در پاسخ به پست قبلی 1
یک ضربالمثل زیبای عربی میگوید «حُسنُ السؤال، نصفُ الجواب». در پاسخ به فرستنده این پست میخواهم ابتدا جنبه حسن السؤال را مد نظر قرار دهم، بنابراین ابتدا سراغ این تفکیکها میروم
1- تفکیک بین این دو سؤال: چرا جهان هست؟ و چرا جهان اینگونه هست؟
2- تفکیک میان انواع خداباوری. باید توجه نشان دهیم که اندیشمندان، خدا را به معانی متفاوتی بکار میبرند گاه ایمانِ یکی، کفر دیگری است.
3- تفکیک میان نظم کل هستی و نظم در اجزای عالم.
4- تفکیک میان مسائل فیزیکیِ خُرد و
مسائل فیزیکیِ کلان
بررسی این تفکیکها خود، کار مفصلی است و من به تدریج، آن را به اجمال برگزار خواهم کرد
اما مقدمه بحث من به این مربوط میشود که بین مسائل فیزیک و فلسفه چه رابطهای وجود دارد. از متنِ پست اینچنین استنباط میشود که رابطه این دو تباین است با این استدلال که فیزیک از علوم تجربی است و بنابراین نمیتوان در حوزه امور عقلی وارد شود ولی به نظر من این ارتباط از نوع عموم و خصوص من وجه است یعنی فیزیک و فلسفه در برخی مسائل مشترکاند و البته در حوزههای دیگری از هم جدا هستند. اینجا آن قسمتی است که تفکیک میان فیزیک خرد و کلان به کار میآید (این دو اصطلاح مندرآوردی هستند) روشن است که مسائل جزئی فیزیکی کاری به فلسفه ندارند اینکه شتاب چگونه است و گرما چگونه باعث انبساط فلز میشود با تجربههای جزئی بررسی میشوند نویسنده در اینباره بر حق است که این فیزیک به دنبال علل قریب است و به علل بعید دسترسی ندارد.
اما برخی مسائل فیزیکی با فلسفه گره میخورند از جمله ماهیت زمان در کل، ماهیت مکان در کل و امثال مسائلِ کلیای که از دسترس تجربه بیرونند مثلاً اینکه زمان و مکان، متناهی هستند یا نامتناهی، اساساً مسألهای تجربی نیست. اینجا نکته ظریفی نهفته است. اینها مسائلی تجربینما و در عین حال تجربهگریز هستند. مثلاً چون ذهن ما به زمان و مکان جزئی عادت کرده است و تقریباً آنها را ملموس مییابد فریب میخورد و گمان میکند در همین سطح میتواند ماهیت زمان و مکانِ کلی را هم میفهمد اما اگر اندکی تأمل کنید در خواهید یافت که هیچ راهی برای سنجش تجربی این مسائل کلان وجود ندارد. میبخشید بخاطر رعایت حوصله متن و دوستان بیش از این وارد این بحث نمیشوم.
البته قبول دارم که فیزیکدانان بیش از اندازه در حوزه فلسفه دستدرازی کردهاند و تصورشان از ظرفیت بحثهای فلسفی-فیزیکی افراطی است اما این صحبت که هر مسأله فیزیکی صرفاً به علت تجربی بودن، غیرفلسفی است، خطاست. بنابراین برای اینکه نشان دهیم مسألهای فلسفی در امثال این حوزهها، هیچ ارتباطی به فیزیک پیدا نمیکند باید دلیل مستقلی ارائه کنیم.
حال میپرسم آیا بحث از وجود خدا میتواند به نحوی با فیزیک در ارتباط باشد؟ اینجا یک تفکیک دیگر قابل طرح است: کدام خدا؟ خدای انسانوار متدینین؟ خدای متشخص فیلسوفان و یا خدای غیر متشخص؟ به باور من، خدایی که فیزیک میتواند به آن بپردازد از نوع سوم و شاید نوعی هوش کیهانی فراگیر است و بنابراین نباید درگیر بحث درباره خدای مدل دینی یا فلسفی شود. نویسنده میتواند در اینباره بر حق باشد که فیزیک نمیتواند در بیشتر صفات خدا وارد بحث شود. (باز هم وارد بحث تفصیلی نمیشوم)
اما حالا این پرداختن به چه نحو میتواند باشد؟ باز هم نویسنده متن، در اینباره بر حق است که فیزیک نمیتواند سراغ بحث عقلیِ صرف درباره وجود خدا برود، چیزی که اساساً در تخصص فلسفه است، اما دو نکته در همینجا مطرح میشود
اولاً برهان نظم که نویسنده در متن از آن نام برده یک برهان عقلی صرف نیست و مقدمات تجربی هم دارد و حتی اگر فیزیکدانی نظم در جزء را بپذیرد او را نمیتوان ملزم کرد که نظم در کل را هم بپذیرد در جهان ما هم امور منظم وجود دارد و هم امور نامنظم. آنچه به کار اثبات وجود خدا خواهد آمد نظم در کل است که آن امری فراتر از تجربه است. نظمهای جزئی نمیتواند خدای علتالعلل قادر مطلق عالم مطلق را اثبات کند. به نظر من برهان نظم، اثباتی نیست بلکه اقناعی است. اقناع امری است که علاوه بر قوت استدلال به عوامل مختلفی مانند ویژگیهای شخصیتی افراد نیز بستگی دارد.
نکته دوم اینکه هر چند فیزیک مستقیماً به استدلال عقلی به نفع یا علیه وجود خدا نمیپردازد لیکن بطور غیر مستقیم میتواند وارد این بحث شود و آن هم از طریق لوازم مباحث فیزیکی است داستان پسر باهوش را یادتان هست؟ او خر را ندیده بود اما لازمه آنچه در پیرامون خود میدید مشخصات خر مورد نظر بود.
فیزیکدانان هم چنین شیوهای را میتوانند در پیش بگیرند البته همانطور که گفتم در اینباره حق با نویسنده متن است که آنها نمیتوانند مستقیماً وارد بحث درباره وجود داشتن و یا وجود نداشتن خداوند شوند، اما آیا فیزیکدانان اینگونه بحث میکنند؟ به نظر من نه. فیزیکدانان به دنبال علل امورند و روشن است که اگر بتوانند پدیدهای را با مجموعهای از علتها توضیح دهند دیگر نیازی به علت دیگر احساس نخواهند کرد. آنها نمیگویند که چه چیزی هست و یا چه چیزی نیست بلکه میگویند برای تبیین یک پدیده به چه عللی نیاز هست و اگر آن علل بیان شوند، روشن میشود که به علل دیگر نیاز نیست. این ریشه در اصلی دارد که در فلسفه به تیغ اکام معروف است. مثلاً در قدیم وقتی لباسهای سفید را داخل صندوقها میگذاشتند، بعد از مدتی که آنها را از صندوق در میآوردند میدیدند زرد شده است تفسیرشان این بود که جنها بر آنها ادرار کردهاند. اکنون وقتی علت این زردی یافت شود دیگر نیازی برای فرضیه جن برای تبیین این پدیده نیست البته این علتیابی نمیگوید که جن وجود دارد و یا ندارد، بلکه فقط میگوید که برای تبیین این پدیده به جن نیازی نیست. حالا فیزیکدانان خداناباور مانند هاوکینگ، میخواهند بگویند که برای تبیین وجود عالم به خدا نیازی نیست. این امری مستقل از بحث مستقیم از وجود خداست. اگر یک فیزیکدان به فرض موفق شود تا این عدم نیاز را نشان بدهد، یعنی از پس تبیین فیزیکی وجود عالم بر آمده است و این خروج از مباحث فیزیکی نیست. نویسنده متن درواقع در اینجا دچار این اشتباه شده است که گمان میکند فیزیکدانان، مثل فیلسوفان، به نفع یا علیه وجود خداوند استدلال میآورند که البته اینگونه نیست. روشن است که اگر فیزیکدانی بخواهد با قالبی فلسفی و با نگاهی اثباتی یا ردّی وارد بحث از وجود خدا شود وارد حوزهای شده است که جای او نیست، اما اگر بتواند هر کدام از پدیدهها را بدون فرضی خاص تبیین کند بر اساس اصول علمی، موظف به کنار نهادن آن فرض است. درباره فیزیکدانانی که درباره پیدایش عالم میاندیشند این بحث میتواند در رابطه میان انفجار اولیه و علت آن مطرح شود یعنی اگر آن فیزیکدان بتواند به نحوی انفجار اولیه را تبیین کند که نیازی به فرض علتی هوشمند برای آن نباشد میتواند آن فرض را کنار بگذارد.
مؤمنین، در جواب فیزیکدانان خداناباوری که معتقد به عدم نیاز به خدا هستند باید دلایلی برای نیاز به خدا در تبیین پدید آمدن جهان و همچنین معقول بودن باور به خدا ارائه کنند.
باز تأکید میکنم نیاز به ناظم برای نظمبخشی به امور جزئی که معمولاً در برهان نظم مطرح میشود، اثباتکننده نیاز به ناظم کل نیست. درواقع دینداران بیشتر به دنبال تبیین آناند که چرا جهان اینگونه است ولی آن چیزی که در این بحث خاص هاوکینگ بیشتر مطرح است این است که چرا جهان هست او به دنبال تبیینهای جایگزین برای خدا، در جواب این سؤال است و نه سؤال درباره اینکه چرا جهان اینگونه هست که هست.
خلاصه اینکه بصورت کلی نمیتوان گفت که چون فیزیک از زمره علوم تجربی است و فلسفه از علوم عقلی، پس فیزیکدانان نمیتوانند وارد مباحث فلسفی شوند. بعضی مسائل فیزیکی آنقدر در سطوح کلان مطرح میشوند که با مسائل فلسفی تلاقی میکنند.
نکته دیگر اینکه اگر استفاده از مقدمات تجربی برای رد خدا ناکارآمد است برای طرف مقابل آن یعنی اثبات خدا نیز ناکارآمد خواهد بود، بنابراین چگونه میتوان برهان نظمی را که برخی مقدمات تجربی دارد (و قاعدتا ارزش استدلال مبتنی بر آن هم همسطح با این تجربه است) مجاز دانست و براهین مشابه خداناباوران را دقیقا به همین دلیل مردود دانست؟ برهان نظم هم علل قریب را نشان میدهد و اگر بخواهیم از نظم کیهانی سخن گوییم آن خود مقولهای است جدا که اولا با مثالهای متداول میان موافقان برهان نظم سازگار نیست و ثانیا اثبات آن خود کار دشواری است چون همانطور که گفتم نمیتوان حکم نظمهای جزئی را ضرورتا به کل سرایت داد.
اگر صحبت بر سر استفاده از لوازم عقلی تجربههای ما برای تبیین علت پدیدهها باشد در این صورت البته برهان نظم میتواند موفق باشد و به همین ترتیب برهانهای مخالف آن که در صدد آناند که نشان دهند نیازی به فرض خدا برای تبیین پیدایش عالم نیست.
در کل من برهان نظم را یک استدلال اقناعی قوی میدانم هر چند دایره نتایجی که میتوان از این استدلال به دست آورد به آن گستردگی نیست که برخی تصور میکنند
در قسمت دوم پاسخم به دو مساله خواهم پرداخت
اینکه واقعاً دیدگاه هاوکینگ چیست؟ (البته با مطالعات بسیار مختصر و بدون دانش فیزیکیِ خودم)
و اینکه آیا علیت مسالهای صرفاً فلسفی است؟
- ۹۲/۱۲/۰۱