با همکاری سعدی
یکی پرسید از آن پاسخنداده...
به زنگ دوستان صاف و ساده
که قبلا زود میدادی جوابش
چرا اکنون دهی اینسان عذابش؟
«بگفت احوال من برق جهان است»
جوابم تابع وضع زمان است
«گهی بر طارَم اعلی نشینیم»
رفیقان را در آن دم، ریز بینیم
بود این حاصل بالانشینی
که زیر پای خود دیگر نبینی
پ.ن.
طارَم یعنی سراپرده
مجی گفت که حس شعر ندارد تا پاسخم را بدهد. بجایش من شعر گفتم و به او تقدیم میکنم؛ در راستای پرداخت قسطی مدحم به او بخاطر تحقیقش در داستان حکیم و سیهزن:
«چگونه شکر این نعمت گزارم»
که همچون مج رفیقی تاپ دارم
تو حس شعر گفتی که نداری
نداری چون تماما فکر کاری
ولی من چونکه از یاران کنم یاد
خصوصا تو، شود این حسّم آزاد
بیابد خاطرم زین حسّ تسلّی
چو در ذهنم کنی یکدم تجلّی
ستارهیْ قطبیِ من هستی ای مج
گر از یادم روی، ره میشود کج
ندادی پست و با سختی تحمّل
نمودم همچو بلبل دوری گُل
نظرهای تو اما بود جبران
مفصل، حاصل ذوقی فراوان
اگر چه نثر باشد، روی چشم است
که پُستم سنگ خاره، از تو یشم است
از این ترسم که روزی این نظر هم
بگیری و نماند هیچ مرهم...
که بر این زخم تنهایی گذارم
مگر من چند یارِ چون تو دارم؟
- ۹۲/۰۶/۰۳
http://www.farhangreader.com/modules/pligg_web_toolbar/toolbar.php?id=18750