بزرگامردی که حسنک بود
می گویند شاعری در رثای مردی شعری زیبا گفته بود. کسی گفت حاضر بودم که من می مردم و این شعر در رثای من گفته می شد. رثاهای زیبا همیشه برایم دلنشین بوده اند و از مطالعه آنها لذت برده ام نمی دانم چرا.شاید به این خاطر که صادقانه تر از تعریف های هنگام حیات افراد اند. به نظر من داستان حسنک وزیر، یکی از زیباترین متونی است که در رثای کسی نوشته شده است، اما آیا اگر بیهقی می خواست در هنگام وزارت حسنک درباره او بنویسد اینچنین دل انگیز می شد؟
به عنوان یک نمونه دیگر، شعر سهراب سپهری در رثای فروغ با مطلع «بزرگ بود و از اهالی امروز بود» را هم بسیار دوست میدارم.
اگر خاطرتان باشد مدتی قبل مطلب بسیار زیبایی از سایت سیببستان برای شما فرستادم که در رثای فرزند استاد شهیدی بود اکنون از همان سایت نوشته ای در رثای یک انسان عادی برای شما می گذارم. البته این بخش پایانی این مطلب است، چون من قصد معرفی آن فرد را برای شما ندارم. تنها می خواهم این فقره پایانی را بخوانید:
«زهرا از جذابیت ظاهری زنانه بهره چندانی نداشت. پایش هم کمی می لنگید. مجرد زندگی می کرد. به اندازه کافی دلیل داشت که افسرده باشد. اما نبود. آتش درون اش بیدار بود. مهرش تابان بود. کمتر دیدم عصبانی شده باشد مگر بر سر حقی ضایع شده. او را با لبخند همیشگی اش به یاد می آورم. با آن آقاجان اینطور کنید و آنطور کنید هایش. با عشقی که به ایران داشت. زهرا نه چپ بود نه راست بود نه مذهبی یا غیرمذهبی بود. زهرا اومانیست بود. مذهب اش عشق بود به همنوعانش. دست اش نرسید کارهای بزرگ بکند اما این باعث نشد از کارهای کوچک روی برگرداند. آنچه از کار که از دست اش بر می آمد هرگز به هیچکس دریغ نکرد. آسوده بود و آرامش داشت. آن آتشی که نمیرد همیشه را پاس می داشت و از آن آرامی نصیب می برد. زود مرد اما سبک از سر جهان گذشت. با جهان خوبی کرد هرچند جهان با او خوبی نکرد چندان که سزای او بود.»
دوست دارم اگر شما هم متون مشابهی در اختیار دارید برای من بفرستید
- ۹۳/۰۵/۰۲