خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

۱۲ مطلب در مهر ۱۳۹۱ ثبت شده است

در مدح او که هشت شهر عشق را گشته است

دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۱، ۰۲:۲۷ ب.ظ
مرده ای چون من کجا یابد خلاص

زنده گردی گر زنی با گرل لاس

هر که داد او حسن خود را در مزاد

صد هزاران شانس به او رو نهاد

ساده باشی پوستت را بکنند

گر شوی ساکت ترا داغان کنند

پس بیا سوژه بشو چون مرتضی

تا بیاید شانس از ارض و فضا

روزی ای جان با طلب آید به دست

دختران را خواست او آمد به دست

پول خواهد او به دستش می رسد

دکترا هم فرصتی بهتر دهد

ما همه زاهد شدیم و بی طلب

پس طلا از او شد و از ما حلب

شعله دنیاگریزی در گرفت

پس حسابی کرد ماها را خرفت

بحث می کردیم از جان و جهان

غوطه میخورد او در آنها آن زمان

حرف عرفان میزدیم و عارف او

تا به عمق عمق آن رفته فرو

او حقیقت را بیابد در مجاز

در میان صد شلوغی کشف راز

ما نشسته گوشه ای پر ادعا

که رسیم از انزوا تا به خدا

سیر فی الخلق و من الخلق الی ال

حق برفت از یاد و مانده در وحل

او بسی در خلق عالم سیر کرد

گر چه با ما کمتر آن را شیر کرد

خورد همراه خدا فالوده ها

کم شد او درگیر با بیهوده ها


میبخشید دوباره مجبورم با موبایل بفرستم و قالب خراب می شود لطفا درستش کنید دوست داشتم شعر زیبای مرتض را به اینجا منتقل کنم ولی با موبایل سخت است لطفا همراهی کنید


ابتدا ممنونم از مج که درست

کرده شکل و قالب داغان پست

سخت باشد پست کردن با موبایل

نه کپی و پیست بتوانم ز فایل

همچنین ممنونم از تعلیقه‌هاش

رمزهای شعر من را کرده فاش

باز هم ممنونم از او که قدم

می‌نهد بر چشم من هر چند کم

این نظرهای تو شد تریاق من

می‌دهد زوری به این فرسوده تن

من خمار طنژ ژیبایت شدم

خشته‌ام بر منقل ژانم بِدم

مرتضی هم مرمرا شرمنده کرد

با چنان تعریف‌ها کز بنده کرد

شعر شیرین است اما هست تنگ

و اندر آن پای تفکر گاه لنگ

خوب گفتی شعر تو پر مایه بود

شعر من در پیش آن چون سایه بود

در بلاگ این چند روزه‌ های و هوی

بود و از توفیق توشد گفت و گوی

در چنین ایام شاد و پرفروغ

خود تعجب نیست وبلاگ شلوغ

چاشنی طنز هم شد ناگزیر

چون که بی آن هست بی‌مایه فطیر

چیزکی بودست و انکارش غریب

از هبوط تو پس از گازی به سیب

دختران بهرت مسکن بوده‌ان

د چایی اما مرهم این دردمند

لب نهادم بر لب لیوان چای

تا بدانجایی که معده داشت جای

بد مسکن مر ترا دل‌بردنی

مر مرا نوشیدنی و خوردنی

من خلاف آخرم نسکافه بود

کی کنار دختران در کافه بود؟

گر چه می‌دانم تو زخمی بوده‌ای

لیک بعد از این بدان آسوده‌ای

پیش‌بینی گر چه ممکن نیست

لیک آرزویم آن بود ای یار نیک


زمان خوشدلی

يكشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۱، ۰۷:۰۷ ق.ظ
دخترانِ خُرد ناکرده تره

خویش را خُردانده بهرت یکسره

نوبت تنهایی ای مشتی گذشت

این زمان شد نوبت شادی و گشت

تو بگو من دکترم، غش می‌کنند

نقش تو بر دل منقش می‌کنند

گر بگویی دکترم گردند سنگ

تو بگو جان، تا دهندت بی‌درنگ

کار تو اکنون بود دشوارتر

انتخابی سخت بین صد نفر

پیش از این کمتر ز انگشتان دست

این زمان یک جوخه بر تو دل ببست

تو بگو هم وزن خود خواهم طلا

تا همه افتند در هول و ولا

یک دو سالی دور تو شد سوت و کور

از شمال شهر گشتی پاک دور

روزگار سختیت اینک تمام

می‌رو از زیرِ زمین تا سوی بام

تا فرشته می‌روی از شهر ری

می‌کنی یک شب ره صد ساله طی

آنچه من با عمر نوح آرم به دست

تو به دست آری به یک شب، ناز شست

پیش از این گر می‌کشیدی نازشان

بعد از این نازت کشند آن مه رخان


اما این هم اشعار دوستان که به جهت جذابیت در این پست می آورمشان

از مجی

آی گفتی دکترا! اندر مدیح
مرتضی را صاحب حسن و ملیح
مرتضی را آن‌چنان که گفته خود
میل سوی دختران هرگز نبُد
شاهد ام من در همه دانشکده
کاو نگشتی گرد دختر بیهده
لیک چاره چیست با روی جمیل
دختران گردند او را چون زیگیل (زیگیل= سیریش=پیله)
ذوالجمالی همچو او چون می‌رسید
گرد او بس دختران گردنده بید!
بس مبارک باشد او دکتر شده
چون حساب او ز دختر پر شده
برای مجی
ای ابوالتاخیر فی ثبت النظر
ای دوای بعد مرگ محتضر
ای نظر داده پس از پایان پست
پایه وبلاگ از هجر تو سست
گشته از تاخیر تو یاران کچل
ز انتظارت کشته شد سهراب یل
عرضه تو کم تقاضامان زیاد
این تورم می دهد ما را به باد

از فشن
وجه دارد چون برادر پیت و دی کاپریو
رنگ چشمانش به آبی، همچنان راسل کرو
خنده هایش در ملاحت بهتر از تام کروز
دختران در چهره اش بییند نوری همچو روز
آن زمان که مدرکش لیسانس بود
بزم او چون ناصرالدین داغ بود
لیک اکنون دکتری صاحب رخ است
با کلاس و خوش جمال و فرخ است
از سر و کولش بیاویزند جمع دختران
خوش به حال آنکه می لود نگاه این بر آن