المحاورات القزوینیّه قسمت آخر
شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۲، ۰۳:۱۷ ب.ظ
در این قسمت فشن همراهی چندانی نکرد بنابراین به تایپ بخش خودم قناعت میکنم. از کیفیت پایین اشعار هم عذرخواهی میکنم با سرعت گفته شدهاند قسمتهای خالی را خودتان حدس بزنید
چو دانی در نمیآید کرایه
ز چندرغاز تدریس ای فشین جان
چرا هر هفته تا قزوین بکوبی
بجایش باش در پیش فرین جان
چون به قزوین میروی تبلت ببر
تا بگیرم گاهگاه از تو خبر
ای به قزوین رفته از ما یاد کن
با جوابی قلب ما را شاد کن
آن به قزوین رفته نز من یاد کرد
نه دل من را به پاسخ شاد کرد
بازگشته او ز قزوین و هنوز
پاسخ من را نداد این چند روز
به قزوین رفتهای و دوستان را بردهای از یاد
چه شد آخر که افشینم برفت اینگونه خود بر باد
گویند که رفت افشین تا درس دهد قزوین
امروز همه شادند از آمدن افشین
تو که قزوینیان را شاد کردی
چه میشد گر ز یاران یاد کردی؟
ز بس که درس تو شیرین و نغز است
کلاس خویش را استاد کردی
فرستادم اس ام اس ساعت ده
دو ساعت بعد اما گشت آگه
حواسش را چه کاری پرت کرده؟
چه کس او را به در بنمود از ره
چو تو قزوینیان را کردی امداد
کنندت جذب و خواهی گشت استاد
در آنجا هیأت علمی شوی تو
تو کردی شادشان، آنان تو را شاد
به قزوین رفته یا در خانه هستی
سپردی دل به آن، وز ما گسستی
نمیآیی به آجر چند روزی
رها کردی رفیقان را و رستی
چه شد افشین؟ جوابم را ندادی
به اساماس نکردی هیچ یادی
غرض تنها بوَد احوالپرسی
که شادم آن زمانی که تو شادی
چو دانی در نمیآید کرایه
ز چندرغاز تدریس ای فشین جان
چرا هر هفته تا قزوین بکوبی
بجایش باش در پیش فرین جان
چون به قزوین میروی تبلت ببر
تا بگیرم گاهگاه از تو خبر
ای به قزوین رفته از ما یاد کن
با جوابی قلب ما را شاد کن
آن به قزوین رفته نز من یاد کرد
نه دل من را به پاسخ شاد کرد
بازگشته او ز قزوین و هنوز
پاسخ من را نداد این چند روز
به قزوین رفتهای و دوستان را بردهای از یاد
چه شد آخر که افشینم برفت اینگونه خود بر باد
گویند که رفت افشین تا درس دهد قزوین
امروز همه شادند از آمدن افشین
تو که قزوینیان را شاد کردی
چه میشد گر ز یاران یاد کردی؟
ز بس که درس تو شیرین و نغز است
کلاس خویش را استاد کردی
فرستادم اس ام اس ساعت ده
دو ساعت بعد اما گشت آگه
حواسش را چه کاری پرت کرده؟
چه کس او را به در بنمود از ره
چو تو قزوینیان را کردی امداد
کنندت جذب و خواهی گشت استاد
در آنجا هیأت علمی شوی تو
تو کردی شادشان، آنان تو را شاد
به قزوین رفته یا در خانه هستی
سپردی دل به آن، وز ما گسستی
نمیآیی به آجر چند روزی
رها کردی رفیقان را و رستی
چه شد افشین؟ جوابم را ندادی
به اساماس نکردی هیچ یادی
غرض تنها بوَد احوالپرسی
که شادم آن زمانی که تو شادی
- ۹۲/۰۹/۳۰
ضمناً قالب جدید وبلاگ هم خیلی زیبا و مناسبه. دستت درد نکنه.