خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

یک داستان کوتاه

شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۲، ۰۴:۲۰ ب.ظ
غضنفر و زلفعلی پس از چند ساعت طیّ طریق به در ویلا می رسند
غضنفر- در رو باز کن که از خستگی رو پام بند نیستم
زلفعلی- باشه صبر کن کلید رو در بیارم
زلفعلی شروع به در آوردن دسته کلیدش می‌کند
زلفعلی- این از کلید اتاق خواب، این هم کلید کمد، این هم کلید اون یکی اتاق خواب
غضنفر- بابا زودتر. راستی گل‌مراد گفت که یخچال پُر پُره
زلفعلی- آره این هم از کلید یخچالش. الآن شکمی از عزا در می‌آریم
غضنفر- خوب کلید ویلا کو؟
زلفعلی- دارم می‌گردم یه کمی صبر کن
زلفعلی تمام جیب‌ها و کیف‌هایش را می‌گردد اما خبری از کلید نیست
زلفعلی- عجیبه من همه کلیدها رو دارم اما انگاری کلید درِ اصلی نیست فکر کنم پیش گل‌مراده
غضنفر- بیچاره شدیم حالا باید با شکم گرسنه شب توی جنگل بخوابیم تا صبح بشه برگردیم
زلفعلی- البته اگه گرگها و خرسها ما رو تا صبح نخورن

  • ۹۲/۰۵/۱۹

نظرات (۳)

البتّه من قبل از دکتر اعلام می‌کنم که این داستان هیچ ارتباطی با رعیص جمحور نداره! لطفاً دچار بدفهمی نشوید!
ممنونم از تو مجی جان که ذهن سالمی داری و در پس هر داستان و شعری به دنبال منظور‌های خیالی نیستی
چون مجی آن کس که ذهنش شد سلیم
در نیابد از سخن جز مستقیم
آنکه دائم می‌کشد مو را ز ماست
درک او از داستان من خطاست
نیست چون هر گرد گردو، آن کلید
به پرزیدنت پس بی ربط بید
انصافا خیلی قشنگ و هنرمندانه بود.
کاش میشد این را در صفحه گفت و شنود روزمانه وزین ک ی - ه ان چاپ کرد
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی