مدح
جمعه, ۲۲ آذر ۱۳۹۲، ۱۲:۳۵ ب.ظ
وبلاگ ندارد لطف، بی لطف تو ای مشتی
آجر به مثل باشد میخانه، تو مِی مشتی
گر دیدنِ کامنتت مستلزم رفتن به
چین است بخواهم کرد ره یکسره طی مشتی
آواز ندارد آه، در سینه چو محبوس است
این نغمه بُوَد از تو، من آه و تو نی مشتی
تو گوهری و تو زَر، پس جای تعجب نیست
تنها من اگر بردم به قدر تو پی مشتی
پرسید که مدح که گفتی تو؟ و من گفتم
(چون قافیه تنگ آمد) که مدح مجِی مشتی
- ۹۲/۰۹/۲۲
این سپاسی بود از مجی که همیشه همراه آجر است مخصوصا بعد از این پست محاورات قزوینیه که حتی نظر فشن را جلب نکرد چه برسد به مرتض را