خزان عربی
اعتراف میکنم که زمانی که مبارک کنار رفت، غافلگیر شدم. انتظار داشتم که مقاومتِ بیشتری بکند و خشونتِ بیشتری به خرج دهد، اما او این کار را نکرد و بعد از کنار رفتنِ او، انتظار داشتم که فرار کند، ولی نکرد و ماند تا دادگاههای خود را به چشم ببیند و منتظرِ حکمی بماند که معلوم نبود چه باشد، مخصوصا هنگامی که بسیاری اعدامِ او را طالب بودند.
یادم میآید آن روزها، طیِ یک بحثی گفتم که مصریها، روزی آرزوی مبارک را خواهند کرد. مساله سرِ این نیست که مبارک انسان و یا حاکمِ خوبی بود. بلکه قطعا چنین نبود، اما اتفاقات بهارِ عربی نشان داد که ملتِ عرب آمادگی چنین تحولی را نداشتند. درباره سرنوشتِ دیگر کشورهای عربی سخن نمیگویم که خود به آن واقفید. شاید دیدگاه من در آن موقع کمی بدبینانه بوده باشد ولی بعد از آنکه اصرار شدید بر مجازاتِ مبارک را دیدم فهمیدم که آنها راهِ کج را میروند. آنها فکر میکنند عدالتِ صلب، راه حل است اما این اشتباه است.
همین ماندلا در زمان خودمان بعد از به قدرت رسیدن، با زندانبانان و شکنجهگران و سفیدپوستانی که علیه سیاهپوستان دست به خشونت زده بودند چه کرد؟ عدالت، عالی است اما گاهی اوقات راه حل نیست. میدانم که قذافی آدم بسیار بدی بود اما شیوه کشتنش اشتباه بود. اگر انقلابیون (نه تروریستها) در سوریه پیروز شوند بهترین کاری که میتوانند بکنند آن است که بگذارند بشار اسد از سوریه برود و به جایی پناهنده شود. هر چند میدانم حق بشار اسد آن است که مجازات شود، ولی این کار اشتباه است. این یعنی تکرار هزینهها. مبارک به نسبت با حالتی مسالمتآمیز کنار رفت آن موقع که کنار رفت به برادرم گفتم باید به او برای این کنار رفتنش، با هزینه کم، جایزه بدهند البته این یک شوخی بود ولی پشت آن یک واقعیتی نهفته بود. رفتار ماندلا و گاندی پس از به قدرت رسیدن، رفتاری نبود که مقتضای عدالت باشد، بلکه برای آن بود که فضا آرام شود و هزینههای بیشتری پرداخت نشود.
این چند روز حداقل صدها نفر از طرفداران مرسی کشته شدند، بیش از چهل پلیس هم از میان رفتند که نشان از مسلح بودنِ طرفداران مرسی دارد، تعدادی کلیسا هم آتش زده شده است؛ گویی هر وقت مسلمانان عصبانی میشوند باید یک حالی به این مسیحیانِ قبطیِ بدبخت بدهند و این البته پایانِ کار نیست.
سالهاست که علیرغمِ میلم به این نتیجه رسیدهام که سیاستْ عرصهی آرمانگرایی نیست. نگاه میکنم که چه حکومتی بهدرد کجا میخورد و این حکومت ضرورتا دموکراتیک نخواهد بود. شاید بگویید بگذاریم دموکراسی تجربه شود ولو اینکه شکست بخورد، اما به باور من شکستِ دموکراسی، تحققِ موفقیتآمیزِ آن را بسیار به تاخیر خواهد انداخت. بنده با همین عقلِ ناقصم معتقد به اینم که دموکراسی با وضعیتِ فعلیِ کشورهای اسلامیِ خاورمیانهای تناسب ندارد.
نکته در اینجاست که این باور، امری توصیفی است و نه توصیهای. یعنی چیزی که من به آن راضی نیستم و به آن عامل هم نخواهم شد، ولی نتایج آن در نهایت مطلوبِ من خواهد بود. مطلوبِ من دموکراسی است (البته با تعریفِ خودم) اما می بینم که برخی اوقات، همین دموکراسیِ اولیه، علیه خودش عمل میکند. اینجاست که علیرغم میل خودم ناچارم رضایت موقت به برخی شرایط داشته باشم.
نکات بسیار خوبی در کامنت فشن بر این پست وجود داشت که مرا بر آن داشت تا آن را به ادامه پست بپیوندانم
به نکات بسیار جالبی اشاره کردی و من در جزئیات و کلیات همه موافقم. مخصوصا اینکه چه حکومتی به درد کجا می خورد. انقلاب عربی بیش از آنکه نتیجه اگاهی ملتهای عرب باشد نتیجه فوران یک خشم فروخورده بود و جرقه ای بود که در انبار باروت زده شد و دامن مصر و سوریه و بحرین و تا حدودی اردن و مراکش را گرفت. آنچه در سوریه اتفاق افتاد به نظر من با کشورهای دیگر متفاوت است و انقلاب در سوریه یک نسخه خارجی بود و البته این به این معنا نیست که سوریه مخالف و معترض نداشت اما انقلابی سازی در سوریه از بیرون مرزها شکل گرفت و عدمم توفیق مخالفان علاوه بر حمایتهای خارجی از سوریه به دلیل فقدان پایگاه مردمی اکثریت حداقل در اعتراضها و وابسته بودن انقلاب است. مصر بعد از حسنی مبارک که اکنون می توان با همه دیکتاتوری اش در مقابل وضعیت کنونی از او تمجید کرد، همانند همه انقلابها در روزهای اول بسیار جو زده اخوانی را بر مسند نشاند و خیلی زود هم واکنش نشان داد. به نظر من جامعه مصر و گروه اخوان آمادگی ورود به فرایند دموکراتیک را ندارد. چرا که گروههای مذهبی سیاسی برای خود اصول و اعتقاداتی دارند که بهترین محمل برای اجرا و قبولاندن آن به جامعه را در کسب قدرت می بینند و اخوان بعد از 70 سال این قدرت را کسب کرد تا اصول خود را به اجرا بگذارد و خیلی البته ناشیانه مردم معترضی که بعد از انتخابات مجلس حمایتشان از اخوان به شدت افول کرده بود را نادیده گرفتند. دولت مرسی با مشارکت 50 درصدی و رای 50 درصدی مردم انتخاب شد و در بهترین حالت 25درصد مردم مصر از دولت مرسی حمایت کردند. این البته دموکراسی است ولی دموکراسی اقلیت. چیزی که این سالها در مجالس ششم و هفتم خودمان نیز شاهدش بودیم.
بیتعارف چیزهای خوبی از این نوشته افشین یاد گرفتم و سپاس خودم را به او ابراز میکنم در غالب موارد موافقم فقط درباره وضعیتِ فعلی سوریه و علت ناکامیِ مخالفان، با او کمی اختلاف دارم
در وضعیتی که کسی حاکم است و عدهای میخواهند که او را ساقط کنند آستانه خشونتورزیِ حاکم و تحمل خشونتِ مخالفین، نقش اصلی را ایفا می کند. مثلا شاید در برخی کشورهای غربی مانند کشورهای اسکاندیناوی میزان خشونتی که طبقه حاکم بتواند به خرج دهد بسیار پایین باشد در چنین وضعیتی مردم زودتر به نتیجه میرسند از طرف دیگر صدام کسی بود که خشونتش مرز نداشت بنابراین مردم مغلوب او بودند.
به نظر من وضع سوریه به این دلیل پیچیده شده است که سطح خشونتورزی و تحمل خشونت دو طرف خیلی بالاست و یک علت مهم آن است که این حقیقتا مردم نیستند که در برابر حکومت ایستادهاند چون سطح تحمل خشونت مردم خیلی پایینتر از این حرفهاست به همین دلیل است که پدر بشار یعنی حافظ اسد در سرکوب موفق بود. در واقع همانطور که تو هم به آن اشاره کردی بشار اسد آنقدر درگیر مخالفت مردمی نیست که درگیر جنگی با ترکیبی از معارضان داخلی و خارجی. در جنگ سطح تحمل خشونت دو طرف درگیر بالاست اما معمولا در انقلاب، طرفِ مردم زیاد تحمل ندارد و اگر فشار زیادی ببیند به خانه بر میگردد
از این جنبه شاید با تو اختلاف داشته باشم که مردم سوریه شاید دیگر طرف اصلی معارضه نباشند اما این از سر آن نیست که موافق اسدند و مخالفان پایگاه مردمی ندارند بلکه از این بابت است که سطح خشونت اسد بالاست. مخالفانِ معتدل به غیر از تندوروهای اسلامگرا را به احتمال زیاد دارای پایگاه مردمی میدانم
- ۹۲/۰۵/۲۵