الهیات یونگی 4
هر چند به واسطهی پیشینه و زمینهی خانوادگی، بنیاد نظرات یونگ بر پایهی الهیات مسیحی استوار شده، امّا نقش اساسیتر در طرح دیدگاههای بدیع او مربوط به تجربه و دانش عمیق و گستردهاش از روان انسان است، چنانکه در کتاب پاسخ به ایّوب هم ردّ پای مفاهیم اصلی نظریهاش در روانکاوی هویداست؛ در تصوّر او خدا موجودیتی عمدتاً ناخودآگاه است که در عین حال گرایش به خودآگاه شدن دارد و در فرایند خلقت اوّلیه و نیز تجسّد در بشر این تمایل در کار بوده است. این گرایش همان چیزی است که در نظریهی روانشناسی تحلیلی یونگ با مفهوم تحقّق شخصیت یا فردیت[1] از آن یاد شده است و در بطن هر موجود با ضمیر ناآگاه این میل به فردیت یافتن نهفته است.
مفهوم دیگری از نظریهی شخصیت یونگ که در بحث او راجع به خدا نیز بر آن تأکید داشته، اصطلاح ‘‘سایه’’[2] است که در کتاب پاسخ به ایّوب، وجه تاریک و دهشتبار یهوه را معادل آن به کار برده است. در واقع همین جنبهی ظلمانی یهوه بوده که ماجرای ایّوب را موجب شده و در پی آن میل به خودآگاه شدن و تشخّص یا تجسّم خدا در بشر مطرح گردیده است.
یونگ در خصوص بحث تجسّد خدا در مسیح، باز هم به مفهومی از عرفان و الهیات مسیحی پرداخته و از روحالقدس (فارقلیط[3]) به عنوان امکان ادامه و تکمیل فرایند تجلّی خدا که ابتدا در قالب مسیح رخ داده، یاد کرده است، امّا برداشت او از موضوع تداوم جریان روحالقدس به عنوان ادامهی تجلّی خدا در بشر کاملاً با باور رسمی آیین مسیحیت بویژه در مذهب پروتستان مغایر است.[4] از نظر او فرستادن فارقلیط یا حلول روحالقدس در وجود انسان مترادف با تجلّی تدریجی و مداوم خدا در قالب جسم است؛ از این طریق خدا خیمهی خود را درون آدمیزاد بر پا میکند و به عبارتی بشر جایگاهی خدایی مییابد. بدینترتیب حالات بیقراری و کشمکش درونی خدا به بشریت منتقل میگردد و جلوهی این کشمکش یا تضاد را در موارد گوناگونی از حیات بشر میتوان مشاهده کرد، از جمله در زنانگی ـ مردانگی و نیروی خلّاقیت ـ نیروی تخریب.
در روایتی که یونگ ارائه داده، با وجود اینکه تجسّد خدا در مسیح به عنوان فرایند مبدّل شدن یهوه به خیر محض، در شرایطی کاملاً نورانی و ضمن تدابیر محتاطانه انجام گرفت، امّا این عمل خواه ناخواه موجب انباشتگی نیروهای تاریکی و تخریب گردید که فوران آن بویژه در بروز هیجانات ضمیر ناخودآگاه ‘‘یوحنّای رسول’’ خود را نشان داده است.
شاید اصلیترین و جذّابترین کار یونگ این باشد که بر پایهی نظریهی روانکاوی خود به اسطورهشناسی پرداخته و دانش گسترده و عمیق خود را در این زمینه با تحلیل روانشناختی آراسته است. نظریهی روانشناسی تحلیلی یونگ مفهومی محوری دارد که بر اساس آن تشابه مضامین اسطورهها توضیحپذیر به نظر میرسد و آن مفهوم ‘‘ضمیر ناخودآگاه جمعی’’ است؛ خزانهای که تصاویر و محتویات آن در هیجانات روحی بشر و در قالب رؤیا و مکاشفه نمود مییابد. شاید بیان مذهبی این مفهوم همان چیزی باشد که یونگ با عنوان ‘‘عالم احدیت و جامعیت’’ یاد کرده است: «چیزی که در عالم احدیت به صورت یک جریان ابدی و بالقوّه وجود دارد در ظرف زمان به صورت یک سلسله رویدادهای مکرّر ولی نامنظّم (از حیث تناوب و فواصل وقوع) ظاهر میشود به این معنی که بسیاری دفعات با یک طرح ناهموار تکرار میشود» (همان: 91). نمونههایی که یونگ در این زمینه مثال میزند شامل این موارد است: خوشعاقبت و بد عاقبت شدن فرزندان خدا (انسان و شیطان) که در هابیل و قابیل یا یعقوب و عیسو نیز مشاهده شده و در همهی زمانها و مکانها تا به امروز در قالب مضمون برادران دشمن قابل مشاهده است. همچنین مضمون مرگ یا جوانمرگی فرزندان خدا که نه تنها در هابیل و مسیح، بلکه در اساطیر یونانی نیز تکرار شده است. شاید شباهت زیاد اسطورهها و مکاشفات آخرالزّمانی از حیث مضامین تاریک سرشار از خونریزی، تخریب و نابودی در کنار تمنّا و آرزوی منجی یا رستگاریبخش با همین رویکرد یونگ قابل توضیح باشد.
در هر صورت یونگ با تفصیل تمام به شرح نمادها و رمزهای مندرج در رؤیاها و مکاشفات حزقیال، خنوخ و بویژه کتاب یوحنّای رسول که مکاشفهای آخرالزّمانی است پرداخته و در اینجا اشراف و چیرگی او در زمینهی نمادگرایی (سمبولیسم) و اسطورهشناسی نمایان است.
مکاشفهی یوحنّا که آکنده از تصاویر خشونتبار و ترسناک است از نگاه یونگ حاصل جوشش عواطف منفیای است که یوحنّا به عنوان یک پیشوای مسیحی مؤمن ناگزیر بود از ضمیر خودآگاه خود براند، امّا این احساسات منفی در ضمیر ناخودآگاه او انباشته شد و هیجانی ایجاد کرد که ضمن ترکیب با باورهای دوران پیش از مسیح (مانند تولّد طفل نر در اسطورهی یونانی لتو و آپولو) و مضامین ضمیر ناخودآگاه جمعی، به آن صورت پدیدار شد؛ «آنچه ناگهان در ضمیر او بروز میکند توفان زمانهاست، احساس قبلی یک سیر قهقرایی خطیری است که او فقط میتواند آن را به عنوان نیروی معدومکنندهی ظلمتی که نتوانسته بود نور متجلّی از مسیح را درک کند تلقّی نماید ولی او نتوانست درک کند که نیروی معدومکننده و انتقامگیرنده عبارت از همان ظلمت و تاریکی است که خدا وقتی به صورت بشر تجلّی نمود خود را از آن جدا کرد.» (همان: 177)
یونگ با تکیه بر مکاشفهی یوحنّا به شرح روانکاوانهی نمادهای اساطیری آن پرداخته و از جمله بر اصل چهارگانگی یا تربیع که نمادهای مربّع مربوط به وجه زنانگی (مؤنّث) در مورد زمین و شهر (اورشلیم) به کار رفته تأکید نموده است. همچنین به مشابهت مضامین اسطورهای ‘‘ازدواج مقدّس’’ و ‘‘تولّد فرزند آسمانی’’ با اصطلاحات کیمیاگری (مانند سنگ فلاسفه یا پسر حکمت) اشاره کرده که موضوعی جالب توجّه است. از نظر او، ویژگی مشترک رمزها و نمادهای ناخودآگاه مانند طفل قهرمان یا تبدیل دایره به مربّع که در رؤیا، مکاشفه، اسطوره و کیمیاگری پدیدار میشود، خاصیت سازشدهندگی و اتّحاد اضداد است که این خاصیت به روشنی در نماد آیین مسیحیت یعنی صلیب مشاهده میشود. این نماد گویای سرنوشت مسیح، آن واسطه و میانجی میان انسان و خداست که به روایت مسیحیان در صحنهی مصلوب شدن بین دو محکوم قرار دارد که یکی از آنها به بهشت و دیگری به دوزخ میرود.
مکاشفهی یوحنّا نیز که در بر گیرندهی نمادهای سازش یا اتّحاد اضداد است، به نوعی دارای ویژگی جبرانی بوده که از تکمیل تصویر یا چهرهی خدا به مثابه کلّیت اعظم و جامع اضداد حکایت میکند: «غرض از این رؤیاهای مکاشفه این نیست که یوحنّای بشر عادی متوجّه گردد که در زیر ظاهر نورانی او چه سایهای نهفته است، بلکه این است که دیدهی آن صاحب رؤیا را برای مشاهدهی عظمت خدا باز کند زیرا آن که خدا را دوست بدارد خدا را خواهد شناخت. ما میتوانیم بگوییم که درست به این جهت که یوحنّا خدا را دوست میداشت و آنچه میتوانست کرد تا همنوع خود را نیز دوست بدارد این ‘‘عرفان’’ و شناخت خدا بر او نازل شد. او نیز مانند ایّوب قهر و غضب مهیب یهوه را مشاهده نمود و به تجربهی حسّی دریافت که اصل محبّت ورزیدن به خدا یکجانبه یعنی ناقص است و بنابراین وی آن را با اصل ترس تکمیل نمود. خدا را میتوان دوست داشت امّا باید از او ترسید.» (همان: 190)
یونگ همچنین کلّیت قضیهی مکاشفهی یوحنّا را دلیلی بر استمرار جریان تجلّی خدا در قالب جسم دانسته است: «وی یک انسان مخلوق بود که خدای تاریک خشم و انتقام مانند یک ‘‘باد سوزان’’ به وجود او حملهور شد (این یوحنّا احتمالاً همان حواری مقرّب بود که در زمان پیری یک احساس قبلی دربارهی وقایع آینده نصیبش گردید). این هجوم که موجب پریشانی خاطر او شد تصویر فرزند الهی را در او ایجاد کرد یعنی تصویر یک منجی آینده و مولود آن همسر الهی که عکس یا نفس او در هر فرد بشر زنده است» (همان: 204-203). به همین جهت است که رمز یا نماد کانونی مکاشفهی یوحنّا مربوط به زنی است که «آفتاب را در بر دارد و ماه زیر پایهایش و بر سرش تاجی از دوازده ستاره است و آبستن بوده از درد زه و عذاب زاییدن فریاد بر میآورد» (همان: 166). بدین ترتیب رؤیای مکاشفه درست مانند روش تکمیل شخصیت فردی با رمز ازدواج مقدّس پایان مییابد.
- ۹۳/۱۲/۰۱
من به این سلسله مطالب بهمثابه پستهای وبلاگی نگاه نمیکنم. اینها در شأن یک کتاب است، هر چند از لحاظ حجم، چنین اقتضایی را نداشته باشد. در کل بعد از اتمام این سلسله اپسات میتوانم تصمیم بهتری برای تکمیل آن بگیرم