ذکر برخی خاطرات در حاشیه پست قبلی
حالا که در پست قبلی، صحبت به مسائل مطرحشده در قسمت نظرات رسید، گفتم بد نیست خاطراتی نقل کنم:
کودک که بودم تصور میکردم که دختران را مادران به دنیا میآورند و پسران را پدران. شاید خندهدار به نظر بیاید، اما دوران ما این سادگیها هم بود. فکر میکنم الآن پسری در سن آن موقع من اجمالا بداند که واقعیت چیست. طنزها و کاریکاتورهای متعددی در اینباره دیدهام اینکه والدینی کوشیدهاند توجیههای قصهوار قدیمی را به کودکان خود ارائه دهند و از دیدن حد اطلاع آنها از نحوۀ به دنیا آمدنشان شگفتزده شدهاند.
خواندن کتابهای غیر درسی را از تابستان پس از اول ابتدایی شروع کردم. تابستان دوم ابتدایی اولین کتاب مفصلم را خواندم. داستان مربوط به دوران هخامنشیان بود. داستان عشق پسری بود به دختری، در زمان مرگ کمبوجیه و بر سر کار آمدن گئومات یا بردیای دروغین و پس از آن بر سر کار آمدنِ داریوشِ اول. فکر کنم نام پسر ارشام بود و نام دختر پارمیس. بعد از این همه سال خیلی مطمئن نیستم. در آنجا اولین بار با چیزی به عنوان در آغوش گرفتن و بوسیدنِ دو جنسِ مخالف روبرو شدم. چنین چیزی به گوش من هم نخورده بود. پدر و مادرهای ما شاید حتی از ادای محبت کلامی در جمع هم خجالت میکشیدند و بلکه آن را قبیح میدانستند چه برسد به بوس و کنار.
جالب این است که پدران و مادرانِ قدیم، از ابراز عداوت در حضور فرزندانِ خود ابایی نداشتند. بیچاره فرزندان! فقط خشونت میان والدین را تجربه میکردند و محبت بین والدین که غالبا به زمانهای خلوتِ آنها محدود میشد، هیچوقت (به جهتِ قبیح دانسته شدن آن) پیش چشم بچهها نبود. تاکید میکنم که نمیگویم محبت میان والدین نبود، بلکه این محبت در جمع ابراز نمیشد و چه بسیار فرزندانی که تا سالها پی به وجود این محبت نمیبردند و پدر و مادر را به چهرۀ دو دشمن میدیدند. این شاید باعث شده باشد که بسیاری از همنسلانِ ما هر چند از محبتِ مادری-فرزندی یا احیانا پدری-فرزندی برخوردار بودند، اما خانوادهای محبتآمیز را تجربه نکردهاند؛ خانوادهای که محبت در بین همه افراد از جمله خودِ پدر و مادر جلوه روشنی داشته باشد. روشن است که انتظار نمیرود و بلکه درست هم نیست که پدر و مادر محبتهایی با شائبه و رایحۀ جسنی را جلوی فرزندانِ خود نشان دهند، چون این خودْ زنده کنندۀ تخیل جسنیِ فرزندان است، اما مثلا در آغوش گرفتنِ مداوم ِهمدیگر یا در آغوش گرفتنِ جمعِ خانواده با هم، (مثلا پدر و مادر و فرزند در آغوش همدیگر) چنین شائبههایی را پدید نمیآورد. یکی از آفتهای ابراز محبت نکردنها در محیطِ خانواده این بود که همنسلانِ ما بعدها در فضای دوستانه هم از ابراز محبت عاجز بودند و یا آنکه نمیتوانستند و بجا و به نحو مناسب ابراز محبت کنند. علاوه بر این، این فقدانِ ابرازِ محبت (تأکید میکنم «فقدانِ ابرازِ محبت»، نه ضرورتا «فقدانِ محبت») سبب وابستگیِ بیش از حد همنسلانِ ما به محبت همسر آینده هم شده است.
سال اول راهنمایی درسی داشتیم با عنوان پرورشی، که یک معلم علوم تربیتی بالای سر آن بود. البته برای آن درس، کتاب یا برنامهای نداشتند و تقریبا شبیه به زنگ تفریح بود. آن روزها که ویدئو ممنوع بود، یک دستگاه ویدئوی بتامکس داشتند که گاهی فیلمهایی را که توقیف کرده بودند و البته قابل پخش هم بود، برای بچهها میگذاشتند. روزی فیلمی با نام «گیوتین» را پخش کردند. فیلم ساخت کشور ژاپن بود. در یک صحنه از فیلم، بازیگر نقش اول، دست دختری را میگیرد. صحنه را تصور کنید: دختری با لباس کیمینوی ژاپنی که نهایت پوشیدگی را دارد و پسری که دست دختر را نه مثل عاشقان بلکه مثل آخوندان گرفته است (یعنی با دو دست، دو دست دختر را گرفت). ناگهان های و هویی از بچهها برخاست و همه به هیجان آمدند. خلاصه اینکه نسل ما با اینها هم به هیجان میآمدند. الآن که اگر دو بازیگر لخت وارد رختخواب شوند هم فکر نمیکنم نسل جدید به هیجان بیایند!
حتما این کارتپستالها یا نقاشیهای سهبعدی را دیدهاید. از آنهایی که وقتی جهتشان را عوض میکنی تصویرش عوض میشود. آن روزها یکی کارتپستالی آورده بود که صورت یک زن بود و با حرکت به جهت دیگر چشمک میزد. الآن فکر نمیکنم اگر کسی در خیابان هم به آدم چشمک بزند حسی را پیدا کند که بچهها با دیدن آن عکس پیدا کرده بودند.
یک بار یکی از بچهها مجله زن روز دوره شاه را آورده بود. شاید این اولین باری بود که بدن نیمهبرهنه زنان را دیدم. آن طرف الآن خیلی مذهبی شده است.
یک بار هم یکی از بچهها کتاب فرهنگ لغت (oxford elementary) را آورده بود. احتمالا ان کتاب را دیدهاید. ابتداییترین فرهنگ لغت انگلیسی به انگلیسی بود در این کتاب گاه طراحیهایی هم بود که البته فقط ترسیم چند خط بود بدون رنگ و حتی سایه و حجم. برای کلمه (back) تصویری از پشت یک زن را آورده بود که نشسته بود. یک تصویر بسیار ساده که قاعدتا نباید حسی در افراد برانگیزد ولی خلاصه اینکه برای بچه های دوران ما کاچی بعضِ هیچی بود.
یک بار هم یکی از اعضای فامیل یک مجله خارجی تبلیغاتی مربوط به قبل از انقلاب را آورده بود. الآن چیز زیادی از آن به خاطر ندارم. فقط تبلیغ یک صابون را در خاطر دارم که یک زن با پوشش حداقلی عورتین و ثدیتین، مشغول صابون مالیدن به خود بود. در آن دوران چنین مجلهای مانند یک گنج محسوب میشد. آخرش هم نفهمیدم که چه کسی آن گنج را تصاحب کرد!
این فضاها دیگر در دورانِ دبیرستانِ ما ادامه نیافت. فضای جدّیِ رشته ریاضیِ آن زمان و رقابت درسی و دغدغۀ کنکوری که وجود داشت، ذهنِ همه را به خود مشغول کرده بود. علاوه بر این، بر خلاف دورۀ راهنمایی که به جهت قالب خمیریِ شخصیت بچهها، طیف دوستان متعددی با روحیات و خلقیات و عقاید و خانوادههای مختلف داشتم، در دوران دبیرستان با شکلگیریِ شخصیت افراد، من هم جبهۀ خودم را انتخاب کردم که شامل بچههای مذهبی و هیأتی و قاریان قرآن بود. به این سبب تقریبا از فضای این خاطراتی که در دوره راهنمایی برای من پیش میآمد خارج شدم.
این فقره را از نظر مفصل فشن جدا میکنم و به پست اضافه میکنم. ممنونم از دقت نظرش.
«ما مهارت زندگی نیاموختیم. در مهارتها زندگی کردیم. یعنی اینقدر غرق در زندگی بودیم که دانستههای ما از زندگی
در حدِّ محدودِ خودش تبدیل به مهارت شد: سختکوشی، قدردانی، احترام، وفاداری،
حفظ حریم، حفظ شأن و شخصیت را از محیط گرفتیم.»
- ۹۳/۱۰/۲۶