المُحاورات القزوینیّه 1
سه شنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۲، ۰۶:۰۶ ب.ظ
فشن تدریسی به قزوین داشته است این بهانهای بود برای من که یکی دو بار با او چتی بکنم این حاصل این چتهاست که چند هفته پیش انجام شده است. متاسفانه این تنها صحبت من است و سخن فشن را تایپ نکردهام البته در میان فاصلهها میتوانید جواب فشن را حدس بزنید. این قصور را بگذارید به حساب کمحوصلگیام برای تایپ.
«هر کجا هست خدایا به سلامت دارش»
میان این همه شهر از چه قزوین
برای درس دادن رفت افشین؟
کجا عاقل خطر اندازد ای دوست
برای حق تدریس کمی قین؟
چنان کردی مدد قزوینیان را
که بیرون از خطر بردی تو جان را
دوستی با رفیق قزوینی
آخرش را چگونه میبینی؟
میروی هر کجا برو اما
مرو افشین به کوچه بنبست
که اگر رستمی در آن کوچه
نتوانی ز دست مردم رست
با همه احتیاط اگر روزی
گیر کردی به دست قزوینی
خوب او را مدد کن ای مشتی
که ثوابش در آخرت بینی
کار ما نیست تجربه مشتی
بحث ما انتزاعی و عقلی است
کار من افشنا فقط اینجا
انتقال تجارب نقلی است
زیر چادر خطر فراوان است
گاه مرد است و میشود پنهان
گر بدیدی که میشود نزدیک
زود خود را ز مهلکه برهان
چونکه امروز بودهای تعطیل
فرصتی از برای گشتن بود
از چه رو افشنا چنین عجله
کردی و به کرج برفتی زود
درفشارم فشن کنون باید
مدتی ترک این سخن گویم
حاجتی دارم و قضا باید
عذر خواهم گلاب بر رویم!
مگر قزوینیان کردند اسیرت
که دیگر پاسخ من را ندادی
به هر حال افشنا این آرزویم
بود که بگذرد روزت به شادی
ضمنا این چت به سرعت انجام میشده است به همین جهت اشعارِ با کیفیتی نیستند غرض تنها لبخندی بر لب شماست.
«هر کجا هست خدایا به سلامت دارش»
میان این همه شهر از چه قزوین
برای درس دادن رفت افشین؟
کجا عاقل خطر اندازد ای دوست
برای حق تدریس کمی قین؟
چنان کردی مدد قزوینیان را
که بیرون از خطر بردی تو جان را
دوستی با رفیق قزوینی
آخرش را چگونه میبینی؟
میروی هر کجا برو اما
مرو افشین به کوچه بنبست
که اگر رستمی در آن کوچه
نتوانی ز دست مردم رست
با همه احتیاط اگر روزی
گیر کردی به دست قزوینی
خوب او را مدد کن ای مشتی
که ثوابش در آخرت بینی
کار ما نیست تجربه مشتی
بحث ما انتزاعی و عقلی است
کار من افشنا فقط اینجا
انتقال تجارب نقلی است
زیر چادر خطر فراوان است
گاه مرد است و میشود پنهان
گر بدیدی که میشود نزدیک
زود خود را ز مهلکه برهان
چونکه امروز بودهای تعطیل
فرصتی از برای گشتن بود
از چه رو افشنا چنین عجله
کردی و به کرج برفتی زود
درفشارم فشن کنون باید
مدتی ترک این سخن گویم
حاجتی دارم و قضا باید
عذر خواهم گلاب بر رویم!
مگر قزوینیان کردند اسیرت
که دیگر پاسخ من را ندادی
به هر حال افشنا این آرزویم
بود که بگذرد روزت به شادی
- ۹۲/۰۹/۱۹
حکیم جان شعر با عجله و در حالت فشارت این باشه، دیگه سر فرصت و با فراغت چه میکنی؟!