خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

نتایج تحقیقات کیمیاگر

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۰۳ ق.ظ

حقیقت ماجرای چار یار غار و طفل زن زنگی در تحقیقات و خاطرات کیمیاگر

 

قسمت 1

 

گر نگشتی آن پژوهش‌ها هنوز

روشنی‌افزا چو خور اندر تموز

میِ‌بگفتم مرد حکمت را جواب

این‌چنین ناپخته و هم ناصواب:

«در جواب کاف، دادن گاف‌ها

کی روا باشد بر علّاف‌ها؟

این دوم بار است ای جان حکیم

که شدستی معترف از روی بیم»

لیک معلومم بشد کان اعتراف

بوده حاصل از سموم زور کاف

همچنان که دیده‌ای تو بارها

اعترافاتی، سپس انکارها

از دریچه‌ی جعبه‌جادو ای عمو

تو ندیدی بس عجایب؟ هان بگو!

معترف گشته بسی مردان خوب

از روان‌اشکنجه‌ای بدتر ز چوب

این عمل حتّی به حدّی می‌رسد

که کند خوش‌رقصی‌ای با آن جسد

چون که جوسازی نمود آقای کاف

معترف گشتی حکیم ما به لاف!

بل ز القائات «ک» بُد لاف‌ها

تا نماید ثابت او آن گاف‌ها

اینک امّا بشنوید ای دوستان

از محقّق، ماجرای داستان

خاطرات کیمیاگر این‌چنین

وانماید سرّ آن یکتا جنین

او نوشته پنجمی با نام کاف

ناگهان آمد ز ره از سوی قاف

پنجمی در شیطنت استاد بود

در مثل خسرو بر فرهاد بود

چون که فارغ گشته بودند آن سه یار؛

کیمیاگر، ذوالجمال، امدادکار ...

تازه از تعلیم آن وحشی‌صفت

تا کنندش بهره‌مند از موهبت ...

آن جناب ک به ناگه با کلک

در رسید و درس دادی بر فلک

آن‌چنان‌که در مثل با ذوالجمال

او برابر می‌نمودی در خصال

الغرض آن دو گرفتندی به دست

اختیار آن زن زنگی مست

ره ندادی دیگران را همچو سیل

گر چه آنان را نبودی هیچ میل (آنان: در درجه‌ی اوّل کیمیاگر و بعد حکیم و مددکار!)

روز و شب در گرد آن رشک ذغال

می‌دویدند از برای کسب حال

 

قسمت 2

ذوالجمال البتّه او کاری نکرد

او به یاد دختران گردید سرد!

آن زن زنگی دگر وحشی‌صفت

می‌نبود و دیده بود او تربیت

از خشونت او دگر ببریده بود

همچو گاندی رهبر قوم هنود!

پس ز سوی او حکیم راد را

هیچ تهدیدی نبُد بیداد را

الغرض ک بی‌رقیب و بی‌اثاث

شد ندیم و یار خاص آن اناث!

کاف از همیان مرتض جمله را

می‌ربود از قرص و از ویاگرا!

«مدّت شش ماه می‌راندند کام»

تا جلو آمد شکم او را تمام!

پس به غارش کرد مخفی ک به جد

تا نگردد کار فاش و حال ضد

بعد از آن طفلش بیامد در جهان

آشکارا گشت دیگر آن نهان

ک پروپاگاند خود آغاز کرد

او تبرّی جست و حیلت ساز کرد

با خود او آورده بُد یک دوربین

تا بگیرد عکس‌هایی با فشین!

لیک تا شد او ندیم آن سیه

دوستان از یاد برد و شد ز ره

صحنه‌ای از شنعت خود با زنک

او همی بگرفته بودی با کلک

از قضا عکسی هم از روی حکیم

در خفا بگرفته بودی بس بسیم!

او به فنّ فتوشاپ استاد بود

عکس خود از روی زن برداشت زود

وانگهی عکس حکیم و آن سیاه

در هم آمیزش بداد و کرد آه ...

«آه ای اسطوره‌ی تقوا و شرم!

هین چه شنعت کرده‌ای آرام و نرم؟

این پسر از توست می‌کن اعتراف

ورنه خواهی شد طرف با مکر کاف!

عکس را خواهی نهم بر روی سایت؟

حجم آن اندک بود صد کیلو بایت!

آبرویت می‌رود در پیش خلق

اعترافی کن سپس می‌‌شوی دلق»

چون حکیم از مکر او عارف بُدی

اندکی لرزان ولی واقف شدی (واقف در این‌جا=متوقّف)

ک چو از این مکر طرفی بر نبست

سوی دیگر حیلتش او برد دست

شایعه برساخت با امداد عکس

راه خود می‌جست او با آن hoax

بعد آن بحثی به راه انداخت او

مر فلک را گوش‌ها کر ساخت او:

هان بباید باب این طفل صغیر

ز امتحان ژن شود روشن‌ضمیر

آن حکیم بی‌نوا این بار خاص

بود آسوده که گردیدم خلاص

لیک غافل بود از مکر حریف

بی‌خبر روحش از آن حقّه‌یْ ظریف

ک در آزمایشگه ژن بس رفیق

داشت و بر جملگی گشتی شفیق

نارفیقان هم به رشوت او خرید

جمله را می‌داد او وعده و وعید

چون جواب آزمایش ساختند

توپ در پای حکیم انداختند

تقویت کردند مر آن شایعات

پس حکیم بی‌زبان گردید پات!

ک ورا انداخت اندر آمپاس

که بیا و عهده گیرش از اساس

بهر عذرش این‌چنین گو و آن‌چنان

خویشتن کردم فدای دوستان

آن حکیم مات و پات و آچمز

لاجرم مر آش را شد آش‌پز

پس چنین بود ای رفیقان داستان

کیمیاگر کرد تحقیقش عیان

 

بعدالتّحریر: بخش 1 در سال گذشته و در همان روزهای طرح داستان چار یار در غار نگاشته شد و بخش 2 در این روزها و در پی تکمیل تحقیقات کیمیاگر! بنابراین این‌ها حاصل بیش از یک سال تحقیق و پژوهش است و حرف کشکی نیست!!

می‌خواستم شعر مفصلی در ادامه شعر زیبای مجی بگویم، اما در حس شعر گفتن نبودم این وجیزه را تقدیم می‌کنم

من چه گویم یک رگم هشیار نیست
بعد از آنکه خواندم این اشعار بیست
شعر بود این یا دوزرده‌تخم بود؟
در زمینِ تهمتِ ک شخم بود
خاطرات کیمیاگر از قدیم
خوش دفاعی بود زان مرد حکیم
من چه گویم چون تو غوغا کرده‌ای
توطئه‌های ک افشا کرده‌ای
ساده‌مردی چون حکیم آخر چسان
پیش ک آرد دفاعی بر لسان
چون ک استادست پس باید کسی
دیگر این قصه نماید بررسی
یک محقق بود لازم چون اسد
تا گره از این معما وا کند
کیمیاگر جان تو را صدها سپاس
که حکیم از انگ ک کردی خلاص

ان شاء الله ادامه این شعر را خواهم فرستاد

  • ۹۲/۰۵/۲۶

نظرات (۷)

از کامی جون که بی‌اغراق استاد است در این زمینه عذرخواهی می‌کنم. این کار در برابر اشعار داستانی قوی ایشون، مشقی ابتدایی بیش نیست. جناب ک عزیز بدون تعارف خیلی ارادت دارم خدمت شما. حق این بود که با لطفی که به بنده داشتید اساسی شما رو سر حال می‌آوردم،‌ ولی چه می‌شه کرد که تحقیقات کیمیاگر ـ محتسب! خلل‌ناپذیره!! به هر حال خطّ اوّلیه‌ی ماجرا همون موقع طرح شده بود و حالا با طرح دوباره‌ی داستان از سوی شما باز جرقّه‌ای خورد و تکمیل شد. امیدوارم که لحظاتی خنده بر لبان شما بیاورد.
دکتر جان به خاطر دو پست قبلی هم ممنون‌ام. فرصت نشد نظر بدهم. ظاهر و باطن که بحثی اساسی است و امیدوارم شاهد نوشتار مفصّلت در این زمینه باشیم. در مورد خزان عربی با شما و افشین موافق‌ام. اوضاع این کشورها واقعاً متأثّرکننده است.
فوق العاده بود واقعا حال کردم جوابش را باید به شعر بدهم بنابراین در این حد فعلا اکتفا می‌کنم
ضمنا مشخص است که پستهای قبلی را سوپربزخوان کرده‌ای چون پست مربوط به ظاهر و باطن طنز بود و از کامنتت مشخص است که اصلا نتوانستی آن را بخوانی
ضمنا چند پست طولانی را با یک کامنت کوتاه مالاندی!
دکتر جان من اهل بزخوان کردن (حدّاقل در این‌جا) نیستم و دقیق خوندم هر دو پست رو. معلومه که اون پست ظاهر و باطن طنزه و اصلاً طنزانیتش! که خوندن لازم نداره و اون تصاویر سوپر بیوتی آدم رو به حیرت و خندش (خنده+چندش!) می‌اندازه. من چون متن نوشته‌ات رو دقیق خوندم و این‌که مقدّمه‌ای برای معرّفی دو پیوند از تصاویر کذایی نوشتی (وگرنه می‌شد در پیوندهای روزانه معرّفی خشک‌وخالی بکنی!) گفتم بحث ظاهر و باطن. یعنی احساس کردم در پس این طنز هدفی هم داشتی و این‌که عمیق‌تر به موضوع ظاهر و باطن فکر کنیم. همین. مطلب مربوط به مصر و سوریه و خزان عربی رو هم کامل خوندم، منتها نظر متفاوتی نداشتم که قابل ارائه باشه. همین!
به هر حال ممنون از اظهار لطفی که کردی. منتظر پاسخ شعرت هستم و البته پیه پاسخ کوبنده‌ی کامی عزیز رو هم به تنم مالیده‌ام و امیدوارم که این مثنوی ناقابل، مایه‌ی خلق آثار ارزشمندی از سوی هر دو عزیز بشود.
در ضمن مدح بنده هم فراموش نشود که یکی دیگر از هزار و یک وعده را جامه‌ی عمل پوشاندم!
مخلص همگی.
مجی جان دفاعت درباره بزخوان نکردنت، مانند همین دفاعی که از حکیم کردی محکم و خلل‌ناپذیر بود
شعرت واقعا عالی بود نتوانستم مراتب سپاس خودم را به خوبی در شعر نشان بدهم شعر مختصری به پستت اضافه کردم امیدوارم که مقبول افتد تا بعدا مفصل‌تر بنویسم مدح تو که البته به جای خودش باقی‌ است و بدهکاریِ اساسی به تو پیدا کردم
از این شعر داستانی مجی بسیار خوشمان امد و لذت بردم. و روند تحقیقات و مطاعات و شکل داستانی شعر خیلی جالب بود. می دانم که شیخ ما از شادی پر گیرد بعد از این شعر.... گرچه کیمیاگر عزیز با این ماس مالی کردن وارونه نشون دادن حقیقت نمی تونی به اصل ماجرا خدشه وارد کنی. باز رسانه های زنجیره ای به راه افتادن و با شانتاژ و پروپاگاندا قص دارن قلب واقعیت کنن و واقعیت رو وارونه جلوه کنند. من از پشت پرده شما خبر دارم و این وصله ها به ک نمی چسبد.... بروید و یه قصه دیگر ساز کنید. منتظر آتش توپخانه ک و طرح شکایت ایشان به دیوان داوری بین الملل، اینترپل و ... باشید.
یافتم شعر تو را استاد وار ----
- که در او درج است حسن بی شمار--
لطف کردی اینکه ک را خواستی---
از جماع زاده ی شب کامکار
لاجرم شبهه هست در تحقیقتان--
-که در او گم گشته روز و روزگار
یادتان رفته است آیا آن زمان--
چون که ک آمد درون قیر غار
زن به خاکستر بدل گردیده بود--
بسکه در سوراخ او کردید مار!!
علم فاعل را معین می کند--
گر جسد پیدا نباشد، از غبار!
شعرت عالی بود دکتر جون و شعر کامی عزیز هم که مثل همیشه حرف نداشت، مخصوصاً بیت یکی مونده به آخر!. همون‌طور که افشین گفته من هم منتظر اشعار داستانی ک در دفاع و بیان اصل ماجرا هستم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی