه خوش باشه‌ها! رنگین برآور قصّه را!
خیلی مخلص‌ایم.
واقعا مجموعه جالبی شده بسیار لذت می برم از ذوق ک و ممنونم از او
در وضع نوشتن نیستم و فقط می توانم وعده نوشتن در اینده را بدهم
سلام- از تقدیمی شایسته و زیبای جناب مجی ممنونم. بنده یکمترین نزد شما آجریان فرهیخته رقم کوچکی هستم . ذوق گاهگاه من به دلیل محبت همیشگی دوستاتی چون شماست. ارادتمند شما....
ذوق ادبی کامی چون چشمه جوشانی است. مثنوی داستان گونه کامی بر زیبایی اشعار می افزاد. نظم منطقی و فیلمنامه گونه اشعار بسیرا زیبا است و حاکی از جامعیت و تسلط ک بر اشعار دارد. سناریو نویسی ک هم به نظر من فوق العاده است. جای تحسین و تبریک دارد
واکاوی ماجرا توسط محتسب و با خبر شدن ک مر پس پرده توطئه را......


گشت فردا و مجی هم بی قرار
تا که راز خفته سازد آشکار
گفت: فرمان می دهم موساد را
تا که پی گیرند ابن الباد را
دوستانش در سیا با جد وجهد
ریشه ها جستند حتی توی مهد
چند ماهی رفت و سر نخ از قرار
شد مشخص ابتدا از توی غار!
یادتان هست ای عزیزان، زنگبار؟
آن سیه چرده در آن دیرینه غار
ک در آنجا چیزکی فهمیده بود
فاعل سکس آشنایی دیده بود
از طریق کشف ژن شد آشکار
که حکیم آورده از آن زن دمار
بود فرزندش به رخ نیمی حکیم
نیمه ی دیگر ، شبیه آن ندیم
بر اساس نص قانون آن زمان
شد حضانت گردن این بد گمان!
بعد از آن اعمال قانون شد به فور
رفت آن ترتیب ده، لختی به غور
طفلکی با آن جوان بد پلشت
روزگارش هم به سختی می گذشت
لاجرم از راه جبر و اضطرار
داد تشکیل گروهی پر فشار
بعد از آن افراط شد آغازشان
در جهان پیچید بس آوازشان
با چماق و اسپری ، زنجیر و تیغ
می زدند این مردمان را بی دریغ
چون فشار کارشان بالا گرفت
رانت های اقتصادی پا گرفت
پس فرا برد از گلیمان پاش را
بعد از آن سرحلقه شد اوباش را
پس حکیم عقده پیچ بد مرام
این زمان افتاد فکر انتقام
خواست تا چون جاهلان از راه دین
کله ی ک را بکوبد بر زمین
ریخت پول و از طریق اجتهاد
زد به ک فی الفور حکم ارتداد
این شروع ماجرایی تازه بود
داشت در کل وطن رخ می نمود
چون مجی فهمید کنه کار چیست
در غم یاران شبی بیمار زیست
گفت من درمانده ام ای جان ک
وه که می ترسم من از پایان ک
پس بیا اکنون و دست از جان بشوی
ورنه اوباشت بریزند آبروی
ک زمانی فن برید و هنگ کرد
دست بر لب برده مخ را منگ کرد
برف می سایید بر پیشانی اش
تا نسوزاند تب افغانی اش!
گفت مج چیز دگر دانسته ام
لیک امشب ای برادر خسته ام
فکر من مشغول می باشد هنوز
گشته خورشید خیالم پیه سوز
آن حکیم خوشدل یک لا گلیم
بود یک عمری دلیل خوشدلیم
هرچه پا را پیشتر تر می نهم
پای در گل همچنان خر می نهم
کاش اینها بود رویایی مرا
وا حکیما، وای از تو دلبرا !!!!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی