خیر مقدم
غیبت تلخ مجی امشب به پایان میرسد
ای سکندر صبر کن تا آخرِ شب یا سحر
خضر فرخپی رسید و آب حیوان میرسد
شد مددکارم فشین و شد طبیب من مجی
او مدد کرد این سه روز و حال درمان میرسد
دوش گفتم شیخ را که با چراغی گرد شهر
از چه میگردی؟ بیا آجر که انسان میرسد
چاقو از افشین بگیرم پرتقال از مرتضی
منتظر تا کی مجیام از صفاهان میرسد
بعد از پست کردن این شعر، با خود گفتم که شاید کمی توضیح لازم باشد
اول اینکه مجی در کامنت خود بر پست ماقبل آخر گفت که چند روزی به اصفهان میرود و نمیتواند به آجر مراجعه کند. داستان مربوط به برگشت او از اصفهان و خشنودیِ من از حضور دوباره او در آجر است.
دوم اینکه فشن بر پست قبلی کامنت گذاشت و در قالب چت هم این چند روز تنهایم نگذاشت منظورم از «او مدد کرد این سه روز» همین بود. از او مچکرم.
دلیل گرفتنِ چاقو از فشن و پرتقال از مرتض، آن است که آنها هم به نحوی در فرایند بریدن دست من مشارکت داشته باشند مخصوصا مرتض که کلا مشارکتش کم است.
ضمنا اینکه پیش از آمدنِ مجی چاقو و پرتقال را آماده میکنم از این بابت است که از سرنوشت محتوم دستِ خودم آگاهم و ترجیح میدهم ابزار را از قبل آماده کنم.
- ۹۲/۰۷/۲۶