این پست مقدمهای برای پست اصلی من درباره وامهای بانکی است.
در داستان بینوایانِ ویکتور هوگو، کشیش به پلیسهایی که ژان والژان را دستگیر کردهاند میگوید که او چیزی ندزدیده است و همه آن ظروف نقرهای را خودش به او داده است. حتی میگوید که «پسرم! فراموش کردی آن دو شمعدانیِ نقره را ببری» و آن دو را هم به ژان والژان میدهد.
کشیش این داستان، با معیار سختگیرانه اخلاقی دارد دروغ میگوید او در واقع گناه ژان والژان را لاپوشانی کرده است.
مسأله صرفا بر سر دروغ مصلحتآمیز نیست، بلکه بر سر شیوهای است که آن کشیش بکار برده و سعی کرده تا شوخِ ژان والژان را جلوی چشم او نیاورد. گاهی، وقتی فرد گناهکار، خود میداند که گناه کرده است، آن گناه را به روی او نیاوردن و حتی در وجه بهتر، توجیه آن گناه به نحوی که گناهکار را از درون خجلتزده کند بهتر از شماتت بیرونی میتواند مؤثر باشد.
به این سناریوی فرضی فکر کنید:
مادری به فرزندش میگوید:
تو که 18 شدی، چرا به دروغ گفتی که 20 شدهام؟
و پدر ادای دفاع از بچه را در بیاورد و بگوید:
نه! بچه که دروغ نگفته است. منظور او این بوده که چون امتحانِ سختی بوده، 18 گرفتن در آن مثل 20 گرفتن است.
در این سناریو هر سه نفر میدانند که توجیه پدر نمیتواند آن دروغ را تطهیر کند، ولی این تظاهر سبب میشود که بچه از درون خجالتزده بشود. او میداند که واقعا دروغ گفته و قصد پنهانکاری داشته، ولی پدر سعی کرده تا احترام او حفظ شود و انگ دروغگو به او نخورد.
فراموش نکنیم که گاهی اوقات انگ «غیراخلاقی بودن» به عملِ کسی زدن میتواند قبح آن را در نزد فرد پایین بیاورد، در حالی که تلاش مذبوحانه برای فرار از انگ زدن میتواند بر شدت قبح آن عمل در ذهن انجامدهنده آن بیفزاید.
در سناریوی فرضیِ ما، بچه میبیند که پدر از اینکه به او انگ دروغگویی بزند میگریزد و این میتواند او را به این نتیجه برساند که چقدر این دروغگویی بد است که پدر سعی در توجیه آن دارد و حتی حاضر نیست که چنین دروغ واضحی را دروغ بخواند.
در خاتمه این مقدمه شعری را با مضمونی کمی مشابه از عطار نقل میکنم:
بوسعید مهنه در حمام بود
قایمیش افتاد و مرد خام بود
شوخ شیخ آورد تا بازوی او
جمع کرد آن جمله پیش روی او
شیخ را گفتا بگو ای پاک جان
تا جوامردی چه باشد در جهان
شیخ گفتا شوخ پنهان کردنست
پیش چشم خلق ناآوردنست
محض اطلاع مجی بگویم که قایم به معنیِ دلاک است و شوخ هم چرکِ بدن و آن دلاک هم می خواسته با به جلوی چشم آوردن چرکِ تن ابوسعید ابوالخیر، به او نشان دهد که چقدر تن او را خوب سابیده است! که البته شیخ با تشبیه آن چرک به گناهان و پلیدیهای آدمی و اینکه نباید بدیها و گناهانِ افراد را به روی آدم آورد جوانمرد را معرفی و او را متنبه کند.
این هم نثر آن از اسرار التوحید:
«شیخ ما (ابوسعید ابوالخیر) روزی در حمام بود و درویشی (دلاک) شیخ را خدمت میکرد و دست بر پشت شیخ میمالید و شوخ (چرک) بر بازوی او جمع میکرد، چنان که رسم قایمان (دلاکان) باشد تا آن کس ببیند که او کاری کرده است. پس در میان این خدمت از شیخ سؤال کرد که: ای شیخ! جوانمردی چیست؟ شیخ ما حالی (در همان حال) گفت: شوخ مرد به روی مرد نیاوری.»
- ۹۳/۰۸/۰۴