عاشقانه ها (شما؟! اینجا؟!)
آغاز شد یک جمعه کل ماجرا، اینجا
وقتی که بودی در تکاپوی خدا اینجا
دستت برای آسمان آغوش بازی داشت
در فکر باران بود لبهای دعا، اینجا
در چشمه ی جوشان اشکم عکس ماهت ریخت
همچون پلنگی می خروشیدم که تا..... اینجا
لبخند تو چون بره ای آرامم و شادم کردم
با مهربانی آمدی گفتی شما...!! اینجا؟!
گفتم که می گویند حاجت می دهد آقا
بیمار عشقم آمدم بهر شفا اینجا
چشم تو در این چشمه گرماگرم بازی بود
وقتی مردد دیدی ام، گفتی بیا... اینجا
نبض دلت ،راز تو را در گوش عالم ریخت
من در خلاء بودم، نمی آمد صدا، اینجا
درمان درد من دگر نزد شما آنجاست
حتی اگر دل گشته باشد مبتلا، اینجا
افتادم از پا در نشیب دره ای باریک
دستی بده تا باز گردم روی پا، اینجا
حالا غریبی کردن قلبت مصور نیست
وقتی که با نبض دلم شد آشنا، اینجا
کامران آوخ کیسمی
9 آذر 92
- ۹۲/۰۹/۱۰
این قریحه و توان شعریِ ک تحسینبرانگیز است به او تبریک میگویم به این خاطر