خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

عاشقانه ها (شما؟! اینجا؟!)

يكشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۲، ۰۹:۵۴ ق.ظ

آغاز شد یک جمعه کل ماجرا،  اینجا

وقتی که بودی در تکاپوی خدا  اینجا

دستت برای آسمان آغوش بازی داشت

در فکر باران بود لبهای دعا، اینجا

در چشمه ی جوشان اشکم عکس ماهت ریخت

همچون پلنگی می خروشیدم که تا..... اینجا

لبخند تو چون بره ای آرامم و شادم کردم

با مهربانی آمدی گفتی شما...!! اینجا؟!

گفتم که می گویند حاجت می دهد آقا

بیمار عشقم آمدم بهر شفا  اینجا

چشم تو در این چشمه گرماگرم بازی بود

وقتی مردد دیدی ام، گفتی بیا... اینجا

نبض دلت ،راز تو را در گوش عالم ریخت

من در خلاء بودم، نمی آمد صدا، اینجا

درمان درد من دگر نزد شما آنجاست

حتی اگر دل گشته باشد مبتلا، اینجا

افتادم از پا در نشیب دره ای باریک

دستی بده تا باز گردم روی پا، اینجا

حالا غریبی کردن قلبت مصور نیست

وقتی که با نبض دلم شد آشنا، اینجا

                                               کامران آوخ کیسمی

9 آذر 92

  • ۹۲/۰۹/۱۰

نظرات (۴)

کامران عزیز با این اشعارش نشان می‌دهد که هم ید طولایی در شعر طنز دارد و هم ید اطولی در شعر جدی. برای من این شعر القا کننده اشعار مرحوم حسین منزوی بود نمی‌دانم فشن عزیز اشعار منزوی را دیده است یا نه، ولی برای من تداعی‌کننده اشعار ایشان بود
این قریحه و توان شعریِ ک تحسین‌برانگیز است به او تبریک می‌گویم به این خاطر
آفرین به این طبع پر ذوق. غزل فوق‌العاده زیبایی بود. کامران جان:
طبع چون آب و غزل‌های روان شما ما را بس.
ممنونم از افشین برای پست نو چونکه
از شعرهای کامران یابد صفا اینجا
کامران در شعر جدی فوق العاده است. استعداد کم نظیری داره. من شعر منزوی را نمی شناسم گرچه از زبان حکیم کمی از منزوی شنیدم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی