یکتهراندیگر
بنا بر آنچه با خود عهد کرده بودم که با هر تهران آمدنی، مدحی برای فشن بگویم این بار هم به عهد خود وفا کردم البته این بار فشن در تهران نبود. به شهرستان رفته بود و تنها یک تماس درباره مشکلی کامپیوتری با من گرفت. گفتم که اینجا هوا بسیار گرم است ولی نگفتم کجا هستم
برای کاری این هفته به تهران روی آوردم
ز گرمی گو همی بارید آتش ز آسمان هر دم
میان مست و من فرقی نبود اندر عرق اما
تفاوت بود در فعلش: عرق خورد و عرق کردم
بگفتم این چه رسم است آفتابا؟ پس جوابی داد
که از شرمندگی در سایه ای مخفی شدم در دم
بگفتا آتشی دارم درون سینه این ایام
که هم گرمای من افزود و هم کردست رخ زردم
برفته چند روزی یار من، غمگینم از دوریش
که با هم زوج نور افشان شدیم و اینزمان فردم
بگفتم کیست یار تو؟ بگفت افشین، پس از سایه
برون رفتم به او گفتم که من هم با تو همدردم
فشن حالا که در تهران است و از محیط دور از اینترنت شهرستان خارج شده است باز هم به آجر سری نمی زند ولی من باز هم به مدح خود ادامه می دهم و قدحش نمی گویم
بارها گفتیم مدح آن عزیز
باز می بیند مرا او خرد و ریز
- ۹۳/۰۵/۲۰