به یاد ایرج میرزا
گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها برِ گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت
پس هستن من ز هستن اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
اولین بار بود که از ایرجمیرزا چیزی میخواندم خیلی از آن شعر خوشم آمد و از مواردی بود که بیشتر آن بدون زحمت در ذهن من باقی ماند و اکنون هم یادآوری آن شعر میراث همان زمان است (من خیلی کم شعر حفظ میکنم و این شعر است که معمولا خود را به ذهن من تحمیل میکند) آن شعر بسیار روان بود گویی کسی دارد حرف میزند و نه اینکه شعر میگوید. البته آن موقع هیچ تصوری از یک شعر خوب نداشتم، اما سادگی و قدرت شعر را با همان ذهن کودکانه احساس کردم.
چند سالی گذشت در یک مجله، شعر دیگری از ایرجمیرزا دیدم در مذمت شراب. از آن شعر شش بیت را هنوز در خاطر دارم، گرچه اکنون همه آن را برای شما مینویسم. هر چند روانی شعر قبلی را نداشت اما وزن سیّالی داشت: مستفعل مستفعل مستفعل فعلن.
ابلیس شبی رفت به بالین جوانی
آراسته با شکل مهیبی سر و بر را
گفتا که: «منم مرگ و اگر خواهی زنهار
باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را
یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار
یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را
یا خود ز می ناب کشی یک دو سه ساغر
تا آن که بپوشم ز هلاک تو نظر را
لرزید ازین بیم جوان بر خود و جا داشت
کز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر را
گفتا: «پدر و خواهر من هر دو عزیزند
هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را
لیکن چو به می دفع شر از خویش توان کرد
می نوشم و با وی بکنم چاره شر را»
جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی
هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را
ای کاش شود خشک بن تاک خداوند
زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را
به دبیرستان هم که رفتم شعری دیگر از ایرجمیرزا خواندم درباره پسری که بخاطر معشوقهاش، مادرش را میکشد و البته از آن شعر جز قطعات پراکنده در ذهنم نیست و البته هر چند شعر قدرتمندی بود، و قافیهای سنگین و مفهوم زیبایی هم داشت اما خود را به ذهن من تحمیل نکرد.
داد معشوقه به عاشق پیغام
که کند مادر تو با من جنگ
هر کجا بیندم از دور کند
چهره پر چین و جبین پر آژنگ
با نگاه غضب آلود زند
بر دل نازک من تیر خدنگ
از در خانه مرا طرد کند
همچو سنگ از دهن قلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زنده ست
شهد در کام من وتست شرنگ
نشوم یک دل و یک رنگ تو را
تا نسازی دل او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت بی خوف و درنگ
روی و سینه ی تنگش بدری
دل برون آری از آن سینه تنگ
گرم وخونین به منش باز آری
تا برد زآینه قلبم زنگ
عاشق بی خرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ
حرمت مادری از یاد ببرد
خیره از باده و دیوانه زبنگ
رفت و مادر را افکند به خاک
سینه بدرید و دل آورد به چنگ
قصد سر منزل معشوق نمود
دل مادر به کفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمین
و اندکی سوده شد او را آرنگ
وآن دل گرم جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بی فرهنگ
از زمین باز چو برخاست نمود
پی برداشتن آن آهنگ
دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ
آه دست پسرم یافت خراش
آه پای پسرم خورد به سنگ
اکنون وقتی به این سه شعر نگاه میکنم آنها را در سه الگوی متفاوت میبینم
شعر مادر از دو عنصر مهم بهرهمند است روانی و استفاده بهینه از کلمات. منظور من از روانی در اینجا نزدیک شدن به زبان روزمره است شاید برخی فکر کنند که این کار سادهای است ولی به نظر من اینطور نیست کارهای موفقِ این سبک کماند به این ترانههای آبدوغخیاریِ الآن نگاه نکنید که از شکستن واژهها و قافیههای غلط و وزنهای آزاد و محتوای چرت استفاده میکنند در مقابل به ترانههایی از این دست نگاه کنید:
نمیشه غصه ما رو، یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره
دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست
که می خواد عاشق که شد، پا روی دنیا بذاره
دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از اینجا و اونور ابرا بذاره
تو دلت بوسه میخواد من میدونم اما لبت
سر ِ هر جمله دلش میخواد یه اما بذاره
بی تو دنیا نمی ارزه، تو با من باش و بذار
همه دنیا من و همیشه تنها بذاره
من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم
اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره
این شعر از مرحوم حسین منزوی است و به نظر من ترانهای در اوج است. کارهای مربوط به کودکان هم گاهی چنین صلابتی پیدا میکنند.
البته همه ترانههای مشهور به این اندازه قوی نیستند مثلا آثار عارف قزوینی مشهورند اما به این اندازه قدرتمند نیستند البته قرار نیست همه اشعار، نزدیک به زبان روزمره باشند هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد غالبا باید شعر فخیم گفت و روی آوردن به زبان روزمره معمولا خلاف قاعده است به این شعر فخیمِ حافظ نگاه کنید
رواق منظر چشم من آشیانه تست
کرم نما و فرود آ که خانه خانۀ تست
روشن است که جالب نیست دعوت از معشوقی که قرار است برای او فرش قرمز گسترانیده شود با زبان عامیانه صورت پذیرد
در باب استفاده از کلمات قبلا در بحث از مولوی نوشتهام از میان شاعران معاصر (یا تقریبا معاصر) ایرج میرزا قدرت خاصی در استفاده از کلمات دارد هر چقدر شاعر، کمتر برای پر کردن فضای خالی اوزان به کلمات نالازم روی بیاورد شعرش از این جنبه قویتر است به این شعر حافظ نگاه کنید:
دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینهدار طلعت اوست...
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست
آیا از این شعر میشود چیزی کم کرد؟ یا کلمهای اضافی در آن است؟ اما مولوی استاد استفاده از کلمات اضافه است اگر به همان شعر گویند مرا چو زاد مادر برگردید میبینید که از این جنبه هم قوی است
شعر در مذمت شراب قدرت شعر قبلی را نداشت و گاه کلمات اضافه هم دارد اما به عنوان یک شعر حکمی با استفاده از یک داستان خیلی خوب عمل کرده است پروردن یک داستان درون یک شعر کار دشواری است و او به خوبی از پس آن برآمده است من کم دیدهام که کسی بتواند در چند بیت محدود اینقدر خوب یک داستان را روایت کند (ک یک استثناست)
اما داستان سوم هر چند از لحاظ روایت یک داستان، موفق است اما بخاطر تعمّد ایرج میرزا در استفاده از یک قافیه سنگین، آنقدر روان از آب در نیامده است اینکه میگویم تعمّد، از این بابت است که او میخواسته اظهار لحیه بکند و به این دلیل قافیهای سنگین را برگزیده است.
خلاصه بعد از ورود به دانشگاه و تحت تأثیر رفیق ناباب، کمکم با اشعار دیگر ایرج هم آشنا شدم برخی از آنها صلابت این سه شعر یادشده را ندارند ولی تقریبا همه آنها از قدرت شاعرشان حکایت میکنند به نظر من طنز جن-سی چون فینفسه خندهدار است ارائه اثری مردمپسند از آن خیلی دشوار نیست بنابراین برای آنکه شعری قوی با این مضامین، ارائه کرد باید خلاقیت زیادتری نشان داد. مثلا شعری که چند سال قبل شنیدهام و دقیقا شاعرش را نمیشناسم چند بیت خوب دارد. با این مطلع که:
آنچنان طوفانیام که باد را هم میخورم
و این بیت خوب که:
دوش شیرین را درون خواب شیرین خوردهام
بخت اگر یاری کند فرهاد را هم میخورم
حالا همین شاعر، شعرش را که در آن چندین نفر را تا بیت آخر مورد عنایت ترتیبیّه قرار میدهد با بیتی درخشان به پایان میرساند:
خوردنی بسیار بود و وقت اندک زین سبب
هر که نامش از قلم افتاد را هم میخورم
خلاقیت این شاعر فراتر از استفاده تنبلانه از اصطلاحات جن-سی است همینطور نگاه کنید به بیت آخر شعری از ایرج با این مطلع:
نقل و نبات است پدرسوخته
که در آن از خلاقیتی عالی بهره گرفته است:
قافیه هر چند غلط میشود
باب لواط است پدر سوخته
که با ظرافتی فوق العاده، قافیه غلط ط بجای ت را جا انداخته است.
اما نقطه اوجِ ایرج شاید در این باشد که او شاعر اجتماعیِ نسبتا موفقی است شاعران معاصر او بیشتر به دامان سیاستزدگی فرو غلطیدهاند مثلا آثار میرزاده عشقی شاید خندهای بر لبان بنشانند اما عمق چندانی ندارند مثلا وقتی درباره شاه زمان میگوید:
پدر ملت ایران اگر این بیپدر است
بر چنین ملت و گور پدرش باید دید
شعرهای عارف قزوینی هم شعارهای میهندوستانه خوبی هستند اما تحلیل ارائه نمیکنند دیگرانی مثل بهار، فرخی و نسیم شمال هم همینطور، خصوصیات خاص خود را دارند اما از این جنبه به او نمیرسند
نقد ریاکاریِ اهل دین، نقد حجاب متعارف آن زمان، نقد شبیهخوانیِ آن دوران، نقد رواج لواط در ایران و امثال آن از مواردی هستند که او نه تنها به بیان آنها میپردازد بلکه سعی میکند تا به زبان شعر تحلیلی از علت آنها نیز ارائه کند یا آنکه بیفایدگی آنها را نشان دهد مثلا رواج لواط در ایران را به نحوه حجاب زنان ربط میدهد؛ یعنی وقتی چهره زن در خفا میرود مردان به مردان رو میآورند. در باب عزاداریها مساله بیفایدگی را مطرح میکند و امثال این موارد. از آنجا که اکنون اکثر اشعارِ اینسَبکیِ او حساسیتبرانگیزند ترجیح میدهم که شما را به دیوانش حواله بدهم.
او منتقد دین نیست بلکه منتقد دینداریِ زمان خویش است و خطاهای دینداری را هم به تفسیر بد از دین، به علت منفعتطلبی یا جهل نسبت میدهد (ترجیح میدهم در این قسمتها به خودِ اشعار اشاره نکنم) حمله او به دینداریِ عوامانه، بیشتر از حملهاش به مبلغان دینی است و این شاید به علت آن باشد که او در پی عقلانیتی است که در عوام نمییابد؛ عوامی که اصل را رها کرده و به فرع چسبیدهاند. داستان زنی برقعپوش که حفظ پوشیه برای او مهمتر از مرتَّب واقع شدن است داستان مردمی که حساسیت فراوان به تصویر زنی در کاروانسرایی نشان می دهند. اینها همه محصول آن است که مردم، دینداری را به سطح امور حاشیهای فروکاستهاند و از مغز آن غافل شدهاند
اما از طریق زندگیاش میتوان فهمید که مردی اهل زندگی است و آن لاابالیگری که در برخی اشعارش مشاهده میشود از باب «یقولون ما لا تفعلون» است.
روحش شاد
- ۹۲/۰۵/۱۷