همدردی
يكشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۲، ۰۴:۴۵ ب.ظ
وقتی مجید به من زنگ زد طبق عادت شوخیای با او کردم و پرسیدم این افتخار از کجا شامل حال من شده است و او پس از خندهای ضعیف و احوالپرسی گفت که کرج است و عموی او فوت کرده است
این وضعیت همیشه برای من دشوار بوده است چون میدانم رنج (و نه ضرورتا درد) امری خاص است و ادعای همدردی تعارفی بیش نیست نهایت امر این است که فرد تجربهای مشابه داشته باشد و آن هم قاعدتا بعد از گذر زمان تا حدی مشمول فراموشی شده است
در این زمان ادای اصطلاحات متعارفی مانندِ:
خیلی ناراحت شدم
با شما همدردی میکنم
و امثال آن دشوار است
از طرف دیگر به جملاتی مانند اینکه «غم آخرتان باشد» باور ندارم زندگی غم آخر ندارد میدانم که خواهید گفت این تعارفی بیش نیست آری میدانم اما من درباره وضعیت خودم در این مواقع سخن میگویم
- ۹۲/۰۵/۰۶
به هر حال ما انسانها با این چیزها روزگار سپری می کنیم و خود هم می دانیم که کجا چه خبر است ولی خب باز هم ... ما هم خواندیم!
و امام بعد:
دعوت بنده را برای خواندن مطلب (کجایید ای رفیقان ...) پذیرا باشید