من آمدهام ...
نمی دانم چه آرم عذر تقصیر
برای این همه سستی و تاخیر
عرق ریزد ز پیشانیم شُر شُر
از این تاخیر در آپدیت آجر
مجی پرسید از من چند باری
که آجر را چرا تنها گذاری؟
به او گفتم که با خود عهد کردم
اگر کار تو مانَد بر نگردم
نشد کار مجی البته انجام
فقط بر عهد خود بفشردم اَقدام
فشن البته اصلا غم نمیخورد
ز هجر آجر او سختی نمیبرد
نپرسید او خرت چند است مشتی؟
چرا رفتی ز آجر، برنگشتی
در این مدت که آجر بود خاموش
تماما کرد این محفل فراموش
ولی در من نشد این شوق نابود
که فیلَم عاشق هندوستان بود
نبردم دوستانم را ز خاطر
اگر چه خاطر من بود فاتر
دلم میزد برای پستها لک
نوشتم چیزهایی گر چه اندک
کنون که هست روز اول تیر
کشاندم سوی آجر دست تقدیر
به خود گفتم دوباره ره کنم باز
برقصانم شماها را به این ساز
اگر چه احتمالا مثل سابق
تَفِرّان فِرارَ العبدِ الآبِق (یعنی مثل برده فراری)
ولی البته مج همراه من بود
اواخر تنبلیاش یافت بهبود
ولی دارم امید این بار شاید
سر ذوق افشن ما هم بیاید
این هم استدبار مجی عزیز که به پست منتقلش میکنم
چگونه شکر این نعمت گذارم؟!
که آجر را فروغی داده یارم
زبانم قاصر و قلبم پر احساس
ز شوق شعر شهرآشوب عبّاس
- ۹۴/۰۴/۰۱
از بدی های روزگار ما این است که بیشترمان از رضایت به خوشی بسنده کرده ایم.