خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

عروسک من

جمعه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۲، ۰۶:۵۱ ق.ظ
این عروسک منه. با اجازه جمع فضلای آجر میخوام بهش افتخار بدین و به حضور بپذیرینش. اسمش فرین هست به معنی باشکوه.

  • ۹۲/۰۶/۲۹

نظرات (۸)

مبارکه
مخصوصا از این بابت که یکی از اسم‌های آجریِ تو فشین هستش، چون فشین و فرین به هم می‌آد.
شاید اگر آرشیوی از این نوشته‌ها به دست امید و فرین در آینده برسد فاتحه‌ای برای من بخوانند و یادی از من کنند
دگر به مرتض و افشین و مج امیدی نیست
مگر به یاد امید و فرین بمانم من
امیدوارم فرزندی صالح و مایه افتخار برای تو بشود بهتر از تو اگر چه سخت است
این پست مرا غافلگیر کرد نه فقط از این بابت که یکی دیگر از ما بچه‌دار شد. حکایت من و فشن حکایت دو کودک بود همینکه احساس می‌کردم کودک درون فشن هنوز زنده است حس خوبی داشتم ما ساعت‌های زیادی را کودکانه در کنار هم زیستیم و این رابطه ما را خاص کرده بود ما توانسته بودیم در کنار هم مدتی از قواعد دنیای آدم‌بزرگ‌ها دور شویم
وقتی این عکس را دیدم یک لحظه چشمان من پر از اشک شد ترکیبی از شادی و این احساس که فشن بزرگ شد شاید کمی احساس تنهایی کردم نمی‌دانم
در هر حال آن فرصت کودکی سالهاست که گذشته ولی امروز بیشتر احساسش کردم:
زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود،
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود.

طفل، پاورچین پاورچین، دور شد کم‌کم در کوچه سنجاقک‌ها.
بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر.

من به مهمانی دنیا رفتم
مبارک باشه افشین جان. بنده از حسّ «تنها پدربودگی در جمع آجر»! به درآمدم!
ماشالله چه نازه! خدا برات نگهش داره.
پدر شدن در عین سختی‌ و سنگینی مسئولیت، شیرین هم هست و حتّی می‌تونه مرتبه‌ای از کمال فرد باشه.
این کامنت اخیر دکتر هم شاهدی است بر حرف من در ارتباط معنوی عمیق شما دو عزیز!
برای فرین کوچولو بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم. امیدوارم که در کنار پدر و مادر خوبش همیشه سلامت و شاد باشه.
راستی یادم رفت بگم که فرین کوچولو از همین حالا چقدر به خود افشین عزیز شباهت داره و به قول معروف به پدرش رفته! خیلی ماهه.
مجی جان البته از پدرش سفیدتره
از کامنتای محبت امیزتون تشکر می کنم.
دکتر عزیز پیامت منو خیلی تحت تاثیر قرار داد. یادم میاد روزی که می خواستم عروسی کنم همین حسی را داشتم که تو الان بیان کردی. من همیشه خودم را کودک فرض می کردم و کودک درونم همیشه ان طفل بازیگوشی است که اسیر قید و بند نیست و رها است.
کاملا درک می کنم چه می گویی. من وارد دنیای دیگری شدم. همان احساسی که موقع شنیدن خبر عروسی تو به من دست داد و مطمئن شدم دیگر ان شب نشینی های خاطره انگیز هرگز تکرار نخواهد شد و ما هرگز نخواهیم توانست مثل دو دوست در کنار هم آن فضای رویایی را تجربه کنیم. من هنوز احساس ورود به دنیای آدم بزرگا رو ندارم. گرچه خواسته یا ناخواسته وارد این دنیا شدم. اما همیشه سعی می کنم کودک درونم را زنده نگه دارد چون طبع من اینگونه است و قواعد این دنیا گرچه آرام آرام بر ما تحمیل خواهد شد اما من همیشه کودک بودن و رها بودن را دوست دارم
. بغضی از شادی و غم گلویم را فشرد. منم مثل شیخمان چشمه اشک به راه است و زود جاری میشه.
شعرت گرچه خیلی زیبا بود اما غم انگیز. ما همچنان دوست هستیم و خواهیم بود و کودک درونمان زنده است چون بی ان طفل، خودمون نیستیم. من همان خواهم بود جز اینکه پدر شدم و مسئولیت دیگری بر دوش من محول شد. پدر بودن و تربیت یک کودک برای انسان بودن و انسان زیستن. حتما از فکر و ایده شما برای چگونه انسان بودن استفاده خواهم کرد.
فشن جان شعر همان طور که گفتم از سهراب سپهری است امیدوارم او دختر خوبی برای تو باشد چون تو پدر خوبی هستی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی