به یاد منزوی
نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره ...
منزوی خود را به من شناساند او از حمله شاعرانی است که با تعریف دیگران به قدرتش پی نبردهام اولین بار این شعرش را خواندم و تحت تاثیر قرار گرفتم:
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود | ... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود | |
پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد | که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود | |
گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظة دیدارت | شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود | |
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری | که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود | |
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما | بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود | |
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من | فریبکار دغلپیشه بهانهاش نشنیدن بود | |
چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم | تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود |
پس از آن البته آن ترانهای بود که از آن اسم بردم شعرهای خوب او زیادند او مخصوصا در خلق مضامین نو موفق بود در همین شعر بالا از افسانه ماه و پلنگ بهره گرفته است
اما درباره جاودانگیاش در ادب پارسی نمیتوانم قضاوت کنم او قدرت ادبی داشته است اما پشتوانه فکری کافی نه و کار این افراد برای باقی ماندن سختتر است
از اشعاری که از ایشان در ابتدای آشناییام با او خواندهام دو شعر میآورم:
آوار پریشانیست ، رو سوی چه بگریزیم؟
تشویش هزار «آیا» ، وسواس هزار «اما»
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفتهست
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
این شعر زیبا را هم از او بخوانید:
شتک زدهاست به خورشید، خونِ بسیاران
بر آسمان که شنیدهاست از زمین باران؟
هرآنچه هست، به جز کُند و بند، خواهدسوخت
ز آتشی که گرفتهاست در گرفتاران
ز شعر و زمزمه، شوری چنان نمیشنوند
که رطلهای گرانتر کشند میخواران
دریدهشد گلوی نیزنان عشقنواز
به نیزهها که بریدندشان ز نیزاران
زُبالههای بلا میبرند جوی به جوی
مگو که آینة جاریاند جوباران
نسیم نیست، نه! بیم است، بیمِ دار شدن
که لرزه میفکند بر تن سپیداران
سراب امن و امان است این، نه امن و امان
که ره زدهاست فریبش به باورِ یاران
کجا به سنگرس دیو و سنگبارانش
در آبگینه حصاری شوند هشیاران؟
چو چاهِ ریخته آوار میشوم بر خویش
که شب رسیده و ویرانترند بیماران
زبان به رقص درآورده چندشآور و سرخ
پُر است چنبرِ کابوسهایم از ماران
برای من سخن از «من» مگو به دلجویی
مگیر آینه در پیش خویش بیزاران
اگرچه عشقِ تو باری است بردنی، امّا
به غبطه مینگرم در صف سبکباران
- ۹۲/۰۹/۱۱
خود را صلیب میکشم امشب بیاد تو
نعناع و پرتغال که هیچ است رفیق
دارم دوسیب میکشم امشب بیاد تو
.................................................
با تبادل لینک موافقم به منم بسر