من و یزدیان؛ قسمت آخر
دوستان یزدی من غالبا متدین بودند حتی آنهایی که در ظاهر خیلی متدین نشان نمی دادند در پس ذهنشان این تدین بود. یادم می آید یک بار از یکی از آنها رمز اینترنتش را خواستم دوست من خیلی مذهبی نبود اما رمزش yazahra بود و این باعث تعجب من شده بود، مخصوصا از این بابت که رمز، امری کاملا خصوصی است.
اما آن بچه مذهبیهای یزدی واقعا سر مذهبشان استوار بودند. یک بار یکی از آنها برای من تعریف می کرد که زمانی وقتی سوار اتوبوس بوده، محتلم شده است و چون دیده که تا به مقصد برسد نماز صبح قضا میشود بین راه و نزدیک یکی از آبادیهای سر راه پیاده شده و کله سحر زنگ خانهای را زده و آدرس حمامی را گرفته و او را از خواب بیدار کرده تا حمام را باز کند و سپس غسل کرده و چون لباس دیگری نداشته، همانها را شسته و با لباس خیس رفته سر جاده و دوباره ماشین گرفته است. لازم به تذکر است که شدت احتلامش در حدی بوده که ناچار شده که کاپشن آمریکاییاش را هم بشوید. یکی از دوستان یزدی که هنگام نقل خاطرهٔ آن آقا، کنار ما بود گفت: بد نبود سقف اتوبوس را هم نگاه میکردی، ببینی به آنجا نپاشیده باشد!
تعصبهایی هم داشتند مثلا شاهد ناراحتی برخی از آنها بودم از اینکه در یزد مجسمه حیوانات نصب کردهاند. بین آنها کسانی هم بودند که برای اهداف مقدسشان! استفاده از هر وسیلهای را مباح میدانستند اما البته اکثر اینطور نبودند.
بچهها چیزهایی هم میگفتند که صحت و سقمش را نمیدانم مثلا میگفتند که وقتی زنها با شوهرشان میخواهند خرید کنند آهسته درِ گوشِ شوهرشان میگویند: آقا بگو کبریت میخواهم و شوهر به بقال می گوید کبریت بده، یعنی در واقع برای آنکه صدای زنشان را نامحرم نشنود، نقش مترجم فارسی به فارسی را بازی میکنند.
این دینداری را با نوعی شکرگزاری هم همراه دیدم. دوستانِ یزدیِ من کمتر شاکی بودهاند و معمولا بجای آنکه تاریکی را لعنت کنند، شمعی روشن میکردهاند. این روحیه در بیشتر بحثهایی که با آنها کردهام قابل مشاهده بود.
شاید این جریان خیلی مرتبط نباشد اما یکی از دوستان که به خانه یکی از فامیلهای یزدیاش رفته بود میگفت که قرار شد با هم به یک جای خوش آب و هوا بروند. بعد آن فامیل، آنها به جایی برده بود که یک جوی آب بوده با چند تا درخت و یزدیهای نشسته در آن تفرّجگاهَکچه میگفتند: قدرت خدا رو ببین چه درختهایی و چه آب و هوایی! در واقع، دوست ما متعجب از این شکرگزاری و رضایتِ از وضعِ موجودِ آنها بود.
نعمتی همچون مجی در یزد هست
که از آن هستند اهل یزد مست
با وجودِ اینچنین نعمت چه غم
که هوا گرم است و باشد آب کم
هست دینداری مجسّم در مجی
آنکه باشد دور از نقص و کجی
چون رسول باطنیاش زنده است
نفس امّاره به پیشش بنده است
- ۹۳/۰۲/۲۶
من فقط موندم که این برادران یزدی اگر مازندارن یا گیلان بودند همانند درختان صبح تا شب در حال رکوع و سجود می بوبودند و عطای زندگی را به لقایش می بخشیدند.
چون فکر نمی کردم به این سرعت پست عوض کنی اون پست را گذاشتم. بالاخره محض رضای خدا ما هم گفتیم یه چیزی گذاشته باشیم که هر چند ماه یه بار یه اثری از خودمون به جای بذاریم برادر.
این که گفتی یکی از دوستان به خاطر اون وضعیت چه سختی را برای خواندن نماز اول وقت متحمل شدند مرا یاد روایت مقام معظم رهبری از ماجرای عدم توقف قطار و نماز خواندن ایشان انداخت.
این میزان تقید و پایبندی به اصول و ارزشها برای من جای تعجب و البته تحسین دارد.
این مذهبی بودن را من در سیمای مجی هم می دیدم. مذهبی ها عمدتا یه نور خاصی در سیماشان هست که متمایز می کنه اونا را از دیگران