در شصت و سه سالگی
روزی داشتم به سمت دانشگاه اولیام میرفتم. یکی از دوستانم از روبرو میآمد. تا مرا دید خندهاش گرفت. گفتم چرا میخندی گفت جلیل مرد. من هم خندهام گرفت و گفتم: واقعاً؟ او ضرب المثل اخلاق و دیانت و در عین حال شوخطبعی بود. در آن لحظه دردی درون دل خودم احساس کردم اما انعکاسش بر چهرهام متفاوت بود. باور مرگ او برای من سخت بود انگار برای آخرین بار میخواست با ما شوخی بکند. تصور مرگ انسانی تا آن اندازه شاد، غریب بود.
دیروز رابین ویلیامز خودکشی کرد میگویند اول خواست رگهای دستش را بزند ولی بعد تصمیمش عوض شده و با کمربند خودش را خفه کرده است. شاید اگر به من میگفتند یکی از بازیگرهای مشهور آمریکایی خودکشی کرده است، این آخرین احتمالی بود که می دادم. شخصیتی که اینهمه شاد و سرزنده به نظر میآمد سالها دچار افسردگی حاد بوده است. عجیب نیست؟
برای من خیلی عجیب است که بخواهم برای مرگ یک بازیگر خارجی پستی بگذارم، اما او برای من خاص بود و خاطرات خوبی از بازیهای او داشتم. خاطرات خوشی که از بازیهای او دارم را حتی از بازیهای نیکول کیدمن ندارم! خیلی خوشقیافه نبود. بینی نسبتا درازی داشت. باید گفت موفقیتش محصول بازیاش بود و مثل بیشتر بازیگرها به ظاهر او ربطی نداشت.
نمیدانم اولین فیلمی که از او دیدم جومانجی بود یا انجمن شاعران مرده. در هر حال این دومی تأثیر فراوانی روی من داشت. داستان معلمی که با ورود به یک مدرسه با محیطی سنتی و سختگیر، فضای فکری آنجا را متحول میکند. فیلمی است بسیار ارزشمند و قابل توصیه.
تقریبا اکثر فیلمهای او دیدنیاند اما تاکید من بر فیلم قبلی است و فیلم دیگری با عنوان «چه رویاهایی میآیند». شاید دیگران فیلمهای دیگر او را توصیه کنند مانند بیخوابی یا آن فیلمی که در آن نقش یک پیرزن را بازی میکند. اینها هم خوبند ولی باز من آن دو تا را در صدر مینشانم و توصیه اکید برای دیدن هر دوی آنها را دارم.
فشن جان! چطور فردی با چنین ذوق، ظرافت و شوخطبعی که حتی در مصاحبههای عادی و نه فقط در فیلمهای او آشکارند دچار افسردگی حاد و شدید است؟ و چطور میتوان فهمید که زیر چنین ظاهری، چنان روحیهای است؟ و چرا کسی که در اوج شهرت و موفقیت است و برنده جایزه اسکار است و خانواده و فرزندانی دارد و هزاران چیز دیگر که ما خوابش را هم نمیتوانیم ببینیم، به این نتیجه میرسد که زندگی دیگر ارزش ادامه دادن را ندارد؟
در همین یکی دو روز بحثهای فراوانی بر سر خودکشی در فضای انگلیسیزبان وب درگرفته است. انگار خودکشی رابین سبب نوعی هشیاری جمعی و توجه به این سمت شده است. در بعضی اخبار آمده بود که در همین یکی دو روز حجم تماس با کلینیکها برای درمان افسردگی در آن کشورها به بیش از دو برابر افزایش یافته است شاید مردم کمکم دارند افسردگی را جدی میگیرند.
همین الآن داشتم آمار خودکشی کره جنوبی را میخواندم که شدیدا در این سالها بالا رفته است در حالی که اقتصاد این کشور به سرعت رو به رشد است و سطح رفاه و امنیت بالا. حالا ببینید مثلا آمار خودکشی در عراق و سوریه و غزه چقدر است. احتمال میدهم در نسبت با جمعیت کمتر باشد!
آیا من افسردهام؟ این اتفاق برای خود من هم سؤالبرانگیز شده است. من آدم شوخی هستم و مثل رابین ویلیامز علاقه به نکتهسنجی و بدیههگویی طنز دارم. با افراد گفتگو میکنم و از معاشرت با طیفی که دوست خود میدانم لذت میبرم، هر چند تعداد این افراد چندان زیاد نیست. با این حال آیا ویلیامز اینطور نبود؟ واقعا معیار سنجش افسردگی چیست؟
من دچار یک رخوت مزمن هستم. دست و دلم به هیچ کاری جز همین اینترنت نمیرود. مدتهاست سطح مطالعه من پایین آمده است و کار مفیدی انجام نمیدهم. بارها خواستم این را به تنبلی ربط بدهم اما چیزی در درون من میگوید این فقط یک تنبلی ساده نیست. چیزی در این میانه هست که نمیشناسمش. گاه خستگی ناگهانی و سریعی که هم جسم و هم روحم را بعد از فعالیتهای اندک، در بر میگیرد سبب میشود تا فکر کنم شاید تعادلی در بدن من به هم خورده باشد حال چه از نوع هورمونی یا ویتامینی و یا امثال آن.
گاهی هم به این فکر میکنم که شاید واقعا افسردهام. میدانم که اگر اقتضائات زندگی خانوادگی نبود جز به ضرورت از خانه بیرون نمیرفتم. گاه با خود فکر میکنم که اگر کامپیوتر و اینترنت در اختیارم باشد میتوانم سالها در یک زندان انفرادی به سر ببرم. زندگی جذابیتش را از دریچه مانیتور به من نشان میدهد. هنوز کشفی هست هنوز تازگیای هست.
من کار می کنم، ولی این فقط برای پول است. از کارم لذت چندانی نمیبرم ولی البته بسیار راضیم چون همین هم غنیمت است و میدانم اگر از آن خارج شوم چیز بهتری نصیبم نخواهد شد. البته کارهایی هستند که دوستشان دارم. روحیه تبلیغی دارم اما میدانم که در این فضا مناسب نیست و ممکن است شاخهای گربه به من آسیب بزند.
- ۹۳/۰۵/۲۴