خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

ذکر برخی خاطرات در حاشیه پست قبلی

جمعه, ۲۶ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۱۶ ب.ظ

حالا که در پست قبلی، صحبت به مسائل مطرح‌شده در قسمت نظرات رسید، گفتم بد نیست خاطراتی نقل کنم:
کودک که بودم تصور می‌کردم که دختران را مادران به دنیا می‌آورند و پسران را پدران. شاید خنده‌دار به نظر بیاید، اما دوران ما این سادگی‌ها هم بود. فکر می‌کنم الآن پسری در سن آن موقع من اجمالا بداند که واقعیت چیست. طنزها و کاریکاتورهای متعددی در این‌باره دیده‌ام اینکه والدینی کوشیده‌اند توجیه‌های قصه‌وار قدیمی را به کودکان خود ارائه دهند و از دیدن حد اطلاع آنها از نحوۀ به دنیا آمدنشان شگفت‌زده شده‌اند.
خواندن کتابهای غیر درسی را از تابستان پس از اول ابتدایی شروع کردم. تابستان دوم ابتدایی اولین کتاب مفصلم را خواندم. داستان مربوط به دوران هخامنشیان بود. داستان عشق پسری بود به دختری، در زمان مرگ کمبوجیه و بر سر کار آمدن گئومات یا بردیای دروغین و پس از آن بر سر کار آمدنِ داریوشِ اول. فکر کنم نام پسر ارشام بود و نام دختر پارمیس. بعد از این همه سال خیلی مطمئن نیستم. در آنجا اولین بار با چیزی به عنوان در آغوش گرفتن و بوسیدنِ دو جنسِ مخالف روبرو شدم. چنین چیزی به گوش من هم نخورده بود. پدر و مادرهای ما شاید حتی از ادای محبت کلامی در جمع هم خجالت می‌کشیدند و بلکه آن را قبیح می‌دانستند چه برسد به بوس و کنار.
جالب این است که پدران و مادرانِ قدیم، از ابراز عداوت در حضور فرزندانِ خود ابایی نداشتند. بیچاره فرزندان! فقط خشونت میان والدین را تجربه می‌کردند و محبت بین والدین که غالبا به زمان‌های خلوتِ آنها محدود می‌شد، هیچوقت (به جهتِ قبیح دانسته شدن آن) پیش چشم بچه‌ها نبود. تاکید می‌کنم که نمی‌گویم محبت میان والدین نبود، بلکه این محبت در جمع ابراز نمی‌شد و چه بسیار فرزندانی که تا سالها پی به وجود این محبت نمی‌بردند و پدر و مادر را به چهرۀ دو دشمن می‌دیدند. این شاید باعث شده باشد که بسیاری از هم‌نسلانِ ما هر چند از محبتِ مادری-فرزندی یا احیانا پدری-فرزندی برخوردار بودند، اما خانواده‌ای محبت‌آمیز را تجربه نکرده‌اند؛ خانواده‌ای که محبت در بین همه افراد از جمله خودِ پدر و مادر جلوه روشنی داشته باشد. روشن است که انتظار نمی‌رود و بلکه درست هم نیست که پدر و مادر محبت‌هایی با شائبه و رایحۀ جسنی را جلوی فرزندانِ خود نشان دهند، چون این خودْ زنده کنندۀ تخیل جسنیِ فرزندان است، اما مثلا در آغوش گرفتنِ مداوم ِهمدیگر یا در آغوش گرفتنِ جمعِ خانواده با هم، (مثلا پدر و مادر و فرزند در آغوش همدیگر) چنین شائبه‌هایی را پدید نمی‌آورد. یکی از آفت‌های ابراز محبت نکردن‌ها در محیطِ خانواده این بود که هم‌نسلانِ ما بعدها در فضای دوستانه هم از ابراز محبت عاجز بودند و یا آنکه نمی‌توانستند و بجا و به نحو مناسب ابراز محبت کنند. علاوه بر این، این فقدانِ ابرازِ محبت (تأکید می‌کنم «فقدانِ ابرازِ محبت»، نه ضرورتا «فقدانِ محبت») سبب وابستگیِ بیش از حد هم‌نسلانِ ما به محبت همسر آینده هم شده است.
سال اول راهنمایی درسی داشتیم با عنوان پرورشی، که یک معلم علوم تربیتی بالای سر آن بود. البته برای آن درس، کتاب یا برنامه‌ای نداشتند و تقریبا شبیه به زنگ تفریح بود. آن روزها که ویدئو ممنوع بود، یک دستگاه ویدئوی بتامکس داشتند که گاهی فیلم‌هایی را که توقیف کرده بودند و البته قابل پخش هم بود، برای بچه‌ها می‌گذاشتند. روزی فیلمی با نام «گیوتین» را پخش کردند. فیلم ساخت کشور ژاپن بود. در یک صحنه از فیلم، بازیگر نقش اول، دست دختری را می‌گیرد. صحنه را تصور کنید: دختری با لباس کیمینوی ژاپنی که نهایت پوشیدگی را دارد و پسری که دست دختر را نه مثل عاشقان بلکه مثل آخوندان گرفته است (یعنی با دو دست، دو دست دختر را گرفت). ناگهان های و هویی از بچه‌ها برخاست و همه به هیجان آمدند. خلاصه اینکه نسل ما با اینها هم به هیجان می‌آمدند. الآن که اگر دو بازیگر لخت وارد رختخواب شوند هم فکر نمی‌کنم نسل جدید به هیجان بیایند!
حتما این کارت‌پستال‌ها یا نقاشی‌های سه‌بعدی را دیده‌اید. از آنهایی که وقتی جهتشان را عوض می‌کنی تصویرش عوض می‌شود. آن روزها یکی کارت‌پستالی آورده بود که صورت یک زن بود و با حرکت به جهت دیگر چشمک می‌زد. الآن فکر نمی‌کنم اگر کسی در خیابان هم به آدم چشمک بزند حسی را پیدا کند که بچه‌ها با دیدن آن عکس پیدا کرده بودند.
یک بار یکی از بچه‌ها مجله زن روز دوره شاه را آورده بود. شاید این اولین باری بود که بدن نیمه‌برهنه زنان را دیدم. آن طرف الآن خیلی مذهبی شده است.
یک بار هم یکی از بچه‌ها کتاب فرهنگ لغت (oxford elementary) را آورده بود. احتمالا ان کتاب را دیده‌اید. ابتدایی‌ترین فرهنگ لغت انگلیسی به انگلیسی بود در این کتاب گاه طراحی‌هایی هم بود که البته فقط ترسیم چند خط بود بدون رنگ و حتی سایه و حجم. برای کلمه (back) تصویری از پشت یک زن را آورده بود که نشسته بود. یک تصویر بسیار ساده که قاعدتا نباید حسی در افراد برانگیزد ولی خلاصه اینکه برای بچه های دوران ما کاچی بعضِ هیچی بود.
یک بار هم یکی از اعضای فامیل یک مجله خارجی تبلیغاتی مربوط به قبل از انقلاب را آورده بود. الآن چیز زیادی از آن به خاطر ندارم. فقط تبلیغ یک صابون را در خاطر دارم که یک زن با پوشش حداقلی عورتین و ثدیتین، مشغول صابون مالیدن به خود بود. در آن دوران چنین مجله‌ای مانند یک گنج محسوب می‌شد. آخرش هم نفهمیدم که چه کسی آن گنج را تصاحب کرد!
این فضاها دیگر در دورانِ دبیرستانِ ما ادامه نیافت. فضای جدّیِ رشته ریاضیِ آن زمان و رقابت درسی و دغدغۀ کنکوری که وجود داشت، ذهنِ همه را به خود مشغول کرده بود. علاوه بر این، بر خلاف دورۀ راهنمایی که به جهت قالب خمیریِ شخصیت بچه‌ها، طیف دوستان متعددی با روحیات و خلقیات و عقاید و خانواده‌های مختلف داشتم، در دوران دبیرستان با شکل‌گیریِ شخصیت افراد، من هم جبهۀ خودم را انتخاب کردم که شامل بچه‌های مذهبی و هیأتی و قاریان قرآن بود. به این سبب تقریبا از فضای این خاطراتی  که در دوره راهنمایی برای من پیش می‌آمد خارج شدم.


این فقره را از نظر مفصل فشن جدا می‌کنم و به پست اضافه می‌کنم. ممنونم از دقت نظرش.


«ما مهارت زندگی نیاموختیم. در مهارت‌ها زندگی کردیم. یعنی اینقدر غرق در زندگی بودیم که دانسته‌های ما از زندگی در حدِّ محدودِ خودش تبدیل به مهارت شد: سخت‌کوشی، قدردانی، احترام، وفاداری، حفظ حریم، حفظ شأن و شخصیت را از محیط گرفتیم.»

  • ۹۳/۱۰/۲۶

نظرات (۷)

در قسمت نظرات پست قبل هم، نظر نسبتا مفصلی داده‌ام که البته نمی‌دانم خواندید یا نه
http://ghanoondaily.ir/News/40756/%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%86-

http://ghanoondaily.ir/News/40644/%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%85-%D8%AF%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%DB%8C%D8%AF%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84-


نظرات پست قبل را هم خواندم. 
یادم می آید کلاس اول دبیرستان بودم یکی از بچه ها تو مسر رفتن به دبیرستان گفت با شامپور ...لق می زنیم و چند تا حرف سکسی دیگه. راستش تا اون روز من نمی دونستم یعنی چه؟! رفتم نمی دانم از کجای یک کتاب راهنمای زناشویی کهنه و شیرازه در رفته پیدا کردم و خواندم باز کلا متوجه نشدم منظورش چیه؟
بر حسب طبیعت محیط روستایی از این حرف های سکسی و زشت در قالب فحش زیاد داده می شود. اما من واقعا معنی واقعی شون رو نمی دونستم
موضوع خیلی خوبی را مطرح کردی دکی جون. رابطه پدور و مادر در قدیم به گونه برای فرزندان نمود داشت که گویی دو رقیب در کنار هم هستند و ما باید جانب یکی را بگیریم. همیشه خشونت پدر بوده و مادر مظلوم را باید ازش حمایت کنیم. در تمام مدت زندگی پدر مرحوم و مادرم حتی یک جمله عاطفی از پدر نسبت به مادرم نشنیدم. اما دلسوزی و سخت کوشی و زحمت و تلاش بود که دیده می شد. این نبود که همدیگه را دوست نداشته باشند اما واقعا کلامی از دهان خارج نمی شد که بوی دوست داشتن داشته باشد. محبت و علاقه به بچه ها زیاد بود و ابراز می شد اما یک بار هم ندیدم پدرم مادرم را ببوسد یا برعکس. حتی جای خواب انها هم از هم جدا بود
من تا سال اول دانشگاه یه بار به مادرم ابراز محبت کلامی نکرده بودم. چون اصلا عرف نبود. وقتی خودم را به گفتن کلمات محبت گونه وادار کردم مادرم هم واکنش عجیبی نشان داد و با حالت جیغ مانند از من می خواست که بهش نگم مادر قربونت برم!!!
ما مهارت زندگی نیاموختیم. در مهارت ها زندگی کردیم. یعنی اینقدر غرق در زندگی بودیم که دانسته های ما از زندگی در حد محدود خودش تبدیل به مهارت شد: سخت کوشی، قدردانی، احترام، وفاداری، حفظ حریم، حفظ شان و شخصیت را از محیط گرفتیم. 
ما مهارت رابطه با خانم ها را نداشتیم. برای من صحبت با خانم ها در حد زلزله بود. اما برای عده ای دیگر واقعا زندگی معمول بود. من به دوستی با هیچ دختری فکر نمی کردم. اگر فکری بود به نامزد شدن و زن گرفتن بود. 
برای من دختر یه قله دست نیافتنی بود. چون ارتباطی به نام دستی پسر و دختر ندیدیم. هر رابطه دختر و پسری را جنسی تصور می کردم. که البته ممکنه در ماهیت همین باشد اما من فراتر از این را نمی دیدم. 
چقدر ما سخت بزرگ شدیم!!!!

خیلی ساده و بی‌پیرایه نوشتی فشن جان! ممنونم از نظر مفصلت. همانطور که تو هعم در اینجا نوشتی و من هم در پست قبلی به آن اشاره کردم، گفتگو درباره مسائل جسنی در فضای سنتی راحت‌تر از اکنون بوده است هر چند در عرصه عمل اوضاع برعکس است.
در کل در این پست می‌خواستم خاطرات این حوزه را مطرح کنم و اشاره من به پدر و مادرانِ قدیم، بحثی حاشیه‌ای بود. خداوند پدر تو را رحمت کند. تجربه‌ای که تو داشتی چیز خیلی غریبی نیست. خوشبختانه تو و برادرانت همگی انسان‌های رئوفی هستید. پدر و مادر من هم هر چند بسیار به هم علاقمندند ولی این را ابراز نمی‌کردند و نمی‌کنند فقط از لوازم و حواشی رفتارهایشان می‌توان به این مسأله پی برد. الآن هم که پیر شده‌اند اوضاع بهتر شده است ولی پیش‌ترها که جوانتر بودند ما همیشه جنبه منفیِ قضیه را می‌دیدم. ابراز محبت بین والدین تقریبا وجود نداشت و تنها دعواها و خشم‌ها بود که گاه خود را نشان می‌داد. پدر من همین الآن هم ابراز محبت مرد به زن را بد می‌داند چه برسد به زمان قدیم! در کل هم بیشتر حق با مادرم بود. در هر حال هیچگاه به خاطر ندارم که با همه نزاعی که می‌توانست اتفاق بیفتد جای خوابشان از هم جدا باشد.
من هم تا موقع رفتن به دانشگاه، حتی سر سفره غذا از مادرم تشکر هم نکرده بودم. در فضای سنتی که اینها گویی وظیفه از پیش تعیین شدۀ زن بودند تشکر مرسوم نبود. از پدرمان هم بخاطر زحماتش تشکر نمی‌کردیم نهایت این بود که موقع گرفتن پول تشکر می‌کردیم. الآن تشکر کردن را آموخته‌ام هر چند ابراز محبت را نه چندان. من هنوز هم نسبت به آنها ابراز محبت کلامی خاصی ندارم. آنچه درباره مهارت‌آموختن‌مان گفتی را عمیقا قبول دارم. آنقدر خوب گفتی که نمی‌توانم چیزی به آن اضافه کنم.  
«ما مهارت زندگی نیاموختیم. در مهارت ها زندگی کردیم. یعنی اینقدر غرق در زندگی بودیم که دانسته های ما از زندگی در حد محدود خودش تبدیل به مهارت شد: سخت کوشی، قدردانی، احترام، وفاداری، حفظ حریم، حفظ شان و شخصیت را از محیط گرفتیم.»
باز هم کامنتم دیر شد!
خیلی جالب و دل‌نشین نوشتید. خاطرات نسل‌های ما هر سه در عین تفاوت‌های کم مشابهت‌های زیادی دارند. در زمینه‌ی مباحث جسنی با وجود این‌که از شما هر دو بزرگوار کوچک‌تر هستم، وضع مشابهی را تجربه کرده‌ام که الآن حسّ و حال نگارش مفصّلش رو ندارم. فقط به اجمال اشاره می‌کنم که از این لحاظ چند مورد در خاطرم مانده که به قول دکتر برای بچه‌های امروز شاید به آن صورت هیجان‌انگیز نباشد که هیچ خنده‌دار هم باشد: در درس علوم تجربی دوره‌ی اوّل یا دوم راهنمایی وقتی به بحث فیزیولوژی بدن زن و مرد رسیده بودیم با آن تصاویر آناتومیک ساده‌ای که در کتاب بود همه‌ی بچه‌ها چنان برانگیخته شده بودند و شاخک‌های ذهن‌شان فعّال شده بود که اگر همه‌ی درس‌ها را این‌طور یاد می‌گرفتند به قول معروف الآن همه پروفسور بودند! پیدا کردن کتاب‌های مربوط به زناشویی و غیره که معمولاً بعضی از بچه‌های شیطون مدرسه در دوره‌ی راهنمایی دنبال اون بودند یکی از هیجانی‌ترین تفریحات نیمه ناسالم! بود.
خفن‌ترین کتابی که در دوره‌ی نوجوانی یافتم کتاب پاره و درب‌وداغونی بود به نام اشرف امّ الفساد (یا شاید نام دیگری در همین مایه‌ها) که به شرح عیّاشی‌های اشرف پهلوی و ذکر بدکاره‌گی‌های او حتّی از سنین پایین او پرداخته بود. شاید آن را دیده باشید. به نظرم از آن کتاب‌های انقلابی بود که مثلاً قصدش تشریح مفاسد رژیم پهلوی بود. از ظاهر کتاب معلوم بود که در همان یکی دو سال اوّل بعد از انقلاب چاپ شده است.
هیجانی‌ترین سریال عاشقانه‌ای که از دوره‌ی نوجوانی در خاطرم مانده سریالی مصری بود با شخصیت محوری خلیل حسن خلیل که عاشق دختری از اقوامشان بود و حتماً دیده‌اید و یادتان هست.
.....
باز هم ممنون‌ام. نظر و خاطرات افشین عزیز هم خیلی خواندنی بود. خدا روح مرحوم پدرت را شاد کند. چه خوب گفتی که «چقدر ما سخت بزرگ شدیم!!!»
به خاطر طنزهای بی‌قانون هم سپاس‌گزاری می‌کنم. طنز واگذاری نخبگان خیلی بامزه بود.
به نظر می‌رسد که تو دوران پاستوریزه‌تری از ما را از سر گذراندی. البته از شهر دارالمؤمنین یزد همین انتظار می‌رود که اهل آن گرداگرد این مسائل نگردند و درباره آن سخن نگویند. می‌گویند که پسرهای یزد تا پایانِ دوران ابتدایی فکر می‌کنند که لک‌لک آنها را در بقچه‌ای آورده است و از این بابت، یعنی دیر فهمیدنِ اصل ماجرا، رکورد گینس را در اختیار دارند.
اصطلاح تفریحات نیمه‌سالم تو را اولین بار است که شنیده‌ام. جالب بود و آن را بخاطر خواهم سپرد.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی