من و یزدیان 1
فصلی خواهم نبشت در آنچه بر من رسید در مصاحبت یزدیان از بدایت تحصیلات جامعیّه تا طلوع طلعتِ مجیّه.
تا پیش از ورود به دانشگاه، هیچگاه با یک یزدی رو در رو نشده بودم. درباره یزد همینقدر خوانده بودم که یزدگرد آن را ساخته است، کویری است، بادگیر دارد و حافظ یک بار به آنجا رفته و خیلی خوشش نیامده است. در کتاب سیاحت شرق آقا نجفیِ قوچانی هم درباره یزدیها چیزهایی خوانده بودم: از پرطاقتی آنها در سفری که نجفی با آنها همراه شده بود و همینطور از طلبه یزدیای که با نجفی دوست بود، اما همه اینها دورادور بود. میخواهم چند پستی را به تاریخچه برخورد خودم با یزدیان اختصاص بدهم البته تا پیش از ملاقاتم با فخر یزد.
یزد را فخری تو ای مج بیگمان
یزد با تو می شود کلّ جهان (کنایه به «نصف جهان» خواندن اصفهان)
ابتدای آشنایی:
در اولین سال حضورم در دانشگاه برای اولین بار با یک یزدی هماتاق شدم، البته دقیقا اهل یزد نبود و اهل میبد بود. پسر خوبی بود، جز اینکه در فضای محدودیت و ممنوعیت آنجا، سیگار میکشید؛ کاری که میتوانست در صورت علنی شدن، او را به کمتیه انبضاتی بکشاند. با این حال محتاط هم بود. در فضایی که معمولا به تیپ و قیافه اعتنایی نمیشد، خوب میپوشید و به سر و وضعش میرسید، اما مشکل در اینجا بود که قضاوت دیگران برایش بیش از آنچه باید اهمیت داشت و با معیارهای متعارف، کمی دهنبین بود.
لهجه:
اولین بار بود که مستقیما (و نه از دریچه تلویزیون) لهجه یزدیها را میشنیدم البته مدل میبدیاش را، که به نظرم چندان خوشایند نبود. البته شاید لهجه یزدی مناطق مختلف استان یزد تفاوت داشته باشد چون بعدها که با خودِ یزدیها رفیق شدم، لهجه آنها به نظرم معتدلتر آمد. غیر از یزدیها و میبدیها، کسان دیگری از مهریز و اردکان هم بودند و یکی از همین اردکانیها بهترین یزدیای بود که پیش از ملاقات با فخر یزد دیدم.
گر چه حلوا اردهای بود آن عزیز
پشمک یزد است بیش از آن لذیذ
باقلوا چون هست و حاجی بادومی
دور شو ارده! که تو اینجا گمی
در مجموع از بین لهجههای مختلفی که در آن فضای بین المُدُنی میشنیدم، از لهجه کرمانی و اصفهانیهای معتدل (نه آن غلیظها) خوشم میآمد، اما در ابتدا از لهجه یزدی خیلی خوشم نمیآمد. به نظرم تاکید بر ادای تحت الحلقی برخی حروف مانند «ق» مانع از لطافت این لهجه میشد و اوج و فرودها هنگام بیان جملات هم از روانی برخوردار نبودند. شاید دوستان غلیظ اللهجه در این حس من تاثیرگذار بوده باشند، اما بعدها که تلفظهای متعادلتر را دیدم به نظرم جالب آمد. البته به شرط آنکه جملاتی مثل این را ادا نکنند: «تحقیقی در حقوق قانونی قوه مقننه»
اخیرا که فیلم «یه حبه قند» میرکریمی را دیدم حس خیلی خوبی هنگام شنیدن این لهجه داشتم. قاعدتا مجی داور خوبی در اینباره است که آیا آنها در اجرای لهجه یزدی موفق بودهاند یا نه.
شباهت اسامی:
یک نکته جالب برای من، حجم زیاد فامیلیهای یکسانی مانند قانع و قانعی و دهقان و دهقانی بود؛ درست مثل کرهایها که همگی فامیلی «کیم» دارند. گاهی به شوخی به دوستانم میگفتم اگر کسی در خیابان یا بازار یکی از دوستانش را ببیند و با صدای بلند صدایش کند: «آقای قانع» احتمالا همه رویشان را به طرف صدا بر میگردانند تا ببینند چه کسی صدایشان کرده است! در هر حال این جای مطالعه دارد که چطور، افراد یا ثبت احوال هنگام تعیین فامیلیها در زمان قدیم اینطور یکدست عمل کردهاند و برای یک منطقه یک فامیلی انتخاب کردهاند؟ و آیا این را میتوان نشانی از این گرفت که یزدیان مانند نژاد زرد، حس کار جمعی و فدا کردن هویت فردی پای هویت جمعی را دارند؟
ادامه دارد...
پ.ن.
مجی جان! این صرفا بیان تجربههای شخصی خودم است و اصلا قصد تعمیم ندارم. در هر حال من تعداد معدودی یزدی بیشتر ندیدهام و همین را مستمسک نوشتن این سلسله اپسات کردهام. هدف بررسی کلی نیست و نمیتواند باشد.
- ۹۳/۰۲/۲۰
فشن، تازه بعد از چند هفته متوجه تغییر رنگ بلاگ شده است. این را حمل بر بیتوجهی او نمیکنم بلکه ناشی از آن میدانم که آنقدر بر متن متمرکز است که حاشیه را نمیبیند.