در مدح او که هشت شهر عشق را گشته است
زنده گردی گر زنی با گرل لاس
هر که داد او حسن خود را در مزاد
صد هزاران شانس به او رو نهاد
ساده باشی پوستت را بکنند
گر شوی ساکت ترا داغان کنند
پس بیا سوژه بشو چون مرتضی
تا بیاید شانس از ارض و فضا
روزی ای جان با طلب آید به دست
دختران را خواست او آمد به دست
پول خواهد او به دستش می رسد
دکترا هم فرصتی بهتر دهد
ما همه زاهد شدیم و بی طلب
پس طلا از او شد و از ما حلب
شعله دنیاگریزی در گرفت
پس حسابی کرد ماها را خرفت
بحث می کردیم از جان و جهان
غوطه میخورد او در آنها آن زمان
حرف عرفان میزدیم و عارف او
تا به عمق عمق آن رفته فرو
او حقیقت را بیابد در مجاز
در میان صد شلوغی کشف راز
ما نشسته گوشه ای پر ادعا
که رسیم از انزوا تا به خدا
سیر فی الخلق و من الخلق الی ال
حق برفت از یاد و مانده در وحل
او بسی در خلق عالم سیر کرد
گر چه با ما کمتر آن را شیر کرد
خورد همراه خدا فالوده ها
کم شد او درگیر با بیهوده ها
میبخشید دوباره مجبورم با موبایل بفرستم و قالب خراب می شود لطفا درستش کنید دوست داشتم شعر زیبای مرتض را به اینجا منتقل کنم ولی با موبایل سخت است لطفا همراهی کنید
ابتدا ممنونم از مج که درست
کرده شکل و قالب داغان پست
سخت باشد پست کردن با موبایل
نه کپی و پیست بتوانم ز فایل
همچنین ممنونم از تعلیقههاش
رمزهای شعر من را کرده فاش
باز هم ممنونم از او که قدم
مینهد بر چشم من هر چند کم
این نظرهای تو شد تریاق من
میدهد زوری به این فرسوده تن
من خمار طنژ ژیبایت شدم
خشتهام بر منقل ژانم بِدم
مرتضی هم مرمرا شرمنده کرد
با چنان تعریفها کز بنده کرد
شعر شیرین است اما هست تنگ
و اندر آن پای تفکر گاه لنگ
خوب گفتی شعر تو پر مایه بود
شعر من در پیش آن چون سایه بود
در بلاگ این چند روزه های و هوی
بود و از توفیق توشد گفت و گوی
در چنین ایام شاد و پرفروغ
خود تعجب نیست وبلاگ شلوغ
چاشنی طنز هم شد ناگزیر
چون که بی آن هست بیمایه فطیر
چیزکی بودست و انکارش غریب
از هبوط تو پس از گازی به سیب
دختران بهرت مسکن بودهان
د چایی اما مرهم این دردمند
لب نهادم بر لب لیوان چای
تا بدانجایی که معده داشت جای
بد مسکن مر ترا دلبردنی
مر مرا نوشیدنی و خوردنی
من خلاف آخرم نسکافه بود
کی کنار دختران در کافه بود؟
گر چه میدانم تو زخمی بودهای
لیک بعد از این بدان آسودهای
پیشبینی گر چه ممکن نیست
لیک آرزویم آن بود ای یار نیک
- ۹ نظر
- ۰۳ مهر ۹۱ ، ۱۴:۲۷